داستان

خانه

 

 

 

سنگسار تابستان

HO … HO … HOME?

یادی و حکایتی

اردیبهشت زیبا

تکه ای از رمان خانهی ابر و باد

درخت

بانو بی‌ سگ ملوس 



سنگسار تابستان

نیمه‌ی تابستان تورنتو، نشسته روی صندلی کافه‌ای خیابانی، مات روبرویش را نگاه می‌کند. حاشیه‌ی جدول پیاده‌روی خیابان دراز، زیر نورماه تمام، مردی مست قیقاج می‌رود و تلوتلوخوران پیش می‌آید و پیش می‌آید و پیش می‌آید تا به ته راه می‌رسد و می‌ایستد. سر که بلند می‌کند آسمان را نگاه کند، دود می‌شود و هوا می‌رود. بعد آنی در آن سر خیابان، دوباره پیدا می‌شود تا باز حاشیه‌ی جدول پیاده‌رو، زیر نور ماه تمام، قیقاج برود و تلوتلوخوران پیش بیاید و پیش بیاید و پیش بیاید و همین که به ته راه رسید و ایستاد، دود بشود و هوا برود. بی جنبشی پلک می‌زند و پلک می‌زند تا مهتاب می‌پرد. باور نمی‌کنم! لب‌هایش جنبیده‌اند اما حرف، بالا آمده از ته گودترین چاه دنیا، به زبان نیامده محو شده است. پیاده‌روی دیگر خیابان دراز روبرو آفتاب است. زنی، زل گرمای بعدازظهر، گاهی تند و گاهی به دو، می‌رود و می‌رود و می‌رود تا در دورترین نقطه، در روشنای کورکننده‌ی ته راه، دود بشود و هوا برود. بعد آنی در این سر خیابان، دوباره پیدا می‌شود تا باز، زل گرمای بعدازظهر، گاهی تند و گاهی به دو، برود و برود و برود تا در دورترین نقطه، در روشنای کورکننده‌ی ته راه، دود بشود و هوا برود. باور نمی‌کند خیابان روبرو همان خیابانی باشد که بعدازظهر دیروز گاهی تند و گاهی به دو در پیاده روی آن می‌رفته تا به قرار برسد. سر یکی از چهارراه‌ها دیر و گرگرفته به او رسیده و به نیم‌خنده‌ای از درازی خیابان شکوه کرده بود؛ نگاهش که به نگاه پرخنده‌ی او گره خورده بود، خیابان و هر بهانه از یادش رفته بود. خیابان و پیاده‌روهایش را باور نمی‌کند. باور نمی‌کند مات شده باشد؛ آن هم وقتی که هیچ وقتش نبوده است. گلو و سینه‌اش از بس که سیگار کشیده است، می‌سوزند. چرا سفارش قهوه‌ی داغ داده است؟ کاش قهوه‌ی قجر می‌فروختند. لب‌هایش جنبیده‌اند؟ زهری که خورده، کار را یک‌سره نمی‌کند. ذره ذره ته‌نشین می‌شود و خون توی رگ‌هایش را سرب مذاب می‌کند. از دوار سر و کوب کوب شقیقه‌ها پیش رویش تار و روشن می‌شود. مهتاب می‌پرد، آفتاب می‌آید. آفتاب می‌رود، مهتاب می‌آید. مرد مست و ماه و زن مجنون و خورشید هی گم می‌شوند و هی پیدا می‌شوند. صدای بلند پیشخدمت که فنجان قهوه را روی میز می‌گذارد، تکانش می‌دهد. نگاهش روی میز پی زیرسیگاری می‌گردد و تا می‌یابدش، زیرلب می‌گوید که دیگر چیزی نمی‌خواهد. بند کیف دستی رها شده روی صندلی خالی کنارش را پیش می‌کشد تا پاکت سیگارش را از کیف بیرون بیاورد. چشمش روی روزنامه‌ی کهنه‌ی تا شده خیره می‌ماند. دو دل روزنامه را هم با پاکت سیگار و فندک بیرون می‌کشد. تای روزنامه را بازمی‌کند و آن را روی میز کوچک پایه لق می‌گذارد. سیگارش را که آتش می‌زند، دوباره به خیابان زل می‌زند. روزنامه را چرا مثل همیشه دور نینداخته بود؟ خبر کوتاه را بین آن همه خبر ریز و درشت دیگر دیده بود و از آن گذشته بود تا باورش نکند. اما روزنامه را نگه داشته بود. شاید به دلش افتاده بود به همین زودی وقتش می‌شود تا لابلای حروف ریز و سیاه و بدقواره‌ای که در جایی تنگ به اندازه‌ی دو سه خط ستونی باریک کنار هم چپیده‌اند، پی بهتی بگردد -- بهتی که از درازی این خیابان روبرو و برهوت آن بیابان ندیده هم دورتر می‌رود اما دود نمی‌شود. نگاهش را از خیابان برمی‌دارد و به روزنامه می‌دوزد. خط آخر خبر کوتاه را در دل می‌خواند، "ظهر امروز زانیه را در بیابانی حاشیه‌ی شهر سنگسار کردند." آب و تابی در کار نیست. این "زانیه" غریب‌تر از آن به گوش می‌آید که نشانی از زن داشته باشد. خاکستر سیگارش روی آن می‌ریزد. به تلنگر انگشت می‌پراکندش. پکی به سیگار می‌زند. دود را تا ته فرو می‌دهد. ناگهان صدایی سرد در کاسه‌ی سرش می‌پیچد، "ظهر امروز زانی زنگ می‌زند. " این "زانی" آن‌قدر غریب است که نشانی از مرد ندارد. آخر چرا نمی‌گوید "معشوق"؟ لب‌هایش مگر به هم دوخته نشده‌اند؟ مدعی‌العموم باقی داستان را می‌گوید، "...و به متهم می‌گوید که نزد همسر قانونی‌اش به داشتن رابطه‌ی نامشروع با او اعتراف کرده است..."  چرا نمی‌گوید "عشق"؟  مهر به دهانش خورده است. حکم صادر می‌شود، "...در پی شکایت مدعی متهم به محاکمه خوانده می‌شود و پس از اقرار به گناه محکوم شناخته می‌شود." چرا نمی‌گوید "عاشق"؟ لب‌هایش می‌لرزند. حرفی از حنجره‌ی سوخته بیرون نمی‌زند. سیگار را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. پلک می‌بندد و صورت گرگرفته را با کف دست‌های عرق کرده می پوشاند. نباید این طور بی پروا می‌رفت؟ صدایش شنیده نمی‌شود. داغی پوست تبدار و نمناک آزارش می‌دهد. سر میزی در کافه‌ای خلوت روبروی هم نشسته‌اند. مرد آبجویش را جرعه جرعه می‌نوشد و نگاهش نمی‌کند. کلافه از گرما و نیافتن کلمه‌های دلخواه هرچه را که به زبانش می‌آید، می‌گوید تا به او بفهماند که معنی نشانه‌های رد و بدل شده در میانشان را چه طور تفسیر کرده است. مرد معذب از رک‌گویی او هم‌چنان نگاهش را می‌دزد و سرآخر کوتاه می‌گوید که به هر حال گفته که آزاد نبوده است. ته مانده‌ی گیلاس شرابش را به یک جرعه می‌نوشد و شمرده می‌گوید که اما اولین نشانه را خیلی پیش از اعلام وضعیت دریافت کرده است. مرد یکه خورده سر بلند می‌کند و تا نگاهشان به هم گره می‌خورد، نشانه‌ی آشنا چنان پررنگ است که هر حرفی را بی معنا می‌کند. صدای پای زن را که دارد می‌دود، می‌شنود. دست‌هایش لخت پایین می‌افتند. پلک بازمی‌کند. قهوه‌ی ولرم را بی میل مزه مزه می‌کند. سرش را پایین می‌اندازد و آن‌قدر به حروف روزنامه زل می‌زند که سرگیجه‌اش به اوج برسد. صفحه‌ی روزنامه برهوتی می‌شود که از هرم آفتابی جهنمی می‌سوزد. زانیه بی اسم است، بی صورت است، بی صداست. وسط معرکه مانده است تا حلقه‌ی دورش، به پیچ و تاب جنون، دم به دم تنگ‌تر و تیره‌تر بشود. غرق سودای نشانه‌های آشنا، به فکر سنگ‌هایی که می‌خواهند کمانه کنند تا پوست سوخته و گوشت ملتهب را بدرند و به استخوان برسند، نیست. دستی به تردید به طرف سنگ‌ریزه‌ای می‌رود و دست‌هایی دیگر را با یقین به قلوه‌سنگ می‌رساند. زوزه‌ی هجوم پاره پاره‌اش می‌کند. دلش آشوب می‌شود. نگاهش را از روزنامه برمی‌دارد. نفسش تنگ می‌شود. رگ‌هایش از فشار سرب مذاب در عذابند. رو به خیابان می‌کند تا به سرابی دیگر پناه ببرد. سرخوش از خواب دم صبح آهنگی را زیر لب زمزمه می‌کند و در آشپزخانه می‌پلکد. دلش نمی‌خواهد از خانه بیرون برود. می‌داند که زنگ تلفن به صدا در می‌آید و صدای مرد از آن سوی گوشی شنیده می‌شود. ظرف‌های نشسته را می‌شوید. گلدان‌ها را آب می‌دهد. لکه‌های روی قفسه‌ها و پیشخان را پاک می‌کند و جام پنجره را برق می‌اندازد تا ظهر بشود و تلفن زنگ بزند و گرگرفته و سکندری خوران بدود و گوشی رابردارد. کلمه‌ها کند و سخت از گوشی بیرون می‌زنند و در سرش طنین می‌اندازند. تکیه به دیوار داده، در جا خشک شده است. مرد به شک می‌افتد نکند گوشی را رها کرده است. نکرده است. گوشی به دست به یک آن از روشنی گرم و خوش نیمه‌ی تابستان کنده شده و ته چاهی سرد و تاریک فرو رفته است. آخر چرا حالا؟ ناله از ته گودترین چاه دنیا بالا می‌آید. مرد آن را نمی‌شنود. تلفن نزده است که چیزی بشنود. می‌خواهد خودش را از مخمصه بیرون بکشد. طاقت سوال و جواب ندارد. خب وقتی باید به هر حال ماجرا را برای زنش می‌گفته و بعد یقین دیشب و وقت مستی دیشب همین را هم گفته است. اما زنش حالا دست برنمی‌دارد و می‌خواهد ماجرا را از زبان رقیبش بشنود. رقیب؟ کلمه در گلویش گره می‌خورد و به زبان نمی‌آید. تند تند پلک می‌زند. سر میزی در کافه‌ای شلوغ روبروی هم نشسته‌اند. مرد نرم گیلاسش را روی میز، سمت دست او می‌سراند و به خنده می‌گوید، "شریک نمی‌شوی؟" کلافه از سر و صدا و نیافتن کلمه‌های دلخواه سکوت می‌کند. مرد گیلاس را پیش‌تر می‌سراند، "پس تن به شراکت نمی‌دهی؟" خاموش نگاهش می‌کند. پایه‌ی گیلاس به نوک انگشت‌هایش ساییده می‌شود. نگاه خیره و خندان مرد جواب می‌خواهد. انگشت‌هایش دور پایه‌ی گیلاس حلقه می‌بندند. به خنده می‌گوید، "شراکت در این چرا." جرعه‌ای می‌نوشد و گیلاس را پس می‌سراند و بعد مکثی، محکم می‌گوید، "در نام خانوادگی و حساب بانکی و سقف و دستشویی نه!" مرد بلند می‌خندد و هرچه در گیلاس مانده را یک نفس می‌نوشد. نفسش سخت بالا می‌آید. آن طرف خط مرد مدام صدایش می‌کند. همه‌ی توانش را یک‌جا جمع می‌کند و می‌پرسد، "کدام رقیب؟" مرد بی حوصله می‌گوید که نمی‌داند، اما اگر دیشب به یقینی رسیده‌اند که او را به اعتراف واداشته، پس حالا نوبت اوست که اقرار کند. پس آن یقین به سودا بهایی دارد! از میان لب‌های لرزان حرفی بیرون نمی‌زند. نگاه از خیابان برمی‌دارد و روزنامه را پیش می‌کشد. دوباره خبر چند خطی را می‌خواند. عقوبت زانیه را دیگران مقرر کرده‌اند. مکافات او از جنس دیگری‌ست. روزنامه را دوباره پس می‌زند. قهوه‌ی از دهن افتاده را می‌مزد و سیگاری دیگر روشن می‌کند. گوشی تلفن را که سرجایش می‌گذارد، به حمام می‌رود و با وسواس تمام خودش را می‌شوید. پیراهنی را که می‌خواست سر قرار امشب بپوشد، می‌پوشد و سر فرصت آرایش می‌کند. از بهترین گلفروشی خیابان قشنگ‌ترین دسته گل را می‌خرد. با زانوهای به لرز افتاده پشت در خانه‌ا‌ی می‌ایستد که درآن مردی که سودایش هنوز دلش را به تپش می‌اندازد، چشم به راهش است. زنی هم که حالا خیال سایه‌اش عرق سرد روی پیشانی‌اش می‌نشاند، چشم به راهش دارد. پس باید در را بزند. در که بازمی‌شود، از ورای شانه‌ی زن یک آن صورت درهم مرد را می‌بیند. نگاهش را از او می‌دزد و رو به زن، به نیم‌خندی کم‌رنگ، گل را به دستش می‌دهد. زن که به آشپزخانه می‌رود تا گلدانی بیابد، پی‌اش می‌رود و با صدای آرامی که به گوشش آشنا نمی‌آید، به او می‌گوید که خیال می‌کند این آن گلی‌ست که به گفته‌ی مرد گل محبوب اوست. زن به تکان سر تایید می کند و به اشاره‌ی دست به حیاط راهنمایی‌اش می‌کند. مرد دو دل در ایوان ایستاده است. زنش از او می‌خواهد که برای مهمان نوشابه بیاورد و تنهایشان بگذارد. در حیاط کوچک پر گل و گیاه در سایه‌ی تنها درخت می‌نشینند. آب دهانش را به زحمت قورت می‌دهد و با همان صدای ناآشنای محکم می‌گوید که آماده است تا به سوال‌های زن جواب بدهد. زن هنوز آماده نیست. نمی‌داند از کجا شروع کند. از نگاه کردن به او طفره می‌رود. چشم‌های تیره‌اش در صورت کوچک پریده رنگ دودو می‌زنند. پشت سر هم پلک می‌زند. لب‌های نازکش را آن‌قدر می‌گزد تا خون بیفتند. انگشت‌های باریک لرزانش را دم به دم میان موی آشفته‌ی تابدار فرو می‌برد و بی قرار چنگه‌ای مو را میان مشت می‌فشرد و ناگهان رهایش می‌کند تا دو باره چنگ بزند. صدایی رسا در کاسه‌ی سرش طنین می‌اندازد، "پاک درهم ریخته." آن که ته چاه سردرگم و پریشان مانده، می‌خواهد دهان باز کند و چیزی بگوید. مجالش نمی‌دهد. بی آن که چشم از زن روبرویش بردارد، آهسته اما روشن می‌گوید، "رقابتی در کار نیست." مکث می‌کند تا زن این چند کلمه را هضم کند. با همان لحن ادامه می‌دهد، "یعنی قرار نیست کسی جای شما را بگیرد." از این همه آرامش در صدایی که از گلویش بیرون می‌آید، حیرت می‌کند. "یعنی نقشه‌‌ای در کار نبوده." زن دست‌هایش را بی اختیار پایین می‌اندازد و نگاه سرگردانش روی صورت آرام و آرایش کرده‌‌ای که پیش چشمش است، ثابت می‌ماند. طاقت این نگاه را نمی‌‌آورد و می‌گوید، "نیامده‌ام که انکار کنم." صورت زن چنان درهم شکسته است که تنهایی آن که ته چاه مانده را از یاد می‌برد. مرد بی صدا پیش می‌آید و لیوان لیموناد را روی میز می‌گذارد. هیچ‌کدام نگاهش نمی‌کنند. مرد که برمی‌گردد و دور می‌شود، زن انگشت‌های درهم چفت شده‌اش را روی شکم می‌فشرد و با صدایی خش‌دار می‌گوید، "باورم نمی‌شود بعد از این همه سال من را تنها بگذارد." از واماندگی صدای زن یکه می‌خورد. تند می‌گوید، "این را که نگفته، گفته؟" نیم‌خند تلخی روی لب‌های خون افتاده‌ی زن می‌نشیند و با صدایی خفه‌تر از پیش می‌گوید، "فقط گفته که عاشق شده." آن که ته چاه مانده، آنی از پریشانی درمی‌آید. بیش‌تر از این که نمی‌خواستم. لب‌هایش بی صدا می‌جنبند. ناگهان دلتنگ مرد می‌شود. خون به صورتش می‌دود و گر می‌گیرد. سیگاری آتش می‌زند. زن کند و کشدار کلمه‌هایی را به زبان می‌آورد. حواس پرت، حرف‌های زن را می‌شنود و نمی‌شنود. هوای رفتن و دویدن و رسیدن به مرد کلافه‌اش کرده است. نگاهش را پی کلاف دود که سست روی هوا می‌سرد و باز و ناپیدا می‌شود، می‌دواند و میان بوته‌های درهم حاشیه‌ی حیاط که در سایه‌ مانده‌اند، می‌ایستاند. آن بوته‌های دیشب هم حالا در سایه مانده‌اند؟  با کف دست دهانش را می‌پوشاند. وسوسه‌ی فرار از صدای غمگین زن و رسیدن به بوته‌هایی که نه دیشب، که انگار هزار سال پیش، پناهشان داده بودند، بی تابش می‌کند. مرد از خود بی خود و چشم بسته روی چمن نمناک دراز کشیده و به زمزمه‌ای پرخواهش صدایش می‌زند. کنارش، زانو به بغل گرفته، به تماشای صورت مهتابی نشسته و نوک انگشت‌ها را به نوازش روی پیشانی و پلک‌های بسته می‌سراند تا به لب‌ها برسند. کاش این شب صبح نشود! صدای پر حسرت ته چاه حبس می‌ماند. شب به صبح رسیده و از ظهر گذشته و به بعدازظهری تف زده ختم شده که رویای نیمه‌تمام را خاکستر را کرده است. نگاهش را از بوته‌ها می‌کند. سیگار را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. لیوان لیموناد را برمی‌دارد و جرعه‌ای می‌نوشد. زن هم‌چنان حرف می‌زند و گذشته‌ای دراز را مرور می‌کند تا حالایش را باور نکند. آن که ته چاه مانده، ساکت می‌پایدش. شاید مرد هم از پشت پنجره می‌پایدش، یا بی قرار از اتاقی به اتاق دیگر می‌رود تا وقت حکم آخر بشود. سردرگم است که چه حکمی بدهد. رو به زن می‌گرداند و می‌پرسد، "از من چه می‌خواهید؟" زن یکه خورده از سوالی که رشته‌ی دراز ناله‌هایش را بریده، ساکت می‌شود. نگاهش ترسیده است. لب‌های نازک به خون افتاده و خشکش را با نوک زبان تر می‌کند. صدایی از دهان زن بیرون نمی‌آید. از خودش بدش می‌آید. نگاهش را از نگاه زن می‌دزد و زیرلب می‌گوید، "فکر کردم اینجا آمده‌ام تا جواب پس بدهم." زن تقلایی می‌کند و به زحمت می‌گوید، "گفتید که انکار نمی‌کنید." با پشت دست عرق پیشانی را خشک می‌کند. می‌خواهد بگوید که اعترافی هم در کار نیست. نمی‌گوید. با صدایی نرم و ناآشنا می‌گوید، "پرسیدم از من چه می‌خواهید؟" زن هنوز بهت‌زده است، اما ترس از نگاهش رفته است. صدایش را صاف می‌کند. چفت انگشت‌ها را از هم باز می‌کند. هر دو دست را با هم بالا می‌برد. انگشت‌های باریک لرزان را دندانه‌ی شانه می‌کند و در موی آشفته‌ی تابدار فرو می‌برد و ناگهان تند و عصبی دو چنگه‌ی مو را میان دو مشت می‌فشرد و می‌نالد، "کمکم کنید نگهش دارم." از این همه واماندگی زن وا می‌رود. زیرلب می‌پرسد، "آخر با چه؟" زن با یقین می‌گوید، "عادت از عشق قوی‌تر است. فقط اگر..." حرفش را می‌برد و می پرسد، "اگر بروم؟" زن همه‌ی یاًسش را در نگاهش می‌تاباند و چشم از او برنمی‌دارد. دیگر بس است! صدا را در گلو خفه کرده است. بلند می‌شود. دامنش را صاف می‌کند، "می‌بینید که دارم می‌روم." زهر در گلویش ماسیده است. زن بلند می‌شود تا خداحافظی کند. آن که ته چاه است، بی صدا گریه می‌کند. زن به آشپزخانه می‌رود. مرد تا دم در حیاط خانه بدرقه‌اش می کند و آهسته می‌گوید، "باور نمی‌کردم که بیایی." نه جوابش را می‌دهد، نه نگاهش می‌کند. از در که می‌گذرد، مرد صدایش می‌کند. برمی‌گردد و آنی به آن که پشت توری سیمی حریم خانه ایستاده و پر خواهش نگاهش می‌کند، خیره می‌شود. مرد می‌پرسد، "دو باره می‌بینمت؟" حالا از ته چاه صدای گریه را می‌شنود. مرد دو باره می‌پرسد، "نمی‌بینمت؟" آن ته یکی به دیواره‌ی چاه خنج می‌کشد. رو برمی‌گرداند. مدعی‌العموم اعتنایی به متهم و محکوم ندارد. حکمی داده شده و کار تمام شده است. "... زانی و زانیه به سزای عمل خود می‌رسند." از خانه دور می‌شود تابه خیابان دراز بر‌سد و راه رفته را برگردد. سر خیابان که می‌رسد، دیگر نشانی از مدعی‌العموم نمی‌بیند. حالا با آن که ته چاه سینه خراش می‌دهد، تنها مانده است. پوست خراش خورده جزجز می‌کند. چشمش سیاهی می‌رود. دیواره‌ی چاه به پیچ و تاب می‌افتد و تیره‌تر و تارتر می‌شود. پلک‌هایش را می‌بندد تا خیابان را که از جمعیت سیاهی می‌زند، نبیند. حلقه‌ی دورادورش دم به دم تنگ‌تر می‌شود. میان سیاهی جز چشم‌هایی که زل زده به او نگاهش می‌کنند، چیزی نمی‌بیند. برقی غریب از تخم چشم‌ها بیرون می‌جهد و کمانه کشان بر سر و رویش می‌بارد. وحشت‌زده چشم باز می‌کند. باور نمی‌کنم! لب‌ها جنبیده‌اند و صدای زخم‌خورده از ته گودترین چاه دنیا بالا آمده و در حنجره‌ی سوخته‌اش خفه شده است. روزنامه‌ی کهنه را از روی میز کوچک پایه لق کافه‌ی خیابانی برمی‌دارد و تا می‌کند و در کیف دستی‌اش جا می‌دهد. سیگاری دیگر آتش می‌زند و برای آخرین بار به خیابانی نگاه می‌کند که در آن تابستان به آخر نرسیده را سنگسار کرده‌اند. از این سنگسار نه مردی که حاشیه‌ی جدول پیاده‌رو، زیر نور ماه تمام، مستانه قیقاج می‌رود، خبر دارد؛ نه زنی که زل آفتاب بعد از ظهر بی تاب به راه رفته می‌رود.

 

نیوهی‌ون، 2004

منتشرشده در فصلنامه ی  باران، شماره ی 21 و 22        


HO … HO … HOME?

"از کدام طرف؟" ابتر و کمرنگ می‌آید و یک دم فقط می‌پاید و می‌پرد کجا، نمی‌داند. ناتمام رفته و یادش نمی‌آید اگر می‌شد تمام باشد، دمش، یا که سرش، چه می‌شد باشد. میان جمعیت می‌ایستد. پلک‌ها را می‌بندد. پا بر زمین سفت می‌کند تا اگر گله‌ی شتابان در رفت و آمد تاب راهبند نیاورد و تنه خورد، نیفتد. با چشم‌های بسته بر ازدحام به خلوت راه می‌برد. خالی نمی‌تواند باشد. با این همه اگر هنوز سر کار بود، رو به میز کنار دستش می‌کرد و به کارمل می‌گفت، "My mind is blank!" اگر می‌گفت، حتماً می‌شنید، "Is that right?" نه، راست نبود. یعنی خالی خالی نبود. هیچ‌وقت هم این طور نبوده انگار. یا اگر هم وقتی بوده، آن وقت گم و تاریک و ورای یاد بوده به هر حال.

 

            تنه می‌خورد. پلک باز می‌کند. گله می‌بردش. "از کدام طرف؟" باز نیمه تمام می‌آید، گیرم کمی پررنگ‌تر. این بار تمامش می‌کند. لب‌هایش می‌جنبند اما نه آن طور که اگر کسی نگاهش بر لب‌ها افتاد در دل بگوید، "این هم یکی دیگر که با خودش حرف می‌زند!" خودش آخر این کار را می‌کند: در سفرهای دراز و کسالت‌بار هر روزه -- رفت و برگشت -- در اتوبوس، یا قطار، یا حتا در خیابان به وقت پیاده گز کردن فاصله‌ی میان خانه و ایستگاه و کتابخانه و ایستگاه و به عکس، با انگشت‌های گاه پنهان در جیب و گاه عاطل و آویزان آن‌هایی را که خودشان با خودشان مشغولند، می‌شمرد. حالا یکبار دیگر، تا خاطرجمع به تمامی‌اش بشود، به وسواس لب می‌جنباند، "از کدام طرف بروم؟" راست یا چپ؟ باید ببیند کدام شرق است، کدام غرب. پیشترش اما باید تکلیف شمال و جنوب را معلوم کند. پیشتر پیشترش باید یادش بیاید از کدام طرف ... آهان. نکند آن اولی که کمرنگ پیدا شد و پرید، "از کدام طرف آمدم؟" بوده در اصل! هرچه بوده، فرقی هم مگر می‌کند، وقتی که دو روی یک سکه‌اند و حالا هم حوصله‌ی حساب و کتاب ندارد. این روزها گاهی، خب، پیش می‌آید دیگر. اول این طور نبود. حواسش را خوب جمع می‌کرد و آداب جهت یابی را تمام و کمال به جا می‌آورد: مبدا و مقصدش را روشن می‌کرد، از نقشه‌ی دیواری خانه کمک می‌گرفت، نقشه‌های راهنمای ایستگاه‌ها را خوب می‌خواند، درس چهارم دبستان را با طمانینه در دل تکرار می‌کرد که، "اگر رو به شمال و پشت به جنوب بایستیم، دست راست‌مان می‌شود..." بعد که آموخته شد، دست از جهت‌یابی و نقشه‌خوانی کشید – مگر وقتی که غرق در خیال خوش و اغلب باطل کاریابی گاهی گداری به مصاحبه‌ای در محله‌ای ناشناخته خوانده می‌شد. حیفش می‌آمد و می‌آید که ذهنش را تلف این جور فرمان‌دهی‌ها و فرمان‌خوانی‌ها بکند. همیشه همین طور بوده – انگار که کامپیوتر یکتایی باشد که دلش نیاید با تکلیف‌های بی مقدار و کارکشیدن‌های بی جا حرامش کند. همین است که در سفرهای هرروزه‌ی میان خوابدانی و ناندانی بی فکر و با تکیه بر عادت مسیریابی می‌کند و گاهی گداری هم قطار عوضی سوار می‌شود، یا در ایستگاهی عوضی پیاده می‌شود.

 

            قطار می‌ایستد. مسافران تنگ هم چسبیده کوچه می‌دهند. کمکی تردید دارد؛ نه در شمال و جنوبش -- که از جنوب به شمال آمدنش را یادش می‌آید هنوز-- که در شرق و غربش؛ که این هم بروبرگرد ندارد که راهی غرب باید بشود. شکش در این است که حالا لابلای این همه آدم به‌هم‌فشرده نکند به خطا دوباره به شرق برگردد. از پشت هلش می‌دهند به جلو و پیش می‌رود و سوار می‌شود و به زحمت دستی به میله‌ی گرم از حرارت دست دیگری می‌رساند. به اکراه دست پس کشیده نکشیده، دستی دیگر سفت و سخت بر میله حلقه می‌شود. تا می‌آید پی جای دستی یا دستگیره‌ای بگردد، صندلی کنار شیشه را یکی که دیر به صرافت پیاده شدن افتاده خالی می‌کند. جایش می‌نشیند و جا به جا که می‌شود، نفسی عمیق می‌کشد و ناخواسته دمه‌ی بویناک کوپه را فرومی‌دهد.

 

            قطار به راه می‌افتد. ایستگاه بعدی روشن می‌شود که رو به راه خانه می‌رود یا نه. وقتی کارمل ابرو بالا انداخته نگاهش کرد وگفت، "You’re going home!" زیر لب لندید که، "It’s a cage!" کارمل نرم گفت، "Many people live in a shoe-box." خیره نگاهش کرد تا که به دنباله گفت، "Well, I’m lucky enough to have a house. In Dublin I used to live in a damp flat, though." داستان کارمل را از بر است و می‌داند که آن damp flat به هر حال برایش home بوده در آن وقت دست کم. یکبار نامطمئن از جفت و جور شدن شوخ طبعی‌اش با sense of humour کارمل گفته بود، "You know what! This bachelor is not my home; it’s my khabdani." کارمل با چشم‌های گشاد شده از حیرت پرسیده بود، "What’s this Kabdani?" مایوس جوابش داده بود، "Something like a private shelter." کارمل باز نرم و آهسته گفته بود، "You’re paying for it; you’d better enjoy it!" تلخ جوابش داده بود که، "I’m paying for so many things I don’t enjoy!" و پیش از آن که بشنود "Oh, is that right?" حرف را عوض کرده بود.

 

            سرسری نگاه دوروبر می‌کند. آن‌ها که نشسته‌اند یا چرت می‌زنند یا best seller می‌خوانند. دو سه تایی هم با ولع fast food   و junk food فرو می‌دهند. پلک‌ها را دوباره می‌بند. تو می‌رود. بی در و پیکر نیست که بیابان باشد. حد وحریمی دارد که خانه‌اش می‌کند. اما این خانه مه گرفته است؛ آن قدر که رفت و آمد و پیدا و ناپیدا شدن اهل خانه را، یا کوتاه و بلند شدن‌ها و جا به جایی‌شان را پررنگ نمی‌بیند. گاهی حتا کمرنگ هم عیان نمی‌شوند. پیشترها که مه نبود، این طور نبود. حالا، با این مه‌ای که این طور سنگین پایین افتاده و به دل لانه لانه‌های کندو هم فرورفته، یا نمی‌بیندشان یا پریده رنگ می‌بیندشان و بیشتر پیدا و گم شدن‌شان را، تمام و ناتمام بودن‌شان را حس می‌کند. با این همه برو برگرد ندارد که هستند، همه‌شان؛ نه فقط همان آن‌هایی که هر روز بارها به زبان می‌آمدند و هنوز هم به زبان اگر نیایند، در صحن خانه سرگردان می‌چرخند و می‌گردند. حتا آن‌ها هم که آن وقت‌ها کنج و کنار بودند و گاهی گداری پا پیش می‌گذاشتند، حالا هنوز هستند -- گیرم کنج و کنارتر، یا در پشت و پستو پس‌ رفته‌تر. چیزی که هست این‌‌ها دیگر بس که سر زبان نمی‌آیند، کم دل و کم پیدا شده‌اند. آخر نه که از هردود کشیدن مدام کرورکرور اجنبی انگلیسی پا پس کشیده‌اند وسوراخی چپیده‌اند، از حال و نا افتاده‌اند و بی رنگ و بو شده‌اند. کم می‌شود که تمام و کمال و پر تاب و توش بیایند و بروند و وصل و فصل بشوند. یا تک و تکیده می‌آیند و می‌گذرند، یا دم به دم اگر بیایند، ابتر و کمرنگ پیدا و گم می‌شوند. از همه بدتر این که گاهی تا می‌آید چند تایی را که کنار هم‌اند طوری یک‌جا جمع و وصل کند که تام و تمام بشوند، یکی از همین bastard های انگلیسی نخود آش می‌شود و تر وچسب جای یکی از این بی صاحب مانده های ترسیده‌ی پستو خزیده را می‌گیرد – یکی درست مثل همین bastard که دیگر برای آن "ولد زنا"ی یک وقت عرب از بیخ فارسی شده جای اظهار وجودی نگذاشته است.

 

            شتاب کم شده هشیارش می‌کند. همین که رنگ کاشی‌های دیوار ایستگاه را ببیند، از شک بیرون می‌آید. این هم بازی پنهانی خوشایند دیگری‌ست که از الفت اگر نشان نداشته باشد، از عادت خبر می‌دهد. گوشه‌ای از شیری کدر Spadina کفایتش می‌کند تا از سرک کشیدن برای دیدن نام ایستگاه بی نیاز شود. از راست صدایی می‌شنود که بلند می‌گوید، "Ho!" سر برمی‌گرداند. بر صندلی آن سر زنی را می‌بیند با انبوه موی خاکستری پریشان بر شانه و نگاهی خیره. نگاهش را می‌دزدد و در دل به شک می‌گوید، "لب‌هایش که تکان نمی‌خورد انگار!" رو به شیشه‌ی پنجره می‌گرداند. هوس می‌کند نگاه را اسیر سحر حیرت از حرکت شتاب آمیز ایستگاه و سکون تردید ناپذیر قطار کند. چشم تنگ می‌کند آن نقطه‌ی جادویی وارونه ساز را بیابد. دست نمی‌دهد. نه، این حجم سرد و سخت قطار نیست.  Ce n’est pas une pipe  قطار آن بود که ... بر زمین می‌رفت و از دشت سبز به سبز می‌گذشت و زیرآب در مه فرورفته را پشت سر می‌گذاشت و بر ورسک می‌خزید و از هیبت تعلیق میان بلندای کوه و خالی زیرپا نفس را در سینه حبس می‌کرد. گوش به صدای رفتار چرخ بر ریل می‌سپرد. جز صدای آهن بر آهن نمی‌شنود. آن ضرباهنگ مصر و مدام و آن کوبش استوار انگار همان دورها، در اعماق دره‌ی ورسک شاید، مدفون شده است. پلک می‌بندد و بار دیگر به خلوت پناه می‌برد. اهل خانه را صدا می‌زند. به اکراه و بی رمق حاضر می‌شوند: ت – ت – لق، ت – ت – لق، تلق، تلق. لب می‌جنباند. جنب و جوشی ندارند. به وردخوانی مگر جانی بگیرند، تکرار می‌کند: ت – ت – لق، ت – ت – لق، تلق، تلق. خاک مرده بر اینجا و این‌ها پاشیده‌اند انگار! صدایی از هیچ‌کدام در نمی‌آید. دو سه حرفی، لق و لوق کنار هم ایستاده، خنگ و خاموش، خیره به لب‌های فرمان‌ده، درجا خشک شده‌اند. مایوس رهاشان می‌کند و بیرون می‌زند.

 

            کوپه خلوت شده است. بی اختیار نگاهش به راست می‌گردد. زن موخاکستری غافلگیرش می‌کند، "Ho … Ho …" گیج نگاه می‌کند. در ایستگاه‌اند. سر برمی‌گرداند و در دل می‌گوید، "پیراهنش که شندره نیست!" مسافری تازه سوار شده کنارش می‌نشیند. زن به تازه وارد رو می‌کند، "Ho – o – o!" مسافر معذب از نگاه زن شق و رق می‌نشیند و سر و شانه تکان می‌دهد. زیرچشمی نگاه زن موخاکستری می‌کند: پوست سفید آفتاب خورده‌اش زیر چشم‌ها و کنار دهان و روی پیشانی چروک وچین فراوان خورده است. قطار که راه می‌افتد، دودل از پنجره به ایستگاه پس افتاده نگاه می‌کند. در سیاهی فرو می‌روند. شکم مار آهنی چنان روشن است که تاریکی زیرزمین را بی معنا می‌کند. نه، این تیرگی بی مقدار تونل نمی‌تواند باشد. تونل آن بود که یکباره تاریک می‌کرد و فرو می‌بلعید و نم و دود و دمه می‌پراکند و گوش‌ها را تیز می‌کرد و چشم‌ها را به تمنای رسیدن به کف دستی نور مات بر هلال پرهیبت دهانه‌ی سنگی تشنه نگه‌می‌داشت. ناخن‌های بلند هشت انگشت خمیده و لمیده بر کونه‌ی کف دست را به غیظ در نرمای گوشت فرومی‌کند و به هوای عبث چنگ انداختنی به حرص و به دم بر آن انگاره‌ی از دست شده چشم می‌بندد. به هر کنج و کنار سرک می‌کشد؛ کشوها را یک به یک باز می‌کند؛ پشت و پستوها را می‌گردد و غبار رف و روزنه‌ها را می‌روبد. اینجا و آنجا و پیدا و ناپیدا جز کلمه‌ها چیزی نمی‌یابد: فوج خودی‌های ترس‌خورده‌ی لال‌مانی گرفته و جماعت غریبه‌های حق به جانب اشغالگر. تصویرها گم و نابوده‌اند. یادها اما هنوز هستند و گاه و بی گاه به تلنگری نمایان و به آنی نهان می‌شوند. تا که رو می‌آیند، تقلا می‌کند به کمک کلمه‌ها تا می‌شود سرپا نگه‌شان دارد. کم و کسری‌هاشان را می‌پوشاند و شاخ و برگشان می‌دهد و آرا پیرایشان می‌کند. حوصله‌اش اگر باشد، به هم کوکشان می‌زند و کنار هم می‌نشاندشان، بلکه تابی بتابانند و بوبرنگی پیدا کنند – گرچه که می‌داند اگر خوب تو نخشان برود، می‌بیند که چون تار و پودی به هم نتنیده‌اند و تصویر نمی‌شوند، حصر کلمه‌های بی جربزه را خالی می‌گذارند و سوت و دود می‌شوند. انگار آن انگاره‌های روشنی که گاه گداری، بی اختیار او، به بیداری‌اش متجلی می‌شدند و دم حیات بر یادی می‌دمیدند و خون در رگ‌هایش به شتاب می‌دواندند و به نوارش نور بر چشم‌هایش می‌باریدند، نه که حالا، که هیچ‌وقت روزگار هم در این خانه نبوده‌اند. دل‌زده بیرون می‌زند.

 

            نه قطار، نه مار آهنی، این subway است که می‌ایستد. زن آشفته مو بلند می‌شود. رو به این و آن پرسان به تکراری بلند می‌گوید، "Ho? Ho? Ho? " پیرمردی بی حوصله شانه می‌اندازد. زن میانسال سیاه مویی به شفقت سر می‌جنباند. جوانک تنگ چشم مو زرد کرده‌ای به نیشخند می‌گوید، "Oh, yeah!" نگاه نگران زن به نگاه خیره و کنجکاو بچه‌ی نوپایی که مادرش کشان کشان می‌بردش، گره می‌خورد و آرام می‌گیرد. رو می‌گرداند. خسته پلک می‌بندد. در دل می‌گوید، "خوابدانی خانه نیست." این بار کلمه‌ها نه شکسته بسته و سر و ته بریده، که تمام و عیار  و پروپا قرص پیش آمدند و حکم دادند و پس رفتند. Subwayروبه غرب می‌رود بی برو برگرد و شرق، شرق بهشت، چنان پس و ناپیدا می‌افتد که انگار همیشه نابوده بوده است. پلک‌ها را آن قدر محکم به هم می‌فشارد که به درد بیایند. پی پرهیبی از سبز روشن باغ و آبی بکر آسمانش کلمه‌ها را صدا می‌زند، طنین صدایش را در فضای خاموش خانه می‌شنود. اگر کارمل کنارش بود، می‌گفت، "You don’t believe me but my mind is not blank." و مجالش نمی‌داد که بگوید "Is that right?" و بی درنگ می‌گفت، "I’m heading home" و راهی می‌شد تا شک به خیالش رخنه نکند. حالا دودل صداشان می‌زند بیایند دست کم خودی نشان بدهند. عیان اگر نشوند که خانه خانه نمی‌شود. می‌خواندشان، به تمنایی مدام؛ نه که تنها خودی‌های محتضر را، که حتا غریبه‌های غاصب را؛ نه که تنها بازمانده‌ها را، که حتا انگاره‌های رفته را – همه‌ی کلمه‌های خاموش آشنا و ناآشنا را، همه‌ی تجلی‌های پریده‌ی خوش و ناخوش را، همه‌ی یادهای پراکنده‌ی کهنه و نو را. به صبری تمام می‌طلبدشان. لب‌ها به یقینی گنگ می‌جنبند. دست‌ها را به تجربه‌ی حریم بر دیوارها می‌ساید. نگاه پرخواهش رنگ حرمت می‌گیرد. پا می‌فشارد. درنگ می‌کند. آرام می‌گیرد. پلک‌ها را از فشار پوشاندن می‌رهاند. سر به هر سو می‌چرخاند. Subway  به انتها رسیده است. همه پیاده شده‌اند. زن موخاکستری، دو بازو سپرده به دو مامور، نگاهش می‌کند و ساده می‌پرسد، "Ho … Ho … Home?"

 

تورنتو، آوریل 2002 میلادی


یادی و حکایتی

از درز پنجره سوز می‌آمد و به هوای دم کرده‌ی کلاس نیشتر می‌زد. پشت شیشه در آهنی حیاط مدرسه، بام‌های سفالی آن طرف خیابان، و تکه‌ای از آسمان خاکستری پیدا بود. باران همین‌طور یکبند می‌بارید و ریز هاشور می‌زد.

          روی نیمکت اول، روبروی میز خانم معلم، تنگ دیوار نشسته بودم و هر کار می‌کردم حواسم جمع باشد، نمی‌شد. نوک انگشت‌های پاهایم توی چکمه‌های لاستیکی از سرما گزگز می‌کرد. توی خیابان سیل راه افتاده بود. فکر زنگ تفریح دیروز راحتم نمی‌گذاشت.

          خانم معلم کنار تخته و پشت به کلاس ایستاده بود. کلمه‌های سخت درس‌های تا به حال خوانده شده را روی تخته می‌نوشت و بلند می‌خواند تا ما تکرار کنیم و بنویسیم. لابلای صدای رسای خانم معلم و صدای درهم و ناهمخوان بچه‌ها گوشم پی صدای باران بود. مدادم روی خط‌های آبی صفحه‌ی سفید دفتر کژ و کوژ می‌رفت و نگاهم جایی بند نمی‌شد.

          بغل دستی‌ام، اعظم، مدام وول می‌خورد و کونه‌ی آرنجش به پهلویم سقلمه می‌زد. گاهی که رویش را به طرف من می‌گرداند، بوی آدامس خروس نشانی که می‌جوید به دماغم می‌خورد. ذره‌های سفید گچ از روی تخته و تخته پاک کن نمدی خانم معلم به دور و بر می‌پریدند و روی روپوش ارمک سیاه اعظم و کلاه پوستی قهوه‌ای مری می‌نشستد. معلوم نبود چرا بعضی روزها مری دوست نداشت کلاهش را سر کلاس از سرش بردارد. خانم معلم  دو سه باری پرسیده بود. مری یا هیچ جواب نداده بود، یا گفته بود سردش است. خانم معلم هم دیگر پیله نکرده بود.

          مری و خدیجه موسوی  روی نیمکت هم‌ردیف نیمکت من کنار هم می‌نشستند. مری راست می‌نشست و هر بار که رو به طرفش می‌گرداندم، بی‌اختیاریک دو دقیقه‌ای  نگاهم روی دست‌های سفید و نرمش میخکوب می‌شد. خدیجه موسوی که مثل همیشه وقت نوشتن قوز می‌کرد، دست‌های سرخی داشت که از سرما و خشکی قاچ خورده بود. گاهی که دزدکی آستین وصله دار روپوشش را پشت لب می‌کشید تا مفش را پاک کند، دستش تا حاشیه دست مری پیش می‌آمد و زود دور می‌شد.

          برای این که کمتر سقلمه بخورم، کمی به جلو خم شدم. خانم معلم تند پیش نمی‌رفت مبادا بچه‌های ته کلاس عقب بمانند. خدیجه موسوی که هم درسش خوب بود و هم دستش تند بود، وقت اضافی می‌آورد؛ اما مثل من مدام سر وچشم این طرف و آن طرف نمی‌چرخاند. هر کلمه‌ای را که تمام می‌کرد، کمکی سر بلند می‌کرد و زل می‌زد به عکس برگردان روی کتاب مری که روی میز بود. از دور نمی‌شد که عکس  را ببینم، اما می‌دانستم که عکس دختری‌ست با موی دم اسبی و روبانی سرخ که دسته گلی توی یک دستش و عروسکی مو بور توی دست دیگرش است. دامنش هم بنفش بود با چین‌های درشت پف کرده که نشان می‌داد زیر دامن ژیپون پوشیده است.

          بعید بود خدیجه موسوی بداند ژیپون چیست. من خودم هم فقط یکی داشتم که دیگر کهنه شده بود و رنگ سفیدش زردی می‌زد. روز اول مهر که زنگ تفریحش مری دامنش را بالا زد و ژیپونش را نشانم داد، ژیپون خودم از چشمم افتاد. اصلاً ژیپون من یکی دو جایش هم سوراخ شده بود. ژیپون مری آبی آسمانی بود و حاشیه‌اش تور سفید داشت. از لابلای  ژوردانه‌هایش که با نخ ابریشمی قرمز زده شده بود، روبان سورمه‌ای باریکی رد می‌شد که براق بود. عصرش که به مادر گفتم ژیپون مری این طورست و آن طورست، گفت، "خب مری امریکایی‌ست. حتماً هروقت می‌روند امریکا برایش این‌ها را می‌خرند. وگرنه که توی بهشهر از این چیزها پیدا نمی‌شود، تو تهرانش هم شاید پیدا نشود." مادر بزرگ فوری توی حرف مادر پرید که، "وا ! چرا نشود! این دفعه که رفتیم تهران خودم می‌برمت فروشگاه فردوسی یا پیرایش واسه‌ت می‌خرم ننه جان. بچه من مگر چی کم دارد!" پدر گفت، "مادر جان حقوق من کجا، حقوق مشاور امریکایی کجا!" مادر هم برگشت رو به من و گفت، "داشته باشی هم تو مدرسه نمی‌شود بپوشی. بچه‌های دیگر هم دل دارند انگار."

          از آن به بعد حواسم جمع بود با بچه‌ها حرفی از ژیپون مری نزنم؛ گرچه که خیلی دلم می‌خواست ببینم حلیمه اگر اسم ژیپون را ببرم چه می‌گوید. شاید حلیمه فکر می‌کرد که ژیپون یک جور خوراکی‌ست؛ چون که بیشتر وقت‌ها گرسنه بود. به درس "آسیابان ده ما" که رسیده بودیم، از ته کلاس بلند پرسیده بود، "خانوم اجازه، چی می‌شد اگر بابای ما آسیابان بود؟"بچه‌ها زده بودند زیر خنده. خانم معلم که می‌دانست حلیمه پدر ندارد، با اخم گفته بود، "کی یاد می‌گیری وقت درس خوشمزه‌گی نکنی؟" حلیمه فوری گفته بود، "خانوم اجازه، اگر خوراکی‌های خوشمزه بخورم، دهنم بسته می‌شود به خدا." خانم معلم بی حرف با نوک خط کش درازش در کلاس را نشان داده بود و دهان حلیمه بسته شده بود.      

          دیروز هم حلیمه حتماً گرسنه بود. در کلاس را قفل کرده بودم و ایستاده بودم کنار در تا زنگ تفریح کسی توی کلاس نیاید. خانم معلم گفته بود که اگر بگذارم بچه‌ها توی کلاس بمانند یا توی کلاس بیایند، به خانم ناظم که شرافت خانم بود می‌گوید که خط کشم بزند. شرافت خانم دوست مادر بود و مرا هم خیلی دوست داشت. خانم معلم هم که دوست شرافت خانم بود، این را خوب می‌دانست . اما پیش روی بچه‌ها این طور می‌گفت تا حساب کارشان را بکنند. خانم معلم تا فکر می‌کرد که از پس بچه‌ای بر نمی‌آید، فوری می‌فرستادش دفتر سر وقت شرافت خانم. توی کلاس دو سه تایی بیشتر نبودند که خانم معلم را کلافه می‌کردند. خانم معلم می‌گفت که این حلیمه است که کلاس را به هم می‌زند. می‌گفت که حلیمه سنش به کلاس نمی‌خورد و باید به کلاس شبانه برود. هر از گاهی که خانم مدیر حرف بیرون کردن حلیمه را می‌زد تا شاید بترسد و سر براه شود؛ رحیمه، خواهر حلیمه، که رخت‌های خانه‌ی ما و خانه‌ی شرافت خانم را می‌شست، دست به دامن شرافت خانم می‌شد تا پا درمیانی کند. شرافت خانم هم همین کار را می‌کرد، اما وقتی هم که حلیمه برای تنبیه شدن به دفتر فرستاده می‌شد، خط کشش می‌زد. گاهی که حلیمه همراه رحیمه به خانه‌ی ما می‌آمد، مادر نصیحتش می‌کرد کاری نکند که این‌قدر خط کش بخورد. حلیمه می‌خندید و می‌گفت که خانم ناظم نمی‌زندش، نازش می‌کند.  من که خیال می‌کردم حلیمه اگر ترکه هم می‌خورد، ککش نمی‌گزید. نه از جریمه‌ی مشقی باکی‌ش بود ، نه از کتاب به سرو یک پا کنج کلاس ایستادن، و نه حتا از کشیده شدن به این کلاس و آن کلاس  با  آن کلاه بوقی روی سر به نشانه‌ی خفت که مرا بیشتر ازهرچیزی می‌ترساند.

          حلیمه زنگ تفریح آمد و گفت، "در را باز کن، می‌خواهم دفترم را بردارم."

          -تو که دفتر نداشتی.

          -دیروز غروبی ننه‌ام واسه‌م خریده.

          -الان نمی‌شود. صبرکن زنگ بخورد.

          -همین الان می‌خواهم یک چیزی نشانت بدهم. نترس هیچ‌کس نمی‌فهمد. زود باش!

          حلیمه هلم داد. در را بازکردم و رفتیم تو. در را پشت سرمان کیپ کرد و رفت طرف کیف سیاه زیپدار مری. گفتم، "چی کار می‌کنی؟"

          -چی کار می‌کنی؟ هان؟ حواست کجاست؟

          اعظم به پهلویم سقلمه می‌زد و خانم معلم هم خیره نگاهم می‌کرد. دستپاچه گفتم، "ما خانوم معلم؟ هیچی به خدا."

          خانم معلم برگشت طرف تخته سیاه. سرم را روی دفترچه‌ام خم کردم . نیم نگاه به تخته و نیم نگاه به دفتر، سرسری کلمه‌های روی تخته را روی صفحه‌ی دفترم پیدا کردم. خیالم که راحت شد چیزی را جا نینداخته‌ام، دوباره رو به پنجره گرداندم. بیرون همین طور، مثل دیروز، شر شر آب بود و هاشور باران.

          باید امروز هر طور شده به خانم معلم می‌گفتم که دیگر نمی‌خواهم مبصر باشم. فکر این که دو باره زنگ تفریح حلیمه سراغم بیاید، حسابی حواسم را پرت کرده بود. نه می‌توانستم چغلی‌اش را بکنم، نه می‌توانستم بگذارم دو باره برود سراغ کیف مری. در کیف سیاه چرمی زپیدار مری را که باز کرده بود، از ترس این که مبادا یکی از راه برسد، خیس عرق شده بودم. خود حلیمه هم دست‌هایش می‌لرزید. چشم‌هایش مثل دهانش گشاد شده بود. نان سفید در دست‌هایش چرخید و به طرف دهانش رفت و به یک آن تکه‌ای از آن غیب شد. زبانم به سقم چسبیده بود. سر جایم خشکم زده بود. با چشم‌های از حدقه در آمده فقط نگاهش می‌کردم. حلیمه لقمه‌ای را که فرو داد، رو به من کرد و گفت، "چه خوشمزه‌ست! هم شیرین‌ست هم چرب. بخور ببین چی‌هست!" تا بیایم به خودم بجنبم، تکه‌ای ازنان نرم و سفید را توی دهانم چپاند. تند جویدم و زود قورتش دادم؛ اما مزه‌ی نان ترد و تازه و چربی و شیرینی کره و مربای آن که بوی خیلی خوشی داشت، همه‌ی روز زیر زبانم بود.

          مری نه دیروز حرفی زده بود، نه امروز. شاید هم اصلاً نفهمیده بود که نصف غازی کره و مربایش خورده شده است. چند باری گفته بود که مادرش همیشه می‌خواهد به زور خوراکی به خوردش بدهد. بیشتر وقت‌ها خوراکی‌اش را دست نخورده برمی‌گرداند. گاهی هم خوراکی‌اش را با خوراکی‌های جوربه‌جور اعظم که پدرش شیرینی فروشی داشت عوض می‌کرد.

          یکباره‌ به فکرم رسید نکند مری به خدیجه موسوی شک کند. این دیگر از این که به خود من شکش ببرد هم بدتر بود. باید هر طور شده همین امروز کاری می‌کردم. نه باران بند می‌آمد، نه زنگ می‌خورد. حلیمه گفته بود روزهای بارانی رحیمه بی کار می‌ماند.

          فکرم همین طور پیش رحیمه بود که در کلاس بازشد. میان چارچوب پیرزنی پیداشد سربرهنه و پا برهنه. چادرش به کمرش بسته شده بود وچارقدش دور گردنش خفت انداخته بود. پاچه‌های شلوار سیاهش که تا زانو بالا زده بود، پر از گل و لای بود. دلم هری پایین ریخت. مادر حلیمه بود که گاهی برای کمک به رحیمه به خانه‌ی ما می‌آمد.  تا خانم معلم آمد چیزی بگوید، پیرزن امانش نداد، "خانوم جان، خانه‌ات آباد، خانه‌مان را سیل برد. حلیمه را بگذار بیاید، خانه خراب شدیم ..."

          تا به خودمان بیاییم، حلیمه ازنیمکت آخر جست زده بود طرف در و با مادرش از کلاس بیرون زده بود. خانم معلم که همین‌طورکتاب به دست کنار تخته ایستاده بود، رو به پنجره گرداند. همه می‌خواستیم بیرون را ببینیم. زنگ که خورد، پشت شیشه هنوز شر شر آب بود و هاشور باران.

 


اردیبهشت زیبا (بشنوید)


تکه‌ای از رمان به تیر غیب گرفتار آمده‌ی "خانه‌ی ابر و باد" (1370)

          باید فراموش کند. پنهان کند. همه‌ی بایدها این را می‌گویند. همه‌ی فرمان‌ها می‌گویند که باید فراموش کند. باید همه چیز را فراموش کند، جز باید‌ها را. باید ساکت بماند. آن کنج، در پناه ستون بدقواره ساکت و بی‌حرکت مانده است. کلاس آمادگی حزبی. بوی پایی که به خورد موکت پرزدار قهوه‌ای سوخته رفته، حالش را به هم می‌زند. صدای تیز معلم -- ضرطه‌ی بی‌محل، بی‌امان، پایان ناپذیر. پرده‌ی گوشش خراشیده می‌شود. باید همه‌ی نیرویش را در سکون و سکوت صرف آن کند که معنا و مفهوم کلمه‌ها را نفهمد  -- نشانه‌ای که می‌شنوید ... معنایش ... در دل آرزو می‌کند کلاس به هم بخورد. سراسیمه از جا بپرد. شتابان به مهد کودک برود. پروین را از بغل مربی وحشت‌زده بگیرد و به خانه ببرد. طنین تک مضراب بی‌رمق در گوش‌هایش می‌پیچد. لب‌هایش از هم باز نمی‌شوند. کلاس آمادگی حزبی -- مکتب‌خانه. حاجیه خانم گاه به صحرای کربلا گریزی می‌زند و حرف حاج آقایش را پیش می‌کشد. سرخ و سفید و پیه و دنبه‌دار.

          سرخ و سفید و پیه و دنبه‌دار. شاید بس که حیاط خانه‌ی حاج آقا علا درندشت و دلباز بود، آسد صالح میلی به رفتن در خودش نمی‌دید. هنوز قوسی از خورشید از پس بام بلند خانه پیدا بود. از دالان هم صدای اهن و اهون، یا بسم‌ الله، یا یا الله روضه‌خوان تازه‌واردی شنیده نمی‌شد. دلش به شک افتاده بود. روضه‌ی شیخ یحیا چهارم ماه بوده یا سوم ماه؟ روضه‌ی قاسم نوداماد تازه تمام شده بود. ناله و هق هق زن‌ها فروکش کرده بود. یک دم دیگر از میان موج همهمه و پچپچه، رگه‌های زیر و تیز خنده به هوا می‌رفت. روضه‌خوان خبره آن است که پیش از فرو نشستن شیون و زاری، تند و ناگهانی مجلس را ترک کند. این‌طوری هم شاهد تغییر حالت مستمعین نمی‌شد، هم خیال می‌کردند چند منبر دیگر پیش رو دارد. آسد صالح غافل نبود. این را هم می‌دانست که بیشتر طالب صدای خوشش – یادگار جوانی‌اش – هستند. گمان نمی‌کرد مهارتی خارق‌العاده در آب چشم گرفتن داشته باشد. پا به سن گذاشته، هنوز خوشرو و خوشپوش و بذله‌گو و نظرباز بود. سرخ و سفید و پیه و دنبه‌دار. می‌توانست هم زن‌ها را به زاری وادارد، هم با لطیفه‌ها و متلک‌هایش به هرهر و کرکر بیندازدشان. بی‌خود نبود سالی ماهی یک بار هم گذارش به مجالس روضه‌خوانی مردانه نمی‌افتاد. صندلی لهستانی به غژغژ افتاده بود. استکان چای میان انگشت‌های کوتاه و سفید سرد شده بود. آخرین حبه‌ی قندی که از قندان نقره‌ی کنار پایش برداشته بود، در دهانش آب شده بود. با این‌همه انگار خیال بلند شدن نداشت. پس شاخ و برگ درخت‌های کوتاه و کج و کوله‌ی باغچه‌ی توت آن دخترک، آن که چادرنماز سفیدش از سرش سر خورده و روی شانه‌‌های گردش افتاده؛ بوی خوش خاک آب‌خورده‌ی باغچه‌ها؛ عطر سنگین و درهم یاس و شمعدانی؛ بوی تند و گس تنباکو – آسد صالح سست و کرخت شده بود. دو زن عقدی، چند زن صیغه‌ای، پسر داماد شده. اما هنوز دیر نشده است. اگر آرزویی را به گور ببری، کجا می‌توانی امید رستگاری داشته باشی؟ جز یک آرزو، به همه‌ی خواسته‌هایش رسیده بود. بس که قانع بود. خوشدل بود. راضی به رضای خدا بود. مومن و شکیبا بود. زنانش از گشاده ‌دستی و خوشخویی و خوشزبانی‌اش خشنود بودند. هوویی چهارده ساله مایه‌ی تفریح و تفنن می‌شد. آتش نفس را می‌خواباند. راه را برای مشغله‌ی معنوی باز می‌کرد. آن‌وقت می‌توانست با دل راحت توشه برای آخرت بیندوزد. پروردگارا تو رحیمی. تو رحیمی و کریمی. تو ... خنده‌ی بلند و ناگهانی زن‌ها آسد صالح را از گرداب غور و غوص در عظمت باری‌تعالی بیرون کشید. عرعر استغاثه‌آمیز مرکبش که افسارش را در دالان به دستگیره‌ی در بسته بود، بلند شده بود. چاره‌ی پای لنگ، چارپایی کم‌خرج. تکانی به خود داد. عمامه‌اش را جا به جا کرد. به پاهای چاق و کوتاه پنهان زیر قبای پاکیزه حرکتی داد. با نگاه خندان چشم‌های سبز دنبال نعلین‌های شامی خردلی‌اش گشت. پوست سفید، گونه‌های سرخ.

          صدای گوش‌آزار از لابلای دندان‌های فاصله‌دار سوت‌زنان بیرون می‌زند. خانم سوتکی اینجاست؟ پوزه‌ی دستیار جوان تکان می‌خورد. خوابیده و بیمار است. رنگش گچ دیوار است. دستیار دانشجوی شیمی است. می‌تواند تیزاب سلطانی درست کند. باید ماده‌ای درست کرد، در آزمایشگاه -- ماده‌ای که بتواند بیضه را حفظ کند. شکست ‌ناپذیر. روزهای زندگی مرد شش میلیون دلاری می‌پرید. قریب افشار نخودی می‌خندید -- پایش را روی پایش می‌انداخت. صورت آیرون ساید گوشتالو بود؛ خنده‌اش کمرنگ. آیرن ساید فریب نمی‌خورد. شاگردان آهسته می‌خوانند. دست به دست می‌گردانند. بلند می‌خندند. حفاظ عایق است. عمه گوهر می‌گفت یک ریگ بینداز گوشه‌ی لبت. همه موقرانه یادداشت برمی‌دارند. مکتب‌خانه بوی نم می‌دهد. بوی نا می‌دهد. بوی ... ملا باجی لقوه گرفته است. خودنویس پارکر خانم مدیر غژغژ می‌کند. بی‌وقفه از بیانات مطنطن نت برمی‌دارد. عامل نفوذی شکیل و خوش‌تراش است، فقط در پرسش و پاسخ هم غژغژ راه می‌اندازد. منشی سابق مدیرکل سابق خودش با دست خودش روی سر خودش آب توبه ریخته است. نگاهش دریده است. چشم‌هایش گاوی است. محال است بتواند دهان باز کند. مکتب‌خانه بوی گند پا می‌دهد. بوی بابا ناسی را می‌دهد.


درخت (داستان خوانی با صدای نویسنده)


بانو بی‌ سگ ملوس

 

نه چادر و چاقچور و روبنده و پيچه قجری، يا حتا مقنعه مقبول حزب‌الله، که همين سرانداز نازک و نخی نيمبند که بالی از آن راست پايين آويخته و بال ديگرش به نيت خفت نشدن بر زير چانه و زفت نينداختن بر پوست سر نرم بر شانه رها شده؛ اين تکه پارچه چهارگوش بی‌مقدار که سه گوش بر سر و موی سرکش مهار مي‌زند و گاه به وقت ورود به عدالتخانه به ياری سوزن و سنجاق و گيره کاغذ چارقد مي‌شود و سنگينی سرب را بر سر و رأس حجم محجبه هوار می‌کند و گاه در روزمرِه گی کش و واکش های هر روزه يا هول و حيرت حادثه‌های نابجا يکسره از ياد می‌رود؛ همين سرپوش ساده‌ای که در راهپيمايی‌ای نشانه حرمتی ناخواسته اما پذيرفته بود و در راهپيمايی ديگری ما به ازای توسری‌ای خفتبارشد؛ اين روسری که در جمع اجانب بيرق بيدار بنيادگرايان است و در ميان جماعت سرسپردگان دم خروس دگرانديشان؛ همين جلپاره، حالا و هنوز آزگار، آزارش می‌دهد.

آزيتا خيره نگاهش می‌کند و دو ساعد سيمين را به رخوت بالا می‌برد و ناخن های سرخ سرانگشت های سفيد را در سياهی انبوه دو سوی شقيقه فرو می‌برد و تابی به خرمن موی افشان و رها بر شانه‌ها می دهد و آهسته می‌گويد:

 - طفلکی!

در هياهوی سالن ترانزيت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه می‌شود به راحتی خود را به نشنيدن زد. نیمخیز می‌شود و دامن روپوش را صاف می‌کند و وقت نشستن به آزيتا که روبرويش نشسته، نيمخندی می‌زند که در معنا و مفهومش حيران بماند و در ادامه رد گم کردن می‌گويد:

ـ اين بار فقط دو تا روپوش با خودم آورده‌ام، يکی همين که تنم هست و يکی هم برای کنفرانس.

آزيتا پوزخندی می‌زند:

ـ منع تعدد زوجات که نداريد، منع تعدد روپوش داريد؟

ابرو بالا مي‌اندازد:

ـ معلوم است که يک وقتی قاضی دادگاه حمايت از خانواده بوده‌ای ها! عهد شاه...

آزيتا در حرفش می‌دود:

ـ آره، عهد شاه وزوزک، که يک چيزهايی داشتيم که حالا نداريم.

آرام می‌گويد:

ـ درست است، اما حالا هم يک چيزهايی انگار داريم که آن وقت نداشتيم.

آزيتا سر تکان می‌دهد:

ـ مثل همين روپوش و روسری‌ای که کار کمربند عفت و عصمت را می‌کند.

به خنده می‌گويد:

ـ برای همين است که شعار می‌دهند حجاب مصونيت است.

ـ پس حالا اگر به جای شرکت در کنفرانس حقوقی سر از کنفرانس پزشکی در می‌آوردی، می‌توانستی درباره محاربه با ايدز داد سخن بدهی.

بی‌اختيار می‌گويد:

ـ چرا من؟ برادرت هم پزشک است، هم در کنفرانس های پزشکی شرکت می‌کند، هم...

آزيتا در حرفش می‌پرد:

ـ هم همسايه‌ام است، اما دروغ چرا، اولندش که اين برادر و همسايه را سالی به دوازده ماه هم به زور می‌بينم که اين از مضار زندگی امريکايی، بلکه هم از محاسنش باشد. هر چه باشد محاسن که فقط در انحصار آقايان علما نيست. دومندش اين برادر و همسايه فعلی من گويا زمانی شوهر شما و پيش از آن هم پسرعموی جان جانی شما بوده، بنابراين حتماً خوب می‌دانی که اهل سينه سپر کردن برای چيزی و کسی نيست، حتا برای خودش... اما البته زيرآبی رفتن را خوب بلد است.

به تلخی می‌گويد:

ـ خيال می‌کردم فقط اهل جا خالی دادن است.

بلند می‌شود. روپوش گشاد را می‌تکاند و به دو سه قدمی خود را کنار شيشه می‌رساند و خيره به باند در خيالی پريده رنگ فرو می‌رود. حياط درندشت و آجرفرش اميريه، دشت سبزخانه ييلاقی اوشان، ساحل شنی و نمناک ويلای بابلسر، يا حتا کوچه تنگ و دراز محله پامنار، در هر کجايی می‌شد که جمع بچه‌ها جور بشود و به صرافت بازی بيفتند. گاهی هنوز در خلوتی شبانه و در نيم هشياری خوابی گنگ و پريشان طنين جارو جنجالشان را در گوش هايش حس می‌کند، و، پس پلک های بسته تصوير پررنگ و گذرای يکی از آن ها را به وضوحی حسرت برانگيز می‌بيند. حالا انگار در روشنای خاکستری خورشيد پيدا ناپيدا در دوردست باند سايه‌هايی در جنبشند: آزيتا و مازيار در دو سو مقابل هم ايستاده‌اند و به تناوب توپ را به سويش نشانه می‌گيرند. پلک ها را می‌بندد و دست ها را زير بغل می‌زند و می‌کوشد تا با برائت از بيرون توهم کمرنگ خاطره را به تصويری زنده بدل کند. حافظه همچنان خوب کار می‌کند؛ کم و بيش شايد مثل همه آن سال های دور رِفته که کلمه های چغرانبوهی از کتاب های قطور را به ترفند به خوردش می‌داد و هر زمان که می‌خواست پس می‌گرفت. اما يادآوری وصفی آبی بر آتش ميل تصرف پاره‌ای از کف رفته می‌ريزد و يأس را به جای شور به دست نيامده می‌نشاند و در کار جان بخشيدن به يادها در می‌ماند؛ و، يادآوری تصويری هم خيال نابی است که تجلی‌اش کشف و شهود می‌طلبد و تن به خواهش و خواسته نمی‌دهد. دستی در چاهی تاريک فرو می‌رود و خالی بيرون می‌آيد. حتا گوش هم نصيبی نمی‌برد. خوب يادش می‌آيد که مازيار عرق پيشانی را به پشت دست خشک می‌کرد و می‌گفت، "دست مريزاد توپ خورت حرف ندارد!" آزيتا مثل هميشه پشتی‌اش را می‌کرد، "اگر بخواهد خيلی هم خوب بلد است بازی کند. لج می‌کند کله‌اش را نمی‌دزدد." مازيار شانه بالا می‌انداخت و بی‌حوصله چند قدمی دور می‌شد و بعد می‌ايستاد و برمی‌گشت و به تأنی می‌گفت، "و ـ سـ ـ سطی يعـ ـ نی ـ جا ـ خا ـ لی ـ دا ـ دن!" و بعد فرز بر پاشنه پا چرخی می‌زد و تند می‌گفت، "شيرفهم شد؟" اين تکيه کلام مازيار به وقت جدل، آخرين حرف هم بود. حالا، هر چند از ياد نبرده است که لحن آن که اين جمله را بر زبان می‌آورد، وقت بازيهای بی‌شمار کودکی از همدلی نشان داشت و وقت جدال آخرين از تحکم، نه صدا را می‌تواند در خاطر زنده کند، نه صورت را.

آزيتا آستينش را می‌کشد و می‌گويد:

ـ تا وقت پروازمان خيلی مانده، بيا برويم آن کافه روبرويی بنشينيم و مثل آدم حسابي ها لبی به قهوه تلخ کنيم و گپی بزنيم.

پی آزيتا می‌رود و زير لب می‌لندد:

ـ آخر با اين سر و وضع!

آزيتا بی ‌آن که سر برگرداند، می‌گويد:

ـ سر و وضعت با جيب ريالی‌ات جور است، سرکار خانم. می خواهم از جيب دلاری‌ام شيرينی قاضی تحقيق شدنتان  را بدهم.

با نوک زبان لب های خشک را تر می‌کند:

ـ هر وقت برگشتيم به حق انشای رأی، با همين جيب ريالی‌ام در مقر حقوق بشر مهمانت می‌کنم به يک ناهار شاهانه.

آزيتا سر برمی‌گرداند و حيرتزده نگاهش می‌کند:

ـ چه پوست کلفتی داری تو!

پوزخند می‌زند:

ـ پوست کلفت و کله ‌خر.

آزيتا قدم تند می‌کند:

ـ شک نداشتم که ماندنت از کله‌خری است، اما ...

وارد که می‌شوند، پا سست می‌کند و بوی شيرينی و قهوه و سيگار را به مشام می‌کشد. آزيتا دور و بر را برانداز می‌کند و به سوی ميزی در کنار شيشه تيره حائل ميان کافه و سالن می‌رود. بند کيف های دستی را به دسته صندلی‌هاشان می‌اندازند و روبروی هم می‌نشينند. آزيتا سفارش شيرينی و قهوه که می‌دهد، قوطی سيگارش را از کيف بيرون می‌آورد و روی ميز می‌گذارد. در نور ملايمی که بر چهره‌اش افتاده است، به تأمل نگاهش می‌کند و می‌گويد:

ـ تو هم که نماندی، کمتر از من شکسته نشده‌ای.

آزيتا چينی به پيشانی می‌اندازد و سر کج نگه می‌دارد و کف دست را تکيه‌گاه چانه می‌کند:

ـ وقتی دو زن بعد از پانزده سال دوباره به هم برسند، معلوم است که اين طوری به هم تعارف تکه‌پاره می‌کنند ديگر، مخصوصاً اگر يک وقتی يکی خواهرشوهر ديگری هم بوده باشد.

به خنده می‌گويد:

ـ من که هيچوقت به تو به چشم خواهرشوهر نگاه نکردم.

ـ همکلاسی و همکار که بوديم؟

سر تکان می‌دهد:

ـ هميشه.

ـ کدام هميشه؟

صدای آزيتا گرفته به گوشش می‌آيد. گارسون با طمأنينه کيک و قهوه را روی ميز می‌گذارد. دور که می‌شود، آزيتا بی ‌آن که نگاهش کند، آهسته می‌گويد:

ـ گفتم که آن وقت فکر می‌کردم طاقت آوردنت از کله‌شقی بی‌حد و حسابت است. لقمه حجاب که گلوگير بود و هزار سيخ و سوزن ريز و درشت را از صبح تا شب به پايين و بالای آدم فرو می‌کردند، همه هيچ؛ طاقت نداشتم ببينم کارم هم مثل هست و نيستم ملاخور شود.

قهوه تلخ را مزه مزه می‌کند و به پوزخندی می‌گويد:

ـ خوب، وقتی حق گرفتنی باشد، پس گرفتنی هم می‌شود.

آزيتا نوک چنگال را به پيچ و تاب در تن نرم و پوک کيک می‌گرداند:

ـ يعنی که زهی خيال باطل! که هی ندهند و هی بگيری یا هی پس ندهند و هی پس بگيری و عاقبت به آخر خط که می‌رسی ببينی از آن وقتی که سر خط بودی هم پس‌تر ايستاده‌ای.

تکه‌ای از کيک را به بی‌ميلی در دهان می‌گذارد و جرعه‌ای قهوه را به اشتياق می‌نوشد:

ـ شايد هم از خط بيرون پريدن خوشايندتر از پس رفتن باشد. حالا ديگر يقينی ندارم.

آزيتا قهوه‌اش را تمام می کند و فنجان را تق روی نعلبکی می‌کوبد:

ـ ما هر دو عاشق بی‌قرار عاليجناب بوديم. لت و پارش که کردند، تو به اميد تيمار کنارش ماندی و من از هول تماشای جان کندنش سر به بيابان گذاشتم.

بلند مي‌خندد:

ـ از کی تا به حال کاليفرنيا بيابان شده است؟

آزيتا سيگاری روشن می‌کند:

ـ از وقتی جناب قاضی اسبق با وردستش جناب تيمسار اسبق از صبح سحر تا بوق سگ سگدو مي‌زنند تا رستوران شرقی را در ناف غرب بچرخانند.

نگاه خيره‌اش را به خط های پيشانی آزيتا و چين های دور چشم های خط کشيده اش می‌دوزد و نرم می‌گويد:

ـ همدرد که نيستيم، اما می‌توانيم با هم همدلی کنيم.

خنده‌ای کمرنگ بر چهره آزيتا می گذرد:

ـ حتماً، چون انگار که هر دو باخته‌ايم.

به دلداری می‌گويد:

ـ اما تو پاک باخته نيستی، دست‌کم خانه و خانواده‌ات را حفظ کرده‌ای.

آزيتا پک محکمی به سيگار می‌زند و از پس هاله دود به طعنه می‌گويد:

ـ بر منکرش لعنت! اين که اين تيمسار ورچروکيده هنوز غيرت نشان می‌دهد و برای درآوردن خرج شهريه پسرش در هاروارد جان می‌کند، يا اين که اين بچه با همه سرتقی‌هايش سر به راه است، البته که جای شکر دارد. پانزده سال آزگار مک دونالد سق بزنی و کوک کوفت کنی و مارلبورو دود کنی و مايکل جکسون گوش کنی و با همه اين ها اُس و اساس خانواده‌ات را از هم نپاشانی، يعنی که شق‌القمر کرده‌ای، گويا! اما... اما...

آزيتا با مهارت قصه‌گويی کهنه‌کار مکث می‌کند. به تأنی پک به سيگار می‌زند و خيره و خاموش نگاهش می‌کند. خرده خرده گرفتگی از چهره‌اش محو می‌شود.

 کنجکاو می‌پرسد:

ـ امايش ديگر در کجاست؟

آزيتا سينه‌ای صاف می‌کند و شکلکی درمی‌آورد:

ـ عرضم به حضور انور سرکار عليه، ضعيفه عفيفه محترمه مکرمه منوره، که، ما غريب غربتيها اگر در غربت ستر صورت و عورت نمی‌کنيم، ستر سيرت که می‌کنيم.

نوک بال روسری سياه را ميان انگشت ها می چرخاند و به اعتراض می‌گويد:

ـ اين برِ دنيا که در بر روی پاشنه افشاگری از هر نوعش می‌چرخد، برخلاف آن بر که بر روی پاشنه لاپوشانی می‌گردد...

آزيتا در حرفش می‌دود و به خنده می گويد:

ـ آره، اين ها که دائم چوب برمی‌دارند و در خلأ و خلای خودشان و دوست و دشمنشان فرو می‌کنند؛ اما حالا خيلی مانده تا ما آويزان ها ياد بگيريم دست کم به خودمان کلک نزنيم.

آهسته می‌گويد:

ـ پس تو هم تنهايی!

آزيتا شانه بالا مي‌اندازد:

ـ در نهايت همه همين طورند. چيزی که آزارم می‌دهد اين است که حالا مشتم خالی است.

حيرتزده می‌گويد:

ـ اما تو که دستت باز بوده.

آزيتا سيگارش را در زيرسيگاری خاموش می‌کند:

ـ تو منکر قوام و دوام قيد و بندهای شخصی که نيستی!

ـ معلوم است که نه، اما فقط که نبايد با بيرون درافتاد.

آزيتا به خنده ای نرم می‌گويد:

ـ خوب با غير خودی درافتادن آسانتر است ديگر.

ـ وقتش که می‌رسد، طفره می‌روی.

آزيتا به گارسون اشاره ای مي‌کند و می‌گويد:

ـ من يکبار که وقتش بوده، از روی حساب و کتاب انتخاب کردم؛ همان وقتی که تو بی حساب و کتاب مازيار را نشان کردی. بعد ديگر خب تا به جايی برسی که سبک و سنگين کنی و کم و کسری هايت را اندازه‌ بگيری، شايد آن‌قدر زمان گذشته باشد که موهای کنار شقيقه‌ات سفيد شده باشد. اما اگر راستش را بخواهی، باز هم حساب و کتاب کرده‌ام.

با بی‌صبری می‌پرسد:

ـ چه طوری؟

آزيتا خيره نگاهش می‌کند:

ـ هميشه چيزهايی را به تو می‌گويم که هنوز به خودم نگفته‌ام.

فنجان و زيردستی را کنار می‌زند و تند می‌گويد:

ـ لوس نشو ديگر، زود بگو، شايد ديدارمان به قيامت بيفتد.

آزيتا به ترديد می‌افتد:

ـ بلکه هم اين طور خيال می‌کنم تا خيلی احساس غبن نکنم.

بند کيفش را از قيد دسته صندلی درمي‌آورد:

ـ بالاخره کدام طور؟

آزيتا سينه صاف می‌کند:

ـ به خودم گفتم آزيتا خانم دروغ چرا؟ کم و کسری تو يک رأس عاشق است، نه يک فقره فاسق، پس تا وقتی از آسمان پايين نيفتاده، زيگزاگ نرو!

خنده‌اش می‌گيرد:

ـ حيف اين زبان تو که در غربت تلف شده!

آزيتا قوطی سيگارش را در کيف می‌گذارد:

ـ تلف شده، اما تهرانجلسی که نشده.

به دلجويی می‌گويد:

ـ خوب، حالا هنوز هم دير نشده.

آزيتا کيف پولش را درمی‌آورد تا صورتحساب را بپردازد:

ـ چه فکر کردی؟ تا وقت اشهد به خودم فرجه مي‌دهم؛ بلکه شاهزاده خورشيدم همان ملک‌الموت باشد.

ناگهان بغض فروخورده‌ای در گلويش گلوله می‌شود. به حسرت می‌گويد:

ـ چه طور اين همه سال از تو محروم ماندم!

آزيتا نگاهش را از چشمهای نمناک می‌دزدد:

ـ به رغم ريدمان کلاغها سر سوزنی شک ندارم که زمان بر ما نگذشته است. حالا اگر دو نجيب‌زاده سرد و گرم روزگار چشيده دست بر قضا از راه برسند، به نظر تو ما نونهالان مجدد چه کار می کنيم؟

پوزخندی می‌زند:

ـ بي‌معطلی می‌زنيم به چاک.

آزيتا نيمخيز می‌شود و می‌گويد:

ـ پس بی ‌آن که به پشت سرت نگاه کنی، بلند شو تا راهمان را بکشيم و برويم!

* * * *

 

خوابش نمی‌برد. حرف های آزيتا ناآرامش کرده است. پشتی صندلی را عقب برده است، اما نمی‌تواند به راحتی او لم بدهد و به آسانی او از حال برود. گرفتگی گوش و گرمای روپوش و روسری در هوای به حبس مانده هواپيما و تندی روشنايی زرد و ته مانده طعم خوراک سرد در دهان آزارش می‌دهد. بلند می‌شود. دامن روپوش را می‌تکاند. کش و قوسی به پشت و کمر کوفته می‌دهد. دور و بر را می‌پايد. گروه کوچک مردان ته‌ريش دارِ يقه  پيراهن بسته سامسونت به دست را نمی‌بيند. در سالن ترانزيت فرودگاه که چشمش به آن ها افتاد، به آزيتا نشانشان داد و گفت: "فقط ما زن ها که نشان‌دار نشده‌ايم!" آزيتا به اکراه نگاهشان کرد و گفت: "اما نشان اين ها پيشانی‌شان را سفيد نکرده است." در صف ورود به هواپيما که به تأمل مسافران را برانداز می‌کرد، فقط همين چند نفر به نظرش دولتی آمدند. در ميان مسافران ايرانی جز دو سه پيرزن که به رسم عهد قديم روسری نقشدارشان را زير چانه گره زده بودند، زن های ديگر همه پيش از ورود به حريم و هواپيمای بيگانه آداب همرنگي را به جا آورده بودند. به آزيتا گفته بود بهترست احتياط کند، هر چند انگشت‌نما بودن هيچ‌وقت خوشايندش نبوده است، و هر چند بعيد بود که دست کم در راه کسی زاغ سياهش را چوب بزند. آزيتا اعتراض کرده بود، "تو که به عنوان نماينده اين ها به کنفرانس نمي‌روی!" سر تکان داده بود،" نه، اما خيال برگشتن که دارم، خيال کنج خانه نشستن هم اصلاً و ابداً ندارم. با پروانه باطل هم کاری از پيش نمی‌برم." آزيتا به غيظ گفته بود، "حالا مراقب باش شناسنامه‌ات را باطل نکنند، پروانه‌ات به درک!" به خنده گفته بود، "خيلی چيزها عوض شده." پرسيده بود، "اصل هم؟"

نگاهش بر روی آشنای آزيتا می‌نشيند. فرقی نمی‌بيند، جز اين که خط های کم‌رنگ پررنگ شده‌اند. سر بر می‌گرداند. به دستشويی می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند. خسته‌تر از آن است که خواب به چشمش بيايد. تا چراغ ها را خاموش نکرده‌اند، می‌تواند کتاب بخواند. از دستشويی که بيرون می‌آيد، با يکی از مردان ته‌ريشی سينه به سينه می‌شود. مرد سينه صاف می‌کند و نگاهش را به پايين می‌دوزد. بی‌اختيار دستش بالا می‌رود تا روسری‌اش را پايين بکشد. قدم تند می‌کند و به سر جايش برمی گردد. سينه آزيتا به آهنگ نفسهای آرامش پايين و بالا می‌رود. زن و مرد جوان و سياه‌موی رديف پشت سر دست در دست هم و تکيه داده به هم به خواب رفته‌اند. بر انگشت‌هايشان نشانی نمی‌بيند. سرور و آرامش صورت‌هايشان نشان از يقين‌شان دارد. پيش از آن که بنشيند، يکبار ديگر به آزيتا خيره مي‌شود. تلخی چهره‌اش را تازه نمی‌يابد.

 

گوشه آستين روپوش ارمک آزيتا را که سر به هوا جلو رويش شلنگ تخته می‌اندازد، می‌گيرد و می‌کشد و می‌گويد، "هي آزی، صبر کن کارت دارم." دفتر و کتاب آزيتا از دستش می‌افتد و روی زمين ولو می‌شود. هر دو حاشيه خيابان زانو می‌زنند. آزيتا می‌لندد، "چه خبره!" زير لب می‌گويد، "می‌خواستم آن پسره را نشانت بدهم." آزيتا بلند می‌پرسد، "کدام پسره؟" سرخ می‌شود، "چرا داد می‌زنی؟ همان دراماتيکی را می‌گويم ديگر؛ آن ور خيابان دم در دانشکده ايستاده." آزيتا دوباره دفتر و کتاب ها را مرتب کرده و به بغل گرفته است، "خوب اين درازعلی که هر روز همين جا می‌ايستد." برای اين که بی‌اعتنايی آزيتا را تلافی کند، می‌گويد، "برای تو يکي که نمی‌ايستد." آزيتا به آشتی دست در بازويش می‌اندازد، "می‌دانم برای ويدا خنگه می‌ايستد." به لج می‌گويد، "جز من و تو و اعظم خرسه همه بچه‌های کلاس يک عاشق ماشقی دارند." آزيتا می‌خندد، "قپی درمی‌کنند، خره، ماشق‌هايشان را عاشق جا می‌زنند." به دهن کجی می‌پرسد، "يعنی همه چاخان می‌گويند؟" آزيتا به تقليد از لحن خانم بزرگ می‌گويد، "والله بالله عقل خوب چيزی است، دختر! يا برای توی خوش‌خيال چاخان می‌کنند، يا خودشان به خودشان که خوش خيالند، چاخان می‌گويند." با حرص می‌گويد، "تو هم اينطوری دل خودت را خوش می کنی." آزيتا هيچ روی دنده قهر و غضب نيست، "به قول خانم بزرگ الله‌اعلم، حالا تو که شکر خدا مثل من نيستی، بالاخره بفهمی نفهمی يک عاشق ماشق داری." رنگش می‌‌پرد، "چرا برای آدم حرف درمی‌آوری؟" آزيتا می‌خندد، "برای آدم که نه، برای خان داداشم." به غيظ می‌گويد، "فکر کرده که تا هفت سال ديگر که از سفر برگردد، منتظرش می‌مانم! اصلاً کی گفته که من عاشقشم؟" آزيتا جدی سر تکان می‌دهد، "من که نگفتم."

 

شقيقه‌هايش تير می‌کشد. به مهماندار اشاره‌ای می‌کند. پيش که می‌آيد، ليوانی آب می‌خواهد. در کيف را باز می‌کند تا قرص مسکنی بيرون بياورد. چشمش به کتاب کهنه آزيتا می‌افتد. از قرص خوردن منصرف می‌شود. کتاب را بيرون می‌آورد. به احتياط دستی بر برگ های زرد شده‌اش می‌کشد. حاشيه گوشه چپ جلد سوخته و دور حروف درشت و سياه "مجموعه داستان های آنتون چخوف" چند لکه ريز و درشت افتاده است. ورقی می‌زند و نام داستان ها را در فهرست می خواند. همه‌شان را خوانده است، آن هم نه يکبار و دوبار؛ اما، همه را خيلی پيش‌ها خوانده است. شايد همان وقت ها که تازه از کتابفروشی به قفسه کتاب های آزيتا آورده شده بود. داستان های خوب قديم خوانده شده به يادگاری های کهنه و پر قدر و قيمت صندوقچه پيرزن ها می‌ماند؛ می‌شود گاهی گداری با ادب و آداب تمام دزدانه تماشايشان کرد، اما اگر از پستويشان بيرون کشيده شوند، طلسمشان انگار شکسته می‌شود.

 

آزيتا روپوش سياه عاريه را از تن بيرون می‌آورد و روی تخت پرت می‌کند و لبه کاناپه که می‌نشيند، در کيفش را باز می‌کند و کتاب را بيرون می‌آورد، «به اين خانم‌بزرگ من نبايد گفت "مادر عتيقه"؟ سي سال است که اتاق مرا همان طور دست‌نخورده نگهداشته. اتاق مازيار را هم همين‌طور. خودش هم مثل روح خلف خانم "هوی شام" وسط اسباب اثاثيه زوار در رفته و گرد گرفته‌اش پرسه می‌زند.» می‌پرسد، "حالا اين کتاب چی هست؟" آزيتا کتاب را به سويش دراز می‌کند، "رفتم دور از چشم خانم بزرگ يک کمی از خرت و پرت های موزه‌ام را کم کنم، دلم نيامد اين يکی را دور بريزم. يکبار ديگر خواندمش. تو هم بخوانش!" با شک می‌پرسد، "غرض و مرضی که نداری؟" آزيتا خنده‌اش می‌گيرد، "نه به جان شما، فقط ياد ايامی که با هم ... برای تغيير ذائقه‌ات خوب است. بس که از جرم و جنايت و قانون و بی‌قانونی نوشته‌ای، قيافه‌ات به تبصره  nاُم ماده اَن‌اُم شبيه شده." چای آزيتا را روی ميز پيش رويش می‌گذارد، "تو که هر چه می‌‌نويسم، می‌خوانی." آزيتا به نشانه تأييد دستش را در هوا تکان می‌دهد، «از سر تا ته. اولی را که خواندم، گفتم، "تيمسار می‌گويی چه خبر شده؟" دومی را که خواندم، گفتم، "تيمسار می‌گويی اين دختره چه‌اش شده؟" سومی را که خواندم، درق کوبيدم روی ميز که، بايد بروم ببينم چه مرگش شده که با اين ها اين طور سرشاخ می‌شود.» می پرسد، "پس اين همه راه، بعد از اين همه سال، آمده‌ای ببينی من چه مرگم شده." آزيتا استکان خالی را در نعلبکی می‌گذارد و سيگاری روشن می‌کند، "البته که فضولی‌ام بر همه چيزهای ديگرم می‌چربد؛ اما اين هم هست که در آن کنج غربت دلم برای تو و خانم‌بزرگم يک ذره شده بود." به حرص می‌گويد، "تو را به خدا، تو يکی ديگر اين قدر از غريبی و غربت حرف نزن! هر چه باشد هنوز داعيه عدل و انصاف که داری. انتخاب بين آنجا و اينجا انتخاب بين غربت و غربت‌تر بوده، برای همه، هر کس، هر کدام به نوعی، بين بد و بدتر. حالا ديگر اين همه نک و نال ندارد ديگر. سر تا پای دنيا پر از کولونی است، از همه جورش، حتا در همان جايی که آدم چشم باز می‌کند و به زير و بمش خو می‌گيرد. اين که از نزول بلا بنالی يک حرف است و اين که هی به حال خودِ بلاديده‌ات دل بسوزانی، يک حرف ديگر. اگر يکی فرار را بر قرار ترجيح می‌دهد، به هر دليل و بجا يا نا بجا، ديگر ننه من غريبم بازی درآوردن چه معنی دارد!" آزيتا بلند می‌شود می‌ايستد کف می‌زند: "آفرين، دفاعت حرف ندارد، شتاب نا بجا دارد. اما چون گرسنگی بر قاضی اسبق زورآور شده، جمع‌بندی می‌کنيم و به مصالحه می‌رسيم: هر دو غريب غربتی هستيم و هر دو هم بی‌خود و بی‌جهت نق و نوق نزنيم، بهترست؛ در دکان دادگاه هم اگر بسته شود، بهترترست. حالا شام می‌دهی کوفت کنم يا نه؟"

 

ليوان آبی را که مهماندار به دستش داده، سرمی‌کشد و آن را در جيب مجله پشت صندلی روبرو می‌گذارد. آزيتا از جايش جنب نخورده است. چراغ های پرنور را خاموش می کنند. کتاب را نخوانده در کيف می‌گذارد.

 

ظرف ها را که در ظرفشويی می‌گذارد، می‌گويد، "ميزبان از من بهتر پيدا نمي‌کنی. از خستگی و خواب دارم از پا می‌افتم." آزيتا به اعتراض می‌گويد، "واقعاً که، من فقط برای اين خانه‌ات آمدم که تا صبح با هم اختلاط کنيم. با خانم بزرگ بينوايم که ديگر نمی‌توانم دل بدهم و قلوه بگيرم." به عذرخواهی می‌گويد، "جان تو از صبح تا غروب آن‌قدر سر و کله زده‌ام و حرص و جوش خورده‌ام که نگو!" آزيتا شانه بالا می‌اندازد، "خب به من چه! حالا من با آن کار دل‌آزارم اگر آخر شب مثل نعش بي هوش و بی‌گوش بشوم، يک چيزی است؛ تو که به خاطر کار دل‌انگيزت از خير و شر همه گذشتی ..." در حرفش می‌دود، "اگر منظورت خان داداشت است، خيری که برای من يکی نداشته." آزيتا آهسته می‌گويد، "اين را که می‌دانم، اما انگار به خيال خودت يک وقتی عاشق ماشِقت بوده!" نرم می‌گويد، "به خيال خودش." آزيتا به تأييد سر تکان می دهد، "هم به خيال خودش، هم به شيوه خودش. راستش را بخواهی، اينجا که بودم فکر می‌کردم علی‌القاعده در کش و واکش ميان زن و شوهر زن ها کم می‌آورند، چون هم شرع و هم عرف و هم قانون بی‌خود و بی‌جهت طرف مرد را می‌گيرد؛ اما آنجا درست برعکس است. اين است که بفهمی نفهمی حامی آقايان امريکايی مستضعف شده‌ام." دست های خيسش را خشک می‌کند و از آشپزخانه که بيرون می‌آيد، می‌گويد، "پس مازيار امريکايی شده." آزيتا به حاشا سرمی‌جنباند، "اصلاً و ابداً، جان به جانش که کنی، همان تحفه قديمی است که بوده. منتها، نه اين که من اينجا نبودم، يک جای کار شما برای من همين‌طور گره خورده مانده." روی مبل ولو می‌شود و بی‌حوصله می‌گويد، "آماده برای استنطاقم." آزيتا سينه صاف می‌کند، "اختيار داريد، بنده وکيل تسخيری سرکار عالی هستم. لطف ماجرا در اينجاست که شما در مملکت اسلام به خواسته شوهرتان در تعيين محل زندگی تمکين نکرده‌ايد و به اصطلاح فقهی زن ناشزه بوده‌ايد، که اين، برای من يکی مايه تفريح خاطر هم هست. اما سؤالم اين است که، يعنی، اگر حضرت آقا تمکين می‌کرد و به ساز سرکار عليه می‌رقصيد، ميزان عدل جنابعالی چپه می‌شد يا، نمی‌شد؟" خميازه‌ای می‌کشد و می‌گويد، "بس که به مصايب آقايان امريکايی فکر کرده‌ای، اين خيالات به سرت زده است. بين من و مازيار، جز در دوره بچگی، هميشه حد و فاصله‌ای بود که نمی‌گذاشت خوب همديگر را ببينيم. بيشتر هر دو پی خواب و خيال های خودمان بوديم؛ اين ماجرای رفتن و نرفتن بهانه‌ای شد که کار فيصله پيدا کند. من که می‌دانی، نه تمکين سرم می‌شود، نه تحکم." آزيتا مأيوسانه می‌پرسد، "پس هيچ شک و شبهه‌ای نداری؟" محکم سر تکان می‌دهد، "مطمئن باش که دست کم بعد از پانزده سال او هم ندارد. حالا هم يک فيلم امريکايی ناب سانسور نشده برايت می‌گذارم تا با وجدان راحت بخوابم." بلند می‌شود. آزيتا روی کاناپه دراز می‌کشد، "action که نيست؟" به خنده می‌گويد، "نه بابا! آقای هالو به سبک امريکايی است." آزيتا می‌پرسد، "Forest Gump است؟" به حيرت می‌گويد، "مگر ديده‌ای؟" آزيتا ابرو بالا می‌اندازد، "نه، نديده‌ام. خودت گفته‌ای."

 

پلکها را روی هم می‌گذارد. حافظه هنوز خواب را پس می‌زند.

 

صبح سر ميز صبحانه از آزيتا می‌پرسد، "چه‌طور بود؟" آزيتا دهانش پر است، نگاهش می‌کند و جوابی نمی‌دهد. وقت پوشيدن روپوش و روسری عاريه، پيش از آن که از در بيرون بروند، رو به قبله می‌ايستد و به شيوه خانم‌بزرگ مشت بر سينه می‌کوبد و می‌گويد، "خدايا، خداوندا، از خداوندی‌ات کم می‌شد اگر يک جفت مجنون متمدن مثل اين آرتيسته امريکايی نصيب من و اين دختر عموی ناکامم می‌کردی!"

 

*  *  *  *

 

کنارش خالی مانده است. حالا که آزيتا نيست، می‌تواند کنار پنجره بنشيند و تا هوا تاريک نشده، آبی تيره  اقيانوس را تماشا کند. يادش نمی‌آيد در دو هفته‌ای که گذشته، هيچ به ياد آزيتا افتاده باشد. هول و حرص کار مجالش نداده بوده است. تازه راه و رسم کار به شيوه خودش را پيدا کرده است. نبايد وا بدهد. وقت خداحافظی گفته بود، "آزی، تا به تهران برنگشته‌ام، منتظر تلفنم نباش!" آزيتا ابرو بالا انداخته بود، "معنی‌اش اين است که تجديد نظری در کار نيست و وقت برگشت و سر راه و نوک پا هم سری به ما نمی‌زنی." يکبار ديگر بغلش کرده بود، تا چشمهای نمناک يکديگر را نبينند. بعد آزيتا رو برگردانده بود و زير لب گفته بود، "هر چه باشد، آدم مجنون کار باشد بهترست تا مجنون يک ليلی سياه سوخته باشد." بغضش را فرو می‌خورد. نه، آبی کدر چنگی به دل نمی‌زند. کنار پنجره هواپيما يا ميل تماشای آبی مديترانه را دارد، يا هوس سراندن نگاه بر تپه ماهورهای ابريشمی ابر. پس از اين هوا و از اين آرزو هم بايد دل بکند؟ پانزده روزِ پشتِ سر را هر چند کم کار نکرده است، خوب می‌داند که خستگی و گيجی‌اش از جای ديگر است. مهماندار که نوشابه می‌آورد، جايش را عوض می‌کند و در صندلی حاشيه راهرو می‌نشيند. لبخند دوستانه پيرمرد بلژيکی خوشپوشِ صندلی مشابه رديف وسط دلگرمش می‌کند. با احتياط پيش رو را می‌پايد. سر و کله جاهل ميانه‌سال و موبوری که در سالن فرودگاه وقت گذر از کنارش به نفرت نگاهش کرده و تفی بر کف براق سالن انداخته بود، پيدا نيست. می‌داند جايش چند رديف جلوتر است. جای همکار هلندی و گوروف هم خيلی جلوتر است. وقتی گوروف نيم ساعتی پس از پرواز به سراغش آمد و سرِ پا خوش و بشی کرد، می‌شد ترسش را با او در ميان بگذارد؛ اما، حتماً، هر چند اگر هم به گمانش ترس بيجايی نمی‌آمد، در نهايت، برای رفع نگرانی او به حرفی دلگرم کننده اکتفا می‌کرد. اصلاً، حد و حدود حميت مردانه غربی روشن‌تر از آن است که جای گله‌ای باقی بگذارد. گذشته از اين، پيرمرد بلژِيکی خوشرو که شاهد عينی هم بوده، برای وقت مبادا ملجأ مطمئن‌تری به حساب می‌آيد. پيرمرد با نگاه به روسری سياهش اشاره کرده بود و به نشانه تأسف سری تکان داده بود. حيرتزده و بی‌اختيار روسری را پايين‌تر کشيده بود و به لج همه تارهای بيرون‌ مانده از روسری را پوشانده بود و در باب آزادي های شخصی و ادعاهای تو خالی داد سخن داده بود تا بلکه با حرکت تأييدآميز سر پيرمرد خشمش را فرو بنشاند. آنچه برای پيرمرد غريبه نگفته بود، اين بود که به هر حال سخنرانی‌اش در کنفرانس تند و تيزتر از آن بوده که جرئت کند بی‌جهت دل به دريا بزند، و، اين که، روش گاهی به نعل و گاهی به ميخ زدن، برای شرقيان شيوه مرضيه‌ای است. پيرمرد مؤدب که با متانت به حرف هايش گوش داده بود، به دلجويی‌ای پدرانه دستی بر شانه‌اش زده بود و گفته بود که ته‌مانده جهل بشر، يعنی راسيسم، همه جايی پيدا شدنی است. آرام گرفته بود و گفته بود که پيدا کردن دشمن ناشناس را بايد فقط به حساب نوعی بدبياری ناقابل بگذارد.

آشنايی با گوروف هم، اگر از خوش‌اقبالی باشد، ناقابل است. چند روزی سلام و کلامی و نگاه و خنده‌ای و، بعدِ سفر، غرق در گرفتاري های حضر، نشانی غريبه  آشنا را وقتی پيدا می‌کنی که ديگر ميلی به نوشتن خطی و موردی برای يافتن ربطی در خود نمی‌بينی. با اين همه ... ناگهان گرمش می‌شود. کلافه بال روسری را درهوا می‌تکاند و سر و گردنش را باد می‌دهد. وقتی گوروف، خميده بر لبه صندلی روبرو و خندان، خيره نگاهش می‌کرد ... نه، نه، بر روی اين شاخه سست نبايد پريد. سرش را به پشت صندلی تکيه می‌دهد. خلاء پوشيده اگر مستور بماند، چاه نمی‌شود؟ پلک ها را می‌بندد.

 

آزيتا از گرد راه نرسيده می‌پرسد، "اين همه سال تنها مانده‌ای که چه بشود!" به خنده جوابش می‌دهد، "خيلی‌ها حسرتش را می‌خورند." آزيتا قاب عکس های سر تاقچه را تماشا می‌کند، "يکی‌اش هم حتماً من، اين جده طاهره و طيبه‌ ما هم که اين‌طور روبروی دوربين عکاسباشی نامحرم سگرمه‌هايش را در هم کرده، حتماً از تنهايی‌اش که دلخور نبوده." رو به عکس می‌گرداند. آزيتا به حرفش ادامه می‌دهد، "تازه پنجاه سال بی‌آقا بالا سر خانمی کرده." به هواداری از مرحومه مغفوره می‌گويد، "مادربزرگ بيچاره که برای اين که خانمی کند، از خير آقا داشتن گذشت؛ خيلی‌ها بی‌مايه خانمی می‌کنند؛ بعضی‌ها هم فقط از صدقه سر آقا." آزيتا قاب عکس ها را جا به جا می‌کند، "البته ما دو تا چون نوه‌های خوش جنس و خوش‌خيالی هستيم، خيال بد نمی‌کنيم و شهادت می‌دهيم که مادربزرگمان سال های سال در بعضی چيزها را روی خودش بست و بعضی چيزها را بر خود حرام کرد. اما من يکی چون فضول هم هستم، از تو يکی که تودار هم هستی، می‌پرسم، تو چی؟" گيج نگاهش می‌کند، "من چی؟" آزيتا بی آن که سر برگرداند، توضيح می‌دهد، «آن خدا بيامرز اگر يک چشمش به جلو پايش بود تا از صراط مستقيم منحرف نشود، چشم ديگرش به آسمان بود. "تو چی؟" يعنی تو چه کار می‌کنی؟» مثل هميشه از صراحت آزيتا يکه می‌خورد، اما به روی خودش نمی‌آورد. آزيتا پوزخندی می‌زند و به ادا می‌گويد، "شما می‌توانيد به هيچ سؤالی جواب ندهيد." خنده‌اش می‌گيرد، "به وکيلم جواب می‌دهم." آزيتا سر برمی‌گرداند، "پس بنال ديگر!" پرده کتان را کنار می‌زند و آهسته می‌گويد، "من قورت می‌دهم."

 

پلک باز می‌کند. گوروف خندان و خيره و نيم‌خم گفته است برمی‌گردد. می‌شود بر صندلی خالی کنار دستش بنشيند و با هم درباره فيلم ديشب حرف بزنند. روبرويش خالی است. به سستی سر می‌چرخاند. پيرمرد بلژيکی خوشپوش پينکی می‌رود. شب شده است. به صدای پچپچ و خنده آهسته زن و مرد نشسته در کنار پيرمرد نگاهشان می‌کند. بی‌اعتنا به نگاه تند او و چرت کنار دستی‌شان گرم بوس و کنارند. نگاه خيره حيرتزده‌اش چين و چروک های صورت زن و مرد را می‌کاود. رو می‌گرداند و چشم می‌بندد.

 

آزيتا ابرو بالا می‌اندازد و چشم گرد می‌کند، "حالا شازده تام و تمام که نه، اما، يعنی يک شازده نيمچه و نيمدار هم به تورت نخورده است؟" شانه بالا می‌اندازد، "نه پی‌اش بوده‌ام، نه پيدا می‌شود." يکي از شب هايی که به اصرار آزيتا تا صبح بيدار می‌مانند، برايش تعريف می‌کند، "... چرا، سفر پيش انگار که يک شازده‌ای ديدم، کپيه گريگوری‌پک، شايد هم خودش بود. يک روز عصر که در هتل مانده بودم، به شنيدن آهنگ آشنايی که با سوت زده می‌شد، کنار پنجره رفتم. سر به هوا و سلانه سلانه کنار سگش می‌رفت. مرا که ديد، پا سست کرد؛ خنده‌کنان سری تکان داد و سوت زنان راه افتاد و رفت." آزيتا دمر افتاده بر کاناپه و دست زير چانه، می‌پرسد، "سگش چطور بود؟ به از خودش بود يا نه؟" سر تکان مي‌دهد، "خيلی ناز بود، اما، درست زير پنجره اتاق من که می‌رسيد، يعنی وقتی که من وسوسه می‌شدم و سر ساعت پنج کنار پنجره می‌رفتم، همين‌طور که بِربِر نگاهم می‌کرد، تنگش می گرفت..." آزيتا بلند می‌خندد، "پس سگ شازده کار بی‌تربيتی‌اش را برای تو می‌آورده." به حرص می‌گويد، "می‌ رید به تماشايم؛ تا می‌آمدم از ديدنش حظّ خاطری ببرم، می‌زد توی ذوقم. شب هم از ترس اين که بوی کار خرابی‌اش بی‌خوابم نکند، توی هوای به آن گرمی پنجره را می‌بستم و به خودم فشار می‌آوردم فقط به خود شازده گريگوری فکر کنم."

 

احساس مي‌کند کسی کنارش ايستاده است. گُر گرفته و دستپاچه چشم باز می‌کند. مهماندار برايش بالش آورده است. دلخور از بوری، لبخند مهماندار را بی‌جواب می‌گذارد. پيش از آن که بالش را پشت سرش بگذارد، ناخواسته نگاهش به مسافران رديف کنار دستش می‌گذرد. پيرمرد همچنان نيم‌خواب است و رومئو و ژوليت سالخورده هم همچنان دلی از عزا درمي‌آورند. دوباره چشم مي‌بندد.

 

آزيتا که چهار زانو روبروی تلويزيون نشسته است، ناگهان با غيظ دکمه خاموش کنترل را می‌زند و می‌گويد، "کار از دو طرف خراب است." جوابش می‌دهد، "خوب افراط و تفريط دو روی يک سکه‌اند ديگر." آزيتا نوک انگشت های دست راستش را نرم و پرحسرت بر گل های قالی می‌سراند، "اگر بخواهی در بحر فيلمها و تبليغهايشان فرو بروی، از شدت و حدت سکس چپانی‌شان که بيشتر وقت ها هم در نهايت مهارت و ظرافت است، دل‌آشوبه می‌گيری." دانه‌ای سيب شميرانی را که بعد از گشتن بسيار در بازار تجريش و نيافتن و رفتن به بازار بهجت‌آباد برای آزيتا خريده است، در پيشدستی کنار دستش می‌گذارد، "قرار نيست وقتی روبروی اين جعبه جادو می‌نشينی، مغزت را هم به کار بيندازی. حالا هر جای دنيا که می‌خواهی، باش." آزيتا سيبش را برمی‌دارد و با ذوق و شوق بو می‌کند، «مغز آدم فضول خودش خودکار است. مثلاً وقتی می‌بينم اين فرنگي های کافر اين همه لی‌لی به لالای سگ‌هاشان می‌گذارند و اين همه به خاک توسری کردن ـ به قول خانم‌بزرگم ـ پر و بال می‌دهند و آرا و پيرايش می‌کنند، نتيجه می‌گيرم که سکس مترادف است با سگ: آن برِ آب، عزيز بی‌جهت است، آن‌قدر که صبح تا شب مختار است سوای قر و غمزه‌اش، گُه‌اش را هم به رخ آدم بکشد. اين برِ آب هم "حرفش را نزن"، روز روشن سر و کله‌اش پيدا نيست، اما شب تا صبح صدای زوزه‌اش را از کنج و کنار و پستو و پسله می‌شنوی.»

 

چشم هايش گرم می‌شود. شايد هلندی هنوز خوابش نبرده است. گوروف گفته است که دوستی‌اش با هلندی تازه نيست. وقتی ديروقت شب به ديدن فيلمی دعوتش کرده، پرسيده است، "دوست هلندی‌مان هم می‌آيد؟" گوروف سر تکان داده است، "قرار بود بيايد، اما خوابش برده است." دو دل مانده است، "حالا کمی دير نيست؟" گوروف به نيمخندی گفته است، "بياييد پشيمان نمی‌شويد." نخستين روز کنفرانس از خستگی راه و ديرخوابی شب و ديربيداری صبح دير رسيده است؛ راهنما اتاق کميته مربوط به کارش را نشان داده است؛ رئيس کميته همان پيرزن سفيدمو و سنگين وزن امريکايی بوده است که سفر پيش گپ و گفتگوی بسياری با هم داشته‌اند؛ دو عضو ديگر را هم که يکی زنی هندی و ديگری مردی هلندی است می‌شناخته است. گوروف تنها عضو تازه‌وارد کميته بوده است که هرچند وقت معرفی خانم امريکايی گفته است که فنلاندی است، وقت تنفس پرسيده است، "شما از روسيه نيامده‌ايد؟" گوروف خوشرو و خوشگو نبوده است، اما دو سه روزی که گذشته است، ديده است در ميان گروه تنها کسي است که می‌شود با او سوای حرفهای حرفه‌ای همسخنی کرد. و ... حالا اگر بيايد و ببيند چشمهايش بسته است ... يعنی نبايد بگذارد که خواب ببردش؟ به ياد حکايت پيرزن و عمو نوروز می‌افتد. بی‌ آن که پلک باز کند، بی‌اختيار شانه بالا می‌اندازد. از کجا که خود گوروف خوابش نبرده باشد. گوروف گفته است، "حتماً به خاطر اسمم فکر کرده‌ايد که روس هستم." سری تکان داده است، اما جوابی نداده است. شب در خلوت اتاق ناآشنای هتل کتاب کهنه آزيتا را ورق زده است و بار ديگر داستان "آنا" و "گوروف" را خوانده است. اگر هم چخوف خواسته بود شرح "آنا"يی پريشان را بگويد، داستان داستان "گوروف" از کار درآمده است. غروب آخرين روز کنفرانس به گوروف گفته است، "گفتم نکند روس باشيد، چون با قهرمان يکي از داستانهای چخوف همنام هستيد." گوروف به نيمخند و نيم‌نگاهي بسنده کرده است و گفته است که فردا صبح در فرودگاه يکديگر را می‌بينند. نه، داستان داستان "آنا" و پيدا شدن گمشده‌اش نبوده است؛ اين "گوروف" است که زير و زبر می‌شود. اما اگر گوروف روسی می‌تواند جرقه‌ای را به آتش بدل کند، گوروف فنلاندی انگار فقط می‌تواند آتش‌نشان باشد. با اين همه، شب سرزده به سراغش آمده است. به شک گفته است، "آخر فردا صبح پرواز داريم، هم من و هم شما." نگاه خيره گوروف ته مانده شک را رمانده است. تند گفته است، "چند دقيقه صبر کنيد تا آماده بشوم." بعد از تماشای فيلم گوروف خاموش تا دم در اتاقش همراهی‌اش کرده است. در جواب "شب به خير" آهسته گوروف حرفی نزده است؛ فقط در را آهسته پشت سر گوروف بسته است، به تماشای مهتاب پشت پنجره ايستاده است، و، سنگين از حال و هوای فيلم ناخن انگشت اشاره را به غيظ به دندان جويده است.

اگر هلندی خوابش می‌برد يا گوروف خوابش نمی‌برد، می‌شد درباره فيلم، يا به قول گوروف روايت مارچلوی ايتاليايی از ماجرای گوروف روسی گپی مفصل بزنند. بايد حتماً به گوروف می‌گفت که به گمانش تفاوت ميان فيلم و داستان فقط از تفاوت ميان عاشق روسی و عاشق ايتاليايی سرچشمه نمی‌گيرد، فرق زمانه هم هست و... اين که، اين روزگار است که بندها را سست می‌کند و... اين که، انگار ديگر هيچ گناهی، حتا گناه فراموشي مارچلو، گناه کبيره نيست، و... اينجا ديگر، فيلم فيلم "آنا" است با شوربختي‌اش و با "ساباچکا"يی که ديگر نه بخت بيدار، که نشانه‌ای از رؤيايی از کف رفته است و... وقتی گوروف پيش از تاريک شدن سالن نمايش گفته بود، «فيلم "چشمان سياه" را نمی‌شود بی‌همراهی بانويی با چشمان سياه ديد»؛ به خنده در جوابش گفته بود، "اما اين بانو سگ ملوسی در کنار ندارد." طعم تنها حرف خوشايند گوروف کی به کامش تلخ شده بود؟ وقتی به پرهيز از نگاه خيره آن چشم های روشن ‌چشم بر حلقه انگشت دست چپ گوروف دوخته بود؟ يا وقتی رو فرو برده در بالش از اندوه نداشتن سگی ملوس اشک هايش را فروخورده بود؟

نه، اگر هلندی هم خوابش برده بود، يا گوروف هم خوابش نبرده بود، باز هم نمی‌شد حرف "ساباچکا" و حسرت نداشتن آن را با غريبه‌ای پيش بکشد. آزيتا اگر بود، اما... يا اگر يکی در راه باريک و تاريک روبرو نرم و آشنا به سراغش آمده بود... دست خسته‌ای به تأنی در هوای مانده تاريک نيم‌چرخی می‌زند و سنگين بر کنارِ خالی يله می‌شود؛ پس پلک های بسته سايه "ساباچکا" رنگ می‌بازد؛ بانو بی "سگ ملوس" در تيرگی فرو می‌رود.

 

تهران، 1376  

بازنگری، 1385

 

 

جستجو

سر خط
کتاب ها
کتاب خوانی
داستان
جستار
مقاله
ترجمه
گزارش
گوناگون
گفتگو
نقد و نظر
یادداشت
سرنخ

 


تماس

باز نشر این نوشته ها روا نیست، مگر با اجازه