سرنخ

خانه

 

 

 

 

 

 

 

اندوه تمامی روز و ناتمامی آواز

چرا "فرناندو" با ماست

هاول و "زیستن در حقیقت"‌ش

ماجرای جو هیل

آلن لایتمن و فکر و خیال هایش

مرغ خوشخوان زمانه ی کوچ

حوا آلبرستاین

جنگ بزرگ برای تمدن، فتح خاور میانه

آمالیا، ملکه فادو

سزاریا، آوازخوان پا برهنه

 



 

اندوه تمامی روز و ناتمامی آواز

(می‌توانید در زمانه بشنوید‌)

 

 

در میان ترانه‌های آلبوم خیال من ترانه‌ای‌ست که بارها، با هوار شدنش بر ذهن، مرا به چالش خوانده؛ با این همه پرداختن به آن را بیهوده و سخت یافته‌ام. پرداختن به یک کار هنری را می‌شود در گام‌های گوناگون، از ساده تا پیچیده و از آسان تا سخت، پی گرفت. یعنی می‌توان به بیان برداشت از آن بسنده کرد، یا پیشتر رفت و به تفسیر و تحلیل و نقد آن کوشید. در هر حال و گام، این کار نوعی پاسخگویی به آن اثر است. روشن است که پاسخ به کار هنری هم به توان پاسخگو برمی‌گردد، هم به گنجایش اثر. سوای این اما، تا حال و هوایی زمینه‌ساز فراهم نشود، این پاسخگویی‌ روی نمی‌دهد.

            ترانه‌ای که تا به امروز گفتن از آن را بیهوده یا سخت می‌دیدم، ترانه‌ای‌ست از نیک دریک (Nick Drake) به نام Day Is Done که می‌شود آن را "روز به سر می‌رسد" یا "روز تمومه" ترجمه کرد. این ترانه، به‌رغم افسون انکارنشدنی‌اش، سرشتی بسته و ساده دارد که راه بر تفسیر و تعبیر می‌بندد. می‌شود بارها و بارها به آن گوش داد و به سحر اندوه آن گرفتار شد؛ اما نمی‌شود چیزی به آن افزود یا چیزی جز آن‌چه خود به یک‌باره به شما می‌دهد، از آن گرفت. با چنین گمانی جز گوش دادن به آن کاری از دست من ساخته نبود. اما حالا آن حال و هوای زمینه‌ساز گفتن از این ترانه با از راه رسیدن خردادی فراهم شده که من و ما را به یاد خردادی فراموش نشدنی می‌اندازد: خردادی که در آن، روز جوان‌هایی -- بی‌نام یا با نام -- بی‌گاه و بی‌جا به سر رسید و ناتمامی آوازشان خشم و حیرت و سوگی را هوار سینه‌ی در شب‌ماندگان کرد. سالی سپری شده و از آن بختک سه‌‌تیغه‌ تنها تیغه‌ی اندوه است که هنوز زخم می‌زند.

گمان نمی‌رود نام نیک دریک به گوش همه‌ی ترانه‌دوستان امروزی آشنا باشد. با این که او از نسل من است، تا همین ده سال پیش او را نمی‌شناختم. نه نیک دریک در زندگی کوتاه خود، چه بسا به سبب گریزش از اجرای زنده و گفتگو، به آوازه‌ای رسید، و نه من ترانه‌شناس بودم. اما دریک موسیقی‌دان و نوازنده و ترانه‌سرا‌خوان (پیشنهاد من برای "ترانه‌سرای ترانه‌خوان" یا singer song writer)، به‌رغم افسردگی و سرخوردگی، در زمانی به کوتاهی پنج شش سال توانست یادگاری درخور از خود بر جای بگذارد. از این گذشته، سال‌ها بعد، یعنی 26 سال پس از مرگ دریک در 26 سالگی در سال1974، بخت  خودسر در هیئت یک آگهی بازرگانی برای فولکس واگن به سراغ ترانه‌ی "ماه صورتی" او رفت. به این ترتیب به یمن یادگاری ارزشمند و به یاری بختی دیرآمده‌، این هنرمند جوان موسیقی راک بومی انگلستان چندان نام‌‌‌آور شد که در میان خواننده‌های ترانه‌سرای انگلیسی جایگاهی برجسته یافت.

آشنایی من با موسیقی و ترانه و صدای نیک دریک از راه همین  "روز تمومه" بود که در همان بار نخست شنیدن، بی آن که چیزی از خواننده بدانم، مرا شیفته کرد. این ترانه در نخستین آلبوم از میان سه آلبوم او، "پنج برگ برجامانده"، آمده؛ و این نخستین آلبوم ترانه‌ی "رودمرد" را هم در بردارد. هم گفته می‌شود که خود دریک "رود مرد" را کار محوری این آلبوم می‌دانست، و هم برخی آن را بهترین کار او می‌دانند. "ماه صورتی" و "زمان به من گفته"  هم از زمره‌ی ترانه‌های پرآوازه‌ی او به شمار می‌آیند.

ترانه برآیند هم‌کناری و هم‌‌خوانی سه گوهر بنیادی آن، ملودی و صدا و کلام، است. به پسند من، گرچه برتری کلام "رودمرد" بر کلام "روز تمومه" آشکار است، و گرچه برخی از دیگر ترانه‌های او بیش از "روز تمومه" بر سر زبانند، مهر و نشان دریک  را در این ترانه روشن‌تر می‌توان یافت. این ترانه سوای دربرداشتن ویژگی‌ کار نیک دریک، یعنی ترکیب ملودی ساده، صدای گیرا، و کلام کم‌گو برای بیان رمانتیسمی دلنشین با زیبایی دلگیر و اندوهی گزنده، با جان و جهان و نیز تقدیر او همخوانی‌ غریبی دارد. به بیان دیگر هر وقت به این ترانه گوش می‌دهم، به خیالم می‌رسد که ورای این حدیث ساده و مکرر نومیدی و سوگ، ترانه‌سراخوان   پیشاپیش از پایان کار خود خبر می‌دهد.

به یاد همه‌ی آن‌هایی که به سر رسیدن ناگهانی روز آوازشان را ناتمام گذاشته، برگردان این ترانه را در اینجا می‌آورم تا وقت گوش دادن به آن از حکایت غم او بی‌بهره نمانیم.

 

روز تمومه

 

وقتی که روز تمومه

خورشید می‌ره زیر زمین

همه‌ی برد و باخت‌هام به‌همراش

وقتی که روز تمومه.

 

وقتی که روز تمومه

هنوز تو فکر بردنی

اما می‌بینی تند رفتی

باید سر خط برگردی

وقتی که روز تمومه.

 

اون‌وقتی که شب سرده

یکی طاقت میاره

یکی از پا در میاد

تا نشون بده که زندگی سرابه.

 

وقتی پرنده پریده

کسی رو نداری یار تو باشه

جایی‌ رو نداری خونه‌ت باشه

دیگه پرنده پریده.

 

وقتی بازی به سر رسیده

روزنامه‌ها رو باد این‌ور اون‌ور می‌بره

زودتر از وقت، باخت به سراغت اومده

حالا بازی به سر رسیده.

 

وقتی نوبتت تمومه

غم به دلت می‌شینه

چه‌کارها که ‌می‌خواستی و نکردی

حیف که وقتی نمونده

دیگه نوبتت تمومه.

 

وقتی که روز تمومه

خورشید می‌ره زیر زمین

همه‌ی برد و باخت‌هام به‌همراش

وقتی که روز تمومه.

    خرداد 89

 


چرا "فرناندو" با ماست

 

 

گروه "آبا" از زمره‌ی گروه‌هایی‌ست که در آسمان پرستاره و شلوغ موسیقی مردم پسند یا موسیقی پاپ هم خوش درخشیده و هم به نوعی تا به حال دوام آورده. این گروه که در آغاز دهه‌ی هفتاد میلادی از همکاری چهار جوان سوئدی (انی- فرید، بیورن، بنی، و اگنیتا)  شکل گرفت، در دو دهه‌ی هفتاد و هشتاد درخششی جهانی یافت و هنوز و هم‌چنان حضور دارد -- چه در موزیکال پرفروشی چون "ماما میا" و چه در فهرست آهنگ‌های پردرخواست رادیویی. گروه آبا این حضور پایدار را در بنیاد مدیون چند ترانه‌ای‌ست که در همان سال‌های نخست چنان گل کردند که شهرتی ماندگار یافتند؛ ترانه هایی چون: ماما میا، ملکه‌ی رقصان، و فرناندو. ویژگی کارهای این گروه در به‌کارگرفتن فوت و فن‌های موسیقی پاپ و ترانه‌سرایی و نیز زبان و کلام بس ساده‌ی ترانه است.

 

به گمانم ترانه‌دوستان جهان، چه هوادار آبا باشند و چه مثل من نباشند، بر سر این حرف هم‌رای‌اند که: تک‌خال گروه آبا ترانه‌ی "فرناندو"ست. این ترانه که در 1976 ارائه شد و خواننده‌ی اصلی آن انی- فرید بود، به‌زودی فروشی چند میلیونی یافت. اما اهمیت آن، دست کم از دید شنونده‌هایی چون من که رونق در بازار را ملاک نمی‌گیرند، در پرفروشی آن، و یا حتا در پرهواداری آن، نیست. سحر فرناندو، هم‌چون هر ترانه و آهنگ خوب دیگری، در آن است که توانسته با زندگی نسلی درهم بیامیزد و به زندگی نسل بعدی راه یابد.

 

فرناندو در اصل نه ترانه‌ای برای گروه آبا، که ترانه‌ای بود که برای انی-فرید نوشته شد و نخست هم در آلبوم تک‌نفره‌ی او پدیدار شد. نسخه‌ی سوئدی آن را استیگ اندرسون ((Stig Anderson، مدیر آبا، نوشته بود که سپس بیورن اول‌ویوس (Bjorn Ulvaeus)  در بازنویسی آن را به شکلی درآورد که نسخه‌ی انگلیسی ترانه  و شهره‌ی خاص و عام شد. ترانه ساده و سرراست حکایت از دلتنگی کهنه‌سربازی دارد که روی سخنش با رفیق هم‌راه و هم رزم دوره‌ی جوانی‌اش است و شبی را به‌یاد می‌آورد که آن‌دو درگیر نبردی آزادی‌بخش بودند. تنها اشاره‌ی مکانی به "ریو گرانده" که در نهایت ایجاز است، می‌تواند بیانگر صحنه‌‌ای از انقلاب مکزیک و نبرد انقلابیون با دیکتاتوری باشد. نام "فرناندو" نیز این زمینه را پررنگ می‌کند.

 

اما اشاره به زمان و مکان و نام در این ترانه، هم‌چون در هر کار ماندگار دیگری، چیزی جز پوششی شاید ناگزیر و شاید آسوده‌ساز نیست. به این معنی که پاسخی‌ست کوتاه به کنجکاوی خواننده و شنونده تا آسان به دل پوشیده‌ی کار رخنه کند. کانون "جنگ برای آزادی و رهایی"‌ست و نام و مکان و زمان پیرایه‌ای‌ست بر گرد آن. اما جنگ، حتا اگر برای آزادی و رهایی هم باشد، به‌خودی خود تحفه‌ای نمی‌تواند باشد. آن‌چه این کانون را تابناک می‌کند، آن حس سربلندی انسانی‌ست که آدمی را وامی‌دارد درهمه حال، بی‌پروای شکست، در طلب آزادی از سر به  باد فنا دادن نهراسد.   

 

دلتنگی راوی ترانه‌ی فرناندو اندوه از دست رفتن شور و شر جوانی را با سرافرازی از پیکار برای آزادی درهم ‌می‌آمیزد و به کوتاه‌ترین و ساده‌ترین سخن از حال و هوایی می‌گوید که سرشتی همگانی دارد و  زمان و مکان خاصی را برنمی‌تابد. گرچه نام این ترانه "فرناندو"ست، قهرمان آن، راوی‌ بی نام و نشانی‌ست که روزگاری گویا، به هر سبب یا بی سبب، در جنگی درگیر شده و برای آرمانی جنگیده است. این راوی نه به پیروزی رسیده و نه به افتخاری. با این‌همه هنوز و هم‌چنان بر این باورست "که اگر دوباره باید" باز به "همان راه" می‌رود. این "همان راه" بیش و پیش از آن که "راه جنگیدن" باشد، "راه سرباختن در راه آزادی"ست.

 

ترانه‌سرای فرناندو، هم‌چون من و هم‌نسلان من، از دوره‌ای‌ست که جوانانش سر در پی آرمان‌هایی جهانی و فراگیر داشتند و درست یا نادرست، و نیز دانسته نادانسته، قهر و خشونت را ناگزیر و یا حتا راهکاری دل‌خواه می‌دیدند. از همین هم بود شاید که همیشه تا همین چندی پیش این ترانه مرا به یاد همه‌ی جوانانی از آن نسل می‌انداخت که به‌جا یا بی‌جا سر به پای آرمان نهادند. حالا اما، پس از سی سال و اندی، روزگار دیگری‌ست که نه جایی برای آن آرمان‌های قالبی فراهم می‌آورد و نه راه‌های خشونت‌آمیز را برمی‌تابد. با این همه، ترانه‌ی فرناندو از گذشت زمان و دگرگونی زمانه گزندی نیافته و هم‌چنان با کلام ساده و ملودی دلنشین خود می‌تواند به زمزمه بر لب‌های جوانانی جاری شود که به شیوه‌ی خود برای رهایی خود در کوشش‌اند.

 

برای ادای دین به این ترانه و به همه‌ی فرناندوهایی که آینه‌ی راویان بی‌نام و نشانند، آن را به فارسی برگرداندم تا  پیشکشی باشد به نسل جوان در راه.

 

فرناندو

 

صدای طبل‌ها را می‌شنوی، فرناندو؟

آن شب خیلی پیش هم، مثل امشب، پرستاره بود

تو فرناندو، در روشنایی آتش

آهنگی را زمزمه می‌کردی و زخمه به گیتار می‌زدی

من از دور صدای طبل‌ها را می‌شنیدم

و صدای شیپورها را

 

بعد نزدیک‌تر شدند، فرناندو

هر دم و هر آن انگار تا ابد کش می‌آمد

از ترس قبض روح شده بودم، فرناندو

خب ما جوان و قبراق بودیم و وقت مردن‌مان نبود

من باکی‌م نیست که بگویم

از هول غرش توپ و تفنگ اشکم در می‌آمد

 

در هوای آن شب چیزی بود

ستاره‌ها تابان بودند، فرناندو

ستاره‌ها آن بالا برای من و تو می‌تابیدند

برای آزادی، فرناندو

گرچه هیچ به فکر شکست نبودیم

حالا افسوسی در کار نیست

که اگر دوباره باید

باز هم به همان راه می‌روم، رفیق من، فرناندو

 

حالا دیگر پیریم و پروبال‌مان ریخته، فرناندو

خیلی سال است که تفنگی در دستت ندیده‌ام

صدای طبل‌‌‌‌‌ها را می‌شنوی، فرناندو؟

هنوز آن شب تقدیر و هول را که از ریو گرانده گذشتیم، یادت می‌آید؟

از چشم‌هایت پیداست که

از جنگیدن برای آزادی در این سرزمین به خودت می‌بالیدی

 

 

در هوای آن شب چیزی بود

ستاره‌ها تابان بودند، فرناندو

ستاره‌ها آن بالا برای من و تو می‌تابیدند

برای آزادی، فرناندو

گرچه هیچ به فکر شکست نبودیم

حالا افسوسی در کار نیست

که اگر دوباره باید

باز هم به همان راه می‌روم، رفیق من، فرناندو

 

 

در هوای آن شب چیزی بود

ستاره‌ها تابان بودند، فرناندو

ستاره‌ها آن بالا برای من و تو می‌تابیدند

برای آزادی، فرناندو

گرچه هیچ به فکر شکست نبودیم

حالا افسوسی در کار نیست

که اگر دوباره باید

باز هم به همان راه می‌روم، رفیق من، فرناندو

آری، که اگر دوباره باید

باز هم به همان راه می‌روم، رفیق من، فرناندو

 

تیر 88، منتشر شده در نگاه نو، پاییز 88

 


هاول و "زیستن در حقیقت"‌ش

 

شاید چهره‌ی سیاسی واتسلاو هاول بیش از چهره‌ی تئاتری یا چهره‌ی ادبی او برمردم دنیا نمایان شده باشد. هرچه باشد زمانی دراز، از حول و حوش بهار پراگ  تا فروپاشی کمونیسم در چکسلواکی و سپس در سال‌های رئیس جمهور بودنش، نام او در خبرهای جهان  با رویدادهای سیاسی سرزمینش هم‌راه و هم‌نشین بوده است. او در سال‌های نخست دهه‌ی 60 میلادی پا به عرصه‌ی سیاست چکسلواکی گذاشت. پس از بهار پراگ در 1968 تمام‌عیار درگیر پیکار سیاسی شد و در 1977 

در مقام یکی از طراحان اصلی منشور 77 که بیانیه‌ای مدنی و حقوق بشری بود،رهبر جنبش دگراندیشان شناخته شد و به زندان افتاد. پس از پیروزی انقلاب مخملی در چکسلواکی در 1989 رئیس جمهور چکسلواکی  و سپس در دوره‌ی بعدی رئیس جمهور جمهوری چک شد و تا 2003 در این مقام باقی ماند. جایگاه او در زندگی سیاسی اجتماعی میهنش در دوره‌ای سرنوشت ساز و سرشار از دگرگونی، هم‌راه با شهرت جهانی او در درافتادنی پیگیر با حکومتی تک‌حزبی و رژیمی خودکامه، آن‌‌قدر پررنگ و چشمگیر است که شاید بشود گفت بر هنرش سایه می گسترد. گرچه سایه‌افکنی آوازه‌ی سیاسی بر آوازه‌ی هنری برای هنرمندی راستین نباید خوشایند باشد، ناگزیری سیاست در زندگی و هنر هاول انکارنشدنی‌ست.

اما ودیعه‌ی هنر هاول به گفته و باور هاول‌شناسان چنان‌است که بتواند -- به تعبیر پروین اعتصامی -- در کوره‌ی وقت و بوته‌ی نقد زمانه چون مس و روی سیاه نشود و زر عیار برجا بماند. او که در خانواده‌ای سرشناس و روشنفکر پرورش یافته بود، از همان جوانی پایبند ارزش‌های انساندوستانه‌ی فرهنگ چک شد و به هنر روی آورد. اجرای نمایشنامه‌ی "جشن در باغ" در  فصل تئاتر پوچی در 1963 هاول را پیش از رسیدن به سی سالگی به شهرت رساند. دو سال بعد نمایشنامه‌ی "یادداشت" که یکی از پرآوازه‌ترین نمایشنامه‌های هاول است، بر روی صحنه رفت که چندی بعد در نیویورک هم اجرا شد و به اعتبارش در میان هنردوستان امریکایی افزود. از آن پس تا به حال او پیوسته و پیگیر نمایشنامه‌ نوشته و آخرین نمایشنامه‌اش، "ترک"، در 2007 منتشر شده است. به این ترتیب هاول از دهه‌ی 60 کار در عرصه تئاتر و سیاست را دوشادوش یکدیگر پیش برد و در گذر نیم قرن نام خود را هم در دنیای تئاتر و هم در جهان سیاست به ثبت دائم رساند.

واتسلاو هاول اما به این دو پهنه اکتفا نمی‌کند و خطه‌ی دیگری را هم درمی‌نوردد که شاید به‌نوعی بشود آن را پلی میان تئاتر و سیاست به‌شمار آورد. این خط و خطه‌ی سوم جستارنویسی‌ست که از یک‌سو با کلام به تئاتر نزدیک می‌شود و از سوی دیگر جادوی کلمه را به خدمت کشش و کوشش‌های شخصی و نیز سیاسی اجتماعی نویسنده می‌گیرد. از آنجایی که بخت دیدن نمایشی یا خواندن نمایشنامه‌ای از هاول را نداشته‌ام، ده سال پیش با خواندن اتفاقی جستاری‌شخصی از او با قلم او آشنا شدم. کشش نوشته‌ی صمیمانه‌ی و کوتاه هاول پیرامون تجربه‌ی نوشتن برای یک نویسنده چندان بود که فتوکپی آن را در دربدری‌های این سال‌ها با خودم به اینجا و آنجا کشانده‌ام -- به این خیال که اگر هم وقتی ترجمه‌اش نکنم، دست کم می‌توانم دوباره بخوانمش. سوای ناممکنی دیدن نمایشی از او برای من، روشن است که خواهی نخواهی میل من بیشتر به راه خواندن جستار می‌کشد تا به خواندن نمایشنامه‌. به‌ویژه از این‌رو که هاول جستارنویسی‌ست که حتا در وقت پرداختن به جدل‌های سیاسی هم، از خود و تجربه‌های خود از جهانی که در آن می‌زید، آغاز می‌کند و به این ترتیب وجهی بس شخصی به جستارهایش می‌بخشد. در بنابراین در نگاه من چهره‌ی هاول جستار نویس است که رنگ و روشنی چشمگیر دارد.

چهره‌ی هاول سیاستمدار راستش تا همین چندی پیش چندان به نگاهم نمی‌آمد. اما این روزها به گمانم نمی‌شود از ناگزیری اندیشیدن به نافرمانی مدنی و راهکارهای بی‌خشونت پیکار اجتماعی گریزی جست. در اندیشه به هر گونه "چه باید کرد"ی عقل سلیم حکم می‌کند که ببینیم دیگران، چه پیشینیان و چه امروزیان دور و بر، وقت رویارویی با دشواری همانند دشواری ما چه کرده‌اند و چه می‌کنند. پرپیداست که این حرف نه به معنی تقلید از دیگران، که به نیت یادگیری از تجربه‌ی دیگران است. بر این پایه دوباره، این بار به انگیزه‌ای دیگر، به سوی واتسلاو هاول رفتم. همین‌جا باید بگویم که وقتی شور و شوق همراه با شگفتی از رئیس جمهور شدن چهره‌ای روشنفکر و هنرمند در رسانه‌های جهان و نیز ایران بازمی‌تابید، بی آن که پی‌گیر چند و چون وضعیت اجتماعی سیاسی چکسلواکی باشم، احساسی دوگانه داشتم. از یک سو فکر این که، بالاخره یک بار هم که شده، آدم می‌تواند با احترام و اعتماد به چهره‌ی یک رئیس جمهور نگاه کند، مایه‌ی دلخوشی بود. از سوی دیگر، با شک مادرزادی یا تاریخی‌ام به مقام و منصب و قدرت و دولت، نگران آسیب رساندن سیاست به چهره‌ی ادبی‌-هنری نخستین رئیس جمهور روشنفکر دنیا بودم. با این تفصیل رویکرد این زمانی من به هاول فقط از آن روست که روشن شود دانش و بینش و تدبیر و تجربه‌ی او و جنبشی که او از پیشبرندگان اصلی آن بود، تا چه اندازه به کار ما می‌آید.

            در میان کارهای ناداستانی واتسلاو هاول که شمارشان اندک هم نیست، کتابی دیده می‌شود به نام "زیستن در حقیقت" که ارزش آن از چند سرچشمه آب می‌خورد: هم شش جستار از او را در برمی گیرد، هم نوشته‌هایی از بزرگان ادب و هنر در باره‌ی او و یا برای او؛ و هم به زیور پیشگفتاری کوتاه و روشنگر و نیز کارزندگی‌نامه‌ای کوتاه آراسته است. به این خیال خوش که شاید مترجمی حرفه‌ای و پایبند به نگه‌داشتن کیفیت ادبی قلم نویسنده‌ای چون هاول همتی کند و به سراغ این کتاب برود، شرحی کوتاه از آن را در اینجا می‌آورم.

            کتاب "زیستن در حقیقت" به ویراستاری یان ولادیسلاو نخستین بار در 1986 در هلند و با همکاری انتشارات "فیبر و فیبر" درآمد و سال بعد در انگلستان منتشر شد. این کتاب در پی اهدای جایزه‌ی اراسموس به واتسلاو هاول به نیت جلب توجه بیشتر کتابخوان‌های جهان به کار او که در آن زمان در ادبیات چک و نیز در میان دوستداران جنبش‌های دگراندیشی در اروپای شرقی چهره‌ای بس آشنا بود، شکل گرفت. ویراستار کتاب، یان ولادیسلاو، خود شاعر و جستارنویس و مترجمی‌ چک است که از امضا کنندگان منشور 77 بود و در 1981 ناگزیر به ترک دیار شد و به فرانسه رفت.

            شش نوشته‌ی هاول که در کتاب آمده‌اند، از این قرارند: نامه به دکتر گوستاو هوساک؛ قدرت بی‌قدرتان؛ شش حاشیه (گفتار معترضه) بر فرهنگ؛ سیاست و وجدان؛ تریلر (شب هول)؛ کالبدشکافی کم‌حرفی. نخستین جستار، "نامه به دکتر گوستاو هوساک"، که روی سخن آن با رهبر کمونیست و رئیس جمهور دوره‌ی "عادی‌سازی" پس از بهار پراگ است، در تاریخ پایداری معنوی چک‌ها در دهه‌ی 70 مقامی برجسته دارد. در جستار "قدرت بی‌قدرتان" که از نوشته‌های مهم هاول است، او به "زیستن در حقیقت" و "پاسخگویی و مسئولیت" تک تک آدم‌ها می‌پردازد. روی سخن هاول در این نوشته به‌ویژه با آن‌هایی‌ست که در جاهایی می‌زییند که هویت انسانی، چه از سوی ارباب قدرت و چه از سوی آدم‌های بیرون از مدار قدرت در خطر است. "شش حاشیه بر فرهنگ" از فرهنگ رسمی و فرهنگ نارسمی در چکسلواکی می‌گوید. جستار "سیاست و وجدان" نیز پیرامون "سیاست هم‌چون نظام اخلاقی" دور می‌زند. در "تریلر" که در آن از آلبوم و ترانه‌ی "تریلر" (شب هول) مایکل جکسون سخن به میان می‌آورد، هاول از درونمایه‌ی"شر" و از میان رفتن اسطوره‌های باستانی و اسطوره در روزگار مدرن می‌گوید و استادی خود را در جستارنویسی می‌نمایاند. آخرین جستار این بخش از کتاب هم پیرامون پیکار برای صلح است.

            بخش دیگر کتاب "زیستن در حقیقت" شانزده نوشته پیرامون و یا برای هاول را فراهم می‌آورد. در فهرست نام نویسندگان این نوشته‌ها به نام کسانی چون بکت، هاینریش بل، میلان کوندرا، آرتور میلر، و تام استاپرد برمی‌خوریم. کار بکت نمایشنامه‌ی "فاجعه" است که به هاول تقدیمش کرده است. نوشته‌ی بل در باره‌ی "نامه به اولگا"ی هاول است  و نوشته‌ی کوندرا کاری‌ست که او پس از محاکمه و محکومیت هاول در 1979 به زبان فرانسه در "نوول اوبسرواتوار" منتشر کرد. اثر آرتور میلر تک‌گفتاری‌ست که او به نشانه‌ی همبستگی با هاول برای اجرا در جشنواره‌ی جهانی تئاتر در آوینیون در 1982 نوشت. کار تام استاپرد، رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس نامدار انگلیسی، نیز پیشگفتاری‌ست که او بر نمایشنامه‌ی "یادداشت" هاول نوشته است.

            چک‌ها از برکت داشتن فرهنگ و ادبیاتی غنی در سنجش با دیگر مردمان اروپای شرقی برخوردار بوده‌ و به پشتوانه‌ی آن از داشتن روشنفکرها و نویسند‌ه‌هایی چون ایوان کلیما و واتسلاو هاول بهره‌ برده‌اند. پیکار فرهنگی نرم و بری از خشونت آن دسته از اهل قلم این سرزمین که در پیشبرد جنبش مدنی برای آزادی از قید ایدئولوژی سهمی به‌سزا داشته‌اند، برای مردمی که همان آرزو را در سر می‌پرورانند، درس‌هایی سودمند خواهد داشت. برای نمونه می‌توان به گفتگوی فیلیپ راث با کلیما اشاره کرد که از رویارویی نویسنده و خواننده با سانسور دوره‌ی اختناق کمونیستی حرف می‌زند. از بخت خوش کتاب "روح پراگ" که این گفتگو بخشی از آن است، به فارسی ترجمه شده است. از هاول نمی‌دانم چه در بازار کتاب فارسی پیدا می‌شود، اما در اینترنت نوشته‌هایی پیرامون او و نیز ترجمه‌هایی از او هست، که نه کافی‌ست و نه درخور مقام او. مثلاً همین جستار معروف "قدرت بی‌قدرتان" به شکلی مثله و ناحرفه‌‌ای یافت می‌شود. هرگونه ترجمه‌ی سردستی و شلخته‌وار از جستارهای هاول به نیت سیاسی‌کاری نه تنها جفایی نابخشودنی به نویسنده‌ای توانا چون اوست، که خیانت به ادبیات جهانی و نیز ادبیات فارسی هم هست؛ چرا که از یک‌سو کار را حرام و از سوی دیگر شاخه‌ی ترجمه‌ی ادبیات امروز فارسی را خراب می‌کند.

            به گمان من، اگر نه همه، دست کم جستارهای مهم هاول باید به دست مترجمانی توانا و ادب شناس به فارسی برگردانده شود تا هم دریچه‌ای به دنیای اندیشه‌های سیاسی-اجتماعی و بینش روشنگرانه و انسانی او باز شود، هم خواننده‌های فارسی‌زبان با قلم یکی از برجسته‌ترین و نام‌آورترین نویسنده‌های زمانه‌ی ما آشنا شوند. افزون بر شش جستار آمده در کتاب "زیستن در حقیقت"، در میان کارهای هاول می‌توان از جستار"پاسخگویی هم‌چون سرنوشت" (1983)، کتاب "در جستجوی هویت بشری" (نوشته‌های میان 69 تا 79)، "نامه‌های سرگشاده"، "تاًملات تابستانی"، "به‌سوی جامعه‌ی مدنی"، "هنر ناممکن" (سخنرانی‌ها، 1997)، و "رفتن به قصر و بازگشت" (خاطرات، 2007) نام برد.

            سخن آخر این که هرچند کتابخوان‌های فارسی زبان با نام واتسلاو هاول سال‌هاست که آشنایند، هنوز طرحی کم و بیش گویا از چهره‌ی او در قالب مجموعه‌ای از کارهای اساسی‌اش در دست ندارند -- کتابی که بتواند حرف‌ها و دغدغه‌های روشنفکری را ارائه کند که عمری برای احیای اخلاق و اخلاقی کردن سیاست، برای بازیافتن انسانیت، و برای گریز از دروغ و "زیستن در حقیقت" قلم زده و کار کرده و زیسته است.

 

منتشر شده در شهروند، تیر 1388    

 


 

ماجرای جو هیل

 

ماه مه، این اردیبهشت همیشه  و هرجا زیبا، که کارگران جهان روزی از روزهای بهشتی‌اش را به نام خود کرده‌اند، مرا به یاد جو هیل می‌اندازد. بعد جو هیل مرا به یاد همه‌ی آن‌هایی می‌اندازد که به‌جا یا بی‌جا در راه آرمان‌شان سر به باد داده‌اند و افسانه و اسطوره شده‌اند. از اعدام جو هیل، کوشنده‌ و ترانه‌سرای پر شر و شور جنبش کارگری امریکا در سال‌های نخست سده‌ی بیست، نزدیک به صد سال می‌گذرد و از بسیاری از شور و شعارهای آن سده، در آستانه‌ی این سده، جز پوسته‌ای تاریخ‌نشان

چیزی به‌جا نمانده. بی‌‌راه نیست اگر گفته شود که برجسته‌ترین ویژگی قرن بیستم از آن است که تق خیلی از ادعاهای دهان پرکن و خواب‌های‌ انقلابی اشرف مخلوقات در این دوره درآمد. با این همه هنوزنه تنها گارگر مهاجر ساده و زبان‌ندان، که مهاجر متخصص زبان‌دان هم، در جاهای پیشرفته‌ی دنیا استثمار می‌شود. در جاهای پس‌نگه‌داشته شده و یا پس‌رفته هم که، راحت یا سری زیرآب می‌رود یا زبانی بریده می‌شود و آب از آب تکان نمی‌خورد. هنوز، چه در ممالک مترقی و چه در مناطق بدوی، دادگاه‌های فرمایشی برپا می‌شود تا  مهتران بر کهتران حکومت کنند. و هنوز و هم‌چنان جنگ خیر و شر و فرودست و فرادست برقرار است.

 

            در تب و تاب انقلابی سی سال پیش، بازار کتاب گرم از عطش مشتری‌هایی بود که در فرج بعد از شدت سانسور دوره‌ی پهلوی هول خریدن کتاب‌هایی را می‌زدند که کمی بعد با انگ "جلد سفید" یا "ممنوعه" محکوم به غیب شدن یا چال شدن بودند. در آن جو در میان انبوه کتاب‌هایی که می‌شد به فارسی برگردانم تا آبی به آسیای ‌انقلابی‌گری ریخته شود، یکی هم کتابی بود به نام "ماجرای جو هیل" به قلم فیلیپ فونر، پژوهشگر جنبش کارگری امریکا، در شرح مستند دادگاهی که حکم تیرباران جو هیل را صادر کرد. این کتاب که به یاری همراه و همکاری ترجمه شد و در سال شصت به بازار آمد و بعد از چندی به خیل کتاب‌های غیبی پیوست، به گمانم تنها کتابی باشد که به فارسی در باره‌ی جو هیل درآمده است. در فضای اینترنتی فارسی هم نوشته در باره‌ی این افسانه‌ساز جنبش کارگری چندان نیست.

 

            اگر در آن حال و هوا آرمانگرایی و روحیه‌ی شورشی جو هیل جذابیتی انکارناپذیر برای من و کسانی چون من داشت، حالا آنچه که در تک‌نسخه‌ی به یادگار مانده از "ماجرای جو هیل" و زندگی او مرا به خود می‌کشاند، دلبستگی او به موسیقی و ترانه‌سرایی‌ست -- عشقی که خرج راه آرمانی شد و ناکام ماند. اما این عشق بربادرفته ترانه‌هایی به یادگار گذاشته که دو نمونه از آن را از همین کتاب "ماجرای جو هیل" نقل می‌کنم.

 

            ترانه‌ی کلاسیک جو هیل، "واعظ و برده" یا "کلوچه در آسمان" نام دارد که در آن می‌گوید:

                        می‌خواهند به تو بگویند چه غلط است و چه درست

                        اما تا می‌پرسی پس خورد و خوراکم چه می‌شود

                        با صدایی نرم و نازک می‌گویند:

                        در آن سرزمین باشکوه در آسمان

                        آن بالا بالاها انشاالله به نان و نوایی می‌رسی

                        کار کن و دعا بخوان، زندگی کن رو علف

                        وقتی که مردی، تو آسمان کلوچه می‌دهند به تو...

 

             آخرین ترانه‌‌ی جو هیل هم وصیتی‌ست ساده و روشن:

                        وصیتم خیلی روشن است

                        ارث و میراثی ندارم

                        رفقایم شیون و زاری نکنند

                        سنگ غلتان خزه نمی‌گیرد

                        اگر به میل خودم بودم، می‌گفتم

                        جسدم را خاکستر کنند.

                        بگذار نسیم سرخوشی بوزد

                        و خاکسترم را به گلستان‌ها ببرد

                        شاید گل پژمرده‌ای بشکفد

                        و دوباره شاداب شود.

                        این آخرین آرزوی من است

                        شاد باشیدهمه‌تان

                                    جو هیل

 

            در ستایش جو هیل و افسانه‌اش بسیار گفته و سروده شده؛ از این بسیار، ترانه‌ای که کلامش از آلفرد هیز و موسیقی‌اش از ارل رابینسن است، پرآوازه‌تر از همه‌ است و خواننده‌های نامدار بسیاری از جمله جون بایز امریکایی و لوک کلی ایرلندی آن را خوانده‌اند. بند اول این ترانه چنین است:

                        دیشب جو هیل اومد به خوابم،

                        زنده مثل من و تو.

                        میگم "جو، تو که ده ساله مردی"

                        میگه "من هیچ‌وقت نمردم"

                        میگه "من هیچ‌وقت نمردم."

           

            ترانه‌‌ی "دیشب جو هیل اومد به خوابم" را با صدای دو خواننده‌ی نامبرده می‌توانید در یوتوب گوش کنید:

 

                       

http://www.youtube.com/watch?v=YR6SMAJQW8Y

http://www.youtube.com/watch?v=Q2OivplOBq8

منتشر شده در شهروند، 7 مه 2009


 

آلن لایتمن و فکر و خیال‌هایش

 

چند سال پیش که با نام و نوشته‌های آلن لایتمن (Alan Lightman) آشنا شدم، به خیال آن افتادم که چند خطی در معرفی او بنویسم تا شاید مترجمی به سراغش برود. در آن زمان در رانندگی‌های شبانه از کلاس درس به خانه به رشته‌ای از سخنرانی‌های او در برنامه‌ی  Ideas که یکی از بهترین برنامه ‌های رادیو  CBC و در باره‌ی اندیشه‌ی معاصر است، گوش می‌کردم و گرچه گاهی خستگی یا رانندگی یا رسیدن به خانه نمی‌گذاشت چندان که می‌خواستم از حرف‌هایی که می‌شنیدم حظ ببرم، آن‌قدر بود که از آن پس رد حرف وسخنش را بگیرم. در آن روزها تازه کتاب رمانش به نام "تشخیص" (The Diagnosis) درآمده بود و نام او را بار دیگر بر سر زبان‌ها انداخته بود.

          نوشتن در باره‌ی آن که و آن چه که به شکلی و شیوه‌ای شیفته‌ام می‌کند، و یا به بیانی بهتر خیال شریک کردن دیگران در شادی دستیابی به نویافته‌های هنری ادبی، فراغتی می‌خواهد که به ندرت و به سختی برای همچو منی فراهم می‌شود. همین است که از زمانی که فکر نوشتن در باره‌ی لایتمن و رمان "تشخیص" او به سرم افتاد تا به حال که دست به قلم برده‌ام، او توانسته دو کتاب دیگر به نام "گردهم‌آیی" (Reunion)  و "شبح" (Ghost)  به مجموعه‌ی رمان‌هایش بیفزاید و در زمینه‌ی علم نیز کتاب و جستارهایی را به چاپ برساند. همچنین تا آن جا که وبگردی‌های من نشان می‌دهد، کتاب "رویا های اینشتین" (Einstein's Dreams) او که در 1993 منتشر شد، در ایران (با ترجمه‌ی مهتاب مظلومان توسط نشر چشمه) چاپ نخست را پشت سر گذاشته و اینجا و آنجا هم نوشته‌هایی کوتاه از لایتمن یا در باره‌ی لایتمن به فارسی چاپ شده است.

          اما آلن لایتمن و نوشته‌هایش دست کم به دو دلیل سزاوار توجه بیشترند. یکم آن که او دانشمندی است که رمان می‌نویسد. در گذشته شمار دانشمندانی که اهل ادب و هنر هم بوده‌اند کم نبوده است و در تاریخ ایران هم نمونه‌هایی درخشان از ترکیب دانش و هنر در یک فرد یافت می‌شود. با این همه در روزگار نو که هنگامه‌ی سلطه‌ی تخصص و شتاب است، پرداختن به دانش و هنر در یک زمان کار هر کس نیست و هم توان وشوری خاص و هم بختی خوش می‌خواهد تا چنین کار کارستانی روی‌دادنی بشود. لایتمن رمان نویس و جستارنویسی برجسته و در همین حال فیزیکدان و استادی تواناست که در انستیتوی تکنولوژی ماساچوستس (MIT)، یعنی جایی که کعبه‌ی آمال بسیاری از دانش‌پژوهان جهان است، درس می‌دهد. او که در سال 1948 در شهر ممفیس در ایالت تنسی امریکا زاده شده و پدرش سینما دار و مادرش آموزگار رقص بوده، از همان نوجوانی شیفتگی هم‌اندازه و هم‌زمان خود را به دانش و هنر نشان می‌دهد. سی سالگی را که پشت سر می‌گذارد، شروع به انتشار جستارهایی در زمینه‌ی علم، وجه انسانی علم، و "ذهن علم" در نشریه‌هایی پرآوازه چون نیویورکر می‌کند و از آن هنگام تاکنون نوشته‌های گوناگونش در شماری از معتبر‌ترین مجله‌ها و نشریه‌ها به چاپ رسیده است. هم‌چنین لایتمن در مقام استاد فیزیکدانی که دست بر قضا رمان نویس هم هست توانسته برنامه‌هایی را طراحی و پی‌گیری کند تا دانشجویان رشته‌های علمی و فنی هر چه بیشتر و بهتر با نوشتن و ادبیات و هنر آشنا و دمخور بشوند. اگر از یاد نبریم که بیگانگی دانشمندان این روز و روزگار با رویکردی انسانی به جهان و جهانیان آبستن چه فجایعی می‌تواند باشد، و نیز به یاد داشته باشیم که هنر و ادبیات بیش از هر دستاورد بشری دیگری بنی آدم را به یکدیگر می‌رساند، بی‌گمان ارزش کوشش‌های افرادی چون آلن لایتمن را به نهایت ارج می‌نهیم. واقعیت آن است که شمار کسانی چون لایتمن که در اندیشه‌ی پیوند دادن دانش و هنر باشند و توانایی این کار را هم داشته باشند بسیار اندک است. لایتمن تا به حال در باره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های نگرش دانشمندان و هنرمندان به جهان در ده‌ها دانشگاه سخنرانی کرده است. آنچه که من از رادیو شنیدم فقط نمونه‌ای از کلام و اندیشه‌ی او بود که بی‌درنگ با تاکید بر اهمیت پل زدن میان دانش و هنر من را که همیشه دغدغه‌ی ترکیب و توازن میان این دو را داشته‌ام مفتون کرد. شنیده شدن کلام لایتمن در جمع دانشجویان کشوری که قطب قدرت جهانی‌ست اهمیت و تاثیر آن را  افزون می‌کند. اما بحثی که او پیش می‌کشد ،به گمان من، در کشورهای رو به توسعه هم اهمیتی ویژه می‌یابد؛ چرا که مردمان این کشورها،هراسان از قدرت‌های بزرگ  و در اشتیاق دسترسی به دانش و تکنولوژی غربی، دغدغه‌ی گزینش میان علم و هنر را در شکل‌های گوناگون تجربه می‌کنند.

          دلیل دوم برای خواندن کارهای لایتمن را باید در درونمایه‌ی کارهایش که چه بسا از شیوه‌ی نگرشش به جهان سرچشمه می‌گیرد یافت. در باره‌ی کتاب "رویا های اینشتین" او به همین بسنده می‌کنم که از زمره‌ی کتاب‌های پرفروش جهان بوده و به بیش از سی زبان ترجمه شده است. چون ترجمه‌ی فارسی آن در دسترس است، اهل فن می‌توانند در باره‌ی آن و نیز ترجمه‌ی آن داوری کنند. دومین داستان او به نام "بنیتوی خوب" (Good Benito) که در سال 1995 منتشر شد، در باره‌ی زندگی عاطفی دانشمندی است که می‌کوشد مطلق‌ها و اصول مسلم علمی را با بی‌نظمی‌ها و بوالهوسی‌های تجربه‌های انسانی سازگار کند. در رمان "گردهم‌آیی" که در 2003 منتشر شد، خواننده داستان مردی را می‌خواند که گذشته‌ی خود و جوانی‌اش را باز می‌نگرد. لایتمن در آخرین رمان خود، "شبح"، که در 2007 منتشر شده، داستان را پیرامون مسائلی چون دنیای مادی و متا فیزیک، خرافات، شک و ایمان، و علم و مذهب به هم می‌تند.

          اما رمانی که مرا به نوشتن در باره‌ی لایتمن تشویق کرد، رمان  "تشخیص" است. داستان نقد کوبنده‌ی جامعه‌ای‌ست که مبتلای شتابزدگی وحشیانه‌ای است. نویسنده با زبانی طنزآمیز و گاه خنده دار و گاه اندوهبار از انسان امروزی و  دغدغه‌هایش، اطلاعات و سرعت و پول، می‌گوید و درماندگی روحی او را عیان می‌کند. رمان شرح حال کارمندی دون پایه در شهر بوستون (باستن) است و آغاز آن چنین است که قهرمان داستان در شتاب صبحگاهی به سوی محل کار در یک روز تابستانی ناگهان درمی‌یابد که هیچ به یاد نمی‌آورد که اصلاً کجا دارد می‌رود یا حتا خودش که هست. تنها چیزی که به یادش مانده است شعار شرکتی‌‌ست که در آن کار می‌کند، یعنی، "بیشترین اطلاعات در کمترین وقت". باید در یک کلانشهر تکنولوژی زده زندگی کرد و مزه‌ی نان درآوردن و نان خوردن در یک جامعه‌ی گرفتار تب اطلاعات و سرعت را چشید تا هولی را که آغاز خنده ناک رمان لایتمن به دل می‌اندازد تا بن استخوان حس کرد. سوار مترو می‌شوی و در تشویش دیررسیدن و نرسیدن به سر کار و جلسه و از این قبیل یک‌باره می بینی که همه کدها و رمزها و نام‌ها را فراموش کرده‌ای و ... این تازه اول بسم الله تشخیص بیماری‌ای‌ست که به آن مبتلا شده‌ای و یا به آن مبتلایت کرده‌اند.

 

تورنتو، دسامبر 2007

            


 

مرغ خوشخوان زمانه‌ی کوچ

 

این پرنده است که می‌خواند و راه به دریا می‌برد، یا دریاست که از گلوی پرنده سرریز می‌شود؟  شبی که پری راه شنیدن آوازهایش را نشانم داد، نه مهتاب بود و نه ماهی در خیال آن بود تا به خوابم ب‍‍یاید. رمز راه را که تقه زدم، طرحی سپید بر پرده‌ای سیاه  پیدا شد که آنی به چشمم پرنده آمد و آنی دیگر پرهیبی از تصویر زنی زیبا که گمان را به ماهی سیاه چشم و سیاه مو می‌کشاند. به تلنگری بر سینه‌اش به پرده‌ای دیگر رسیدم و صدایی در ستایش دو چشم سیاه و دو موی رها در دم افسونم کرد. 

          از آن شب بی ماه  و مهتاب تا به حال هم‌چنان و هنوز ازسحر این صدای نویافته سرخوشم. صدایی که  از آن پس شب‌هایی مدام در تاریک روشن تنهایی من دویده و در دواری دلنشین آواها و نواها و "ناله‌های گمشده ترکیب" کرده است. ترکیبی که گویا از کنارهم نشاندن راه و روش‌های اپرای غربی با حال و هوای ترانه‌ها و آهنگ‌های بومی شرقی به‌دست می آید اما، در نهان و در پس، از بستر هم‌آمیزی حس‌ها و زبان‌ها و فرهنگ‌های رنگ به رنگ برمی خیزد.

          صدا نغمه‌ی سپید‌مرغ بوم را ساز می‌کند. صدا لالایی چشم‌هایی را زمزمه می‌کند که از یاد خانه دریا می‌شوند. صدا ترانه‌ی عشق ماه پیشونو را فریاد می‌کند.  صدا ناله‌ی سرزمینی را سرمی‌دهد که خنده‌اش را ربوده و رگش را گشوده‌اند. صدا از زبانی به زبانی و از گویشی به گویشی می‌سرد ومی‌غلتد تا تکه‌های تک افتاده  را به‌هم‌بدوزد. صدا نرم و نازک و تند و کند از خطه‌ای به خطه‌ای می‌رود ومی‌دود تا غریبه‌با‌هم‌ها را همنشین هم کند. صدا می‌خواند و می‌خواند و نا‌همخوان‌ها را هم‌آهنگ می‌کند.

          این صدا که چنین گرم و گیرا لحن و کلام نا آشنا را آشنای گوش و مایه‌ها و زنگ‌های بومی را جهانی می‌کند، صدای مرغ خوشخوان زمانه‌ی کوچ است. به روزگاری که دیار حبیب و بلاد غریب به‌غرابتی باورنکردنی درهم تابیده است و رسم غرب با نفس شرق درآمیخته است، دریا ترانه‌های گوشه و کنارهای پرت افتاده  و گویش‌های نا شناخته را با آوازها و آهنگ‌های بس آشنای جهان هم‌نوا می کند. آری، این پرنده دریاست که می خواند. باری، این دریا داد ور است که می خواند تا ناهم زبانی ها و ناهمزمانی‌ها را به همدلی و هم‌آوازی برساند. در خیالم صدایش را کنار صدای حوا و آمالیا و سزاریا می نشانم و گرامی‌اش می‌دارم.

 

تورنتو، اکتبر 2007


 

حوا آلبرستاین

 

حوا آلبرستاین[1] آوازخوان، ترانه سرا، آهنگساز، و هنرپیشه، چهل سالی است که با  ترانه های یدیش و عبری وعربی اش خوش می درخشد. حوا در 1947 در لهستان زاده شد و در 4 سالگی همراه با خانواده اش به اسراییل کوچید. در 17 سالگی در باشگاه شبانه ای در یافا به روی صحنه رفت که برایش قرارداد ضبط با سی بی اس (یکی از مهم ترین شبکه های رادیویی تلویزیونی امریکا) را به ارمغان آورد. در 1965 به سربازی فراخوانده شد و مانند بسیاری از دیگر هنرمندان اسراییلی برای سربازان برنامه اجرا کرد.همسرش ناداو لویتان فیلم ساز است که شعرهای آلبوم   پرآوازه  "پایان تعطیلات" (2003) را سروده است.شمار آلبوم های حوا از پنجاه فزون است.

حوا آلبرستاین را "نخست بانوی آواز اسراییل"، "بزرگترین آوازخوان اسراییل"، "جون بایز اسراییل"، و "صدای وجدان اسراییل" خوانده اند. با این همه گفته است گر چه کم و بیش همه عمرش در اسراییل سپری شده، همیشه جای خودش را در جهان زیر سوال می برد و نمی داند این جستجوی مدام برای جایگاه خود در جهان از هنرمند بودنش آب می خورد یا از یهودی بودنش. همچنین گفته است که در هرکجا، حتا در میهنش، انگار که مهمان است؛  و نیز این که از زمان کوچ خانواده اش به اسراییل هرگز احساس غریبه بودن به تمامی دست از سرش برنداشته است. 

سوای اهمیت آلبرستاین در سطح ملی و قومی به دلیل احیای میراث فرهنگی یهودیان، به گمان بسیاری، و از جمله من، کیفیت کار و هنراو چنان است که از مرزهای ملی، قومی، زبانی، و فرهنگی می گذرد واو را در جایگاه هنرمندان جهان می نشاند – در کنار آوازخوان هایی چون ادیت پیاف، لئونارد کوهن، پائولوکونته، و دیگرانی از این دست.

 در ستایش آواز خوانی و صدای پخته و سرشارآلبرستاین که شور و حساسیت و هوشمندی شخصی او را بیان می کند، و نیز شایستگی ها و دستاورد های دیگرش، اهل فن گفته اند و باید بگویند. آنچه مرا شیفته آواز های او می کند، حس غربت نهفته درکیفیت اندوه بار صدا و کاوش خستگی ناپذیرش در شعر و ترانه و موسیقی مردمی و سنتی و درهمین حال غافل نشدن از شیوه های امروزی -- چون سبک بیان گزارشی و ژورنالیستی و رویکردی شخصی و فردی به مسائل اجتماعی سیاسی -- است. همین طور کوشش او در احیای زبان یدیش در هنر ستودنی است. یدیش که زبان گفتاری یهودیان اشکنازی اروپای شرقی و مرکزی تا جنگ جهانی دوم بود و ادبیات نو آن در سده 19 با آثار مندله موخر سفوریم[2]، شالوم علیخم[3]، و ایزاک لیب پرتس[4] شکل گرفت، با یهود کشی نازی ها و پیامد های نابودی و پراکنده شدن یدیش زبانان همراه با تاکید صهیونیست ها برعبری و تک زبانی گرفتارافتی ناگهانی و تاسف بار شد. حوا با خواندن شعر ها و ترانه های مردمی یدیش گویی به این زبان جانی دو باره می دهد.

تورنتو، فوریه 2007


 


[1] Chava Alberstein

[2] Mendele Mocher Sforim

[3] Sholom Aleichem

[4] Isaac Leib Peretz


جنگ بزرگ برای تمدن، فتح خاورمیانه

 

از زمان انتشار کتاب 1366 صفحه ای رابرت فیسک در سال 2005، "جنگ بزرگ برای تمدن، فتح خاورمیانه"[1]،  بی صبرانه در انتظارم که مترجمی توانا همت کند و این کتاب ارزشمند و خواندنی را به فارسی برگرداند. کتاب گزارش های تکان دهنده این خبرنگار، روزنامه نگار، و نویسنده نام آور انگلیسی را از رنج و درد انسان های گرفتار در خطه های گرفتار جنگ خاور میانه در دوره ای سی ساله در بر می گیرد و بر پایه بیش از 350000 سند و دفترچه و پرونده نوشته شده است. شهادت رابرت فیسک بر جنگ های هولناک زمانه ما با شک و خشمی پرشور علیه دروغ و فریبی است که سربازان را روانه قتلگاه  می کند و هزاران هزار مرد و زن و کودک بی گناه مسیحی و مسلمان و یهودی را به کشتن داده و می دهد.

رابرت فیسک که سالیان دراز عمر خود را در خاورمیانه به سر برده و خبرنگار جنگی "ایندیپندنت"[2] است با کسانی چون یاسر عرفات، حسن نصرالله، اسامه بن لادن، و میخائیل کالاشنیکوف، مخترع کالاشنیکوف، گفتگو کرده است. نویسنده عنوان اصلی کتاب، "جنگ بزرگ برای تمدن"، را از عبارتی حک شده بر یکی از مدال های جنگی پدرش در جنگ جهانی اول گرفته است. او کتاب را با روایت خاطره هایش از جبهه های جنگ ایران و عراق در دهه 1980 آغاز می کند و با تجربه پدرش، ستوان دوم بیل فیسک در سنگرهای سوم[3] در انگلستان در 1918 به پایان می رساند. کتاب دیگر فیسک، "وای بر ملت"[4]، روایت و گزارش او از جنگ داخلی لبنان و دو یورش اسراییل است.

برای آشنایی بیشتر با رابرت فیسک و کتابش چهار تکه کوتاه از دیباچه کتاب را به فارسی بر گردانده ام که چنین اند:

1

در افغانستان شاهد بودم که روس ها برای انجام "وظيفه بين المللی" خود عليه "ترور بين المللی" می جنگيدند؛ حريفان افغانی آنها، البته، عليه "تجاوز کمونيستها" و در راه الله می جنگيدند. از جبهه های ايرانيان در جنگی که آن را "جنگ تحميلی" عليه صدام حسين می ناميدند گزارش کردم – همان جنگی که صدام در 1980 به هنگام  يورش به ايران به آن لقب "جنگ گردباد" داد. دو يورش اسرائيل به لبنان، و سپس يورش دو باره به ساحل غربی فلسطين را که با ادعای "پاکسازی خطه تروريسم" انجام گرفت ديده ام. شاهد جنگ نظاميان الجزاير با اسلام گرا ها به همين بهانه، و نيز شکنجه و اعدام زندانيان خصم بوده ام. بعد در 1990 صدام به کويت يورش برد و ارتش امريکا نيرو روانه گلف کرد تا شيخ نشين را آزاد کند و "نظم جهانی نو" را تحميل کند. از بعد از اين جنگ 1990 هميشه عبارت "نظم جهانی نو" را در دفترچه ام همراه با نشانه سوال نوشته ام.

2

نيازی نيست به يکی از دفترچه های گزارشم رجوع کنم تا آن سربازان ايرانی شيميايی شده قطار جنگی رو به تهران را به ياد بياورم که حوله به دست و دهان قران می خواندند و خون و ليزابه بالا می آوردند. به هيچ بريده روزنامه ای هم نيازی نيست تا آن پدری را به ياد بياورم که بعد از حمله امريکا با بمب خوشه ای به عراق در 2003 چيزی را به طرف من گرفت و نشان داد که به نيمه ای از قرص نانی له شده می نمود اما در واقع نيمه ای از بچه ای له شده بود.

3

آن ها(حکومت ها) دوست دارند مردمشان جنگ را نمايش ضدين ببينند، خير و شر، "ما" و" آن ها"، پيروزی يا شکست. اما جنگ بيش و پيش از هرچيز نه در باره پيروزی يا شکست، که در باره مرگ و کيفر مرگ است. جنگ شکست تمام عيار روح آدمی را عيان می کند.

4

به گمانم، در نهايت، ما روزنامه نگاران می کوشيم – يا بايد بکوشيم – نخستين شاهدان بی طرف تاريخ باشيم. کمترين دليل هستی ما بايد توانايی ما در گزارش تاريخ چندان که روی می دهد باشد تا کسی نتواند بگويد: "ما که نمی دانستيم – کسی که به ما نگفت." اميره هس[5]، روزنامه نگار برجسته اسرائيلی از روزنامه هاآرتس[6] ، که گزارش هايش از مناطق اشغال شده فلسطين برتر از هر آنچه غير اسرائيلی ها نوشته اند است، در سال پيش در اين باره با من گفتگويی داشت. من اصرار می ورزيدم که کار ما نوشتن نخستين صفحه های تاريخ است، اما او حرفم را بريد و گفت، "نه، رابرت، تو اشتباه می کنی، کار ما زير نظر گرفتن مراکز قدرت است." و حالا ، من فکر می کنم که اين بهترين تعريف از روزنامه نگاری است که تا به حال شنيده ام؛ به چالش طلبيدن صاحبان قدرت – هرگونه قدرت – به ويژه زمانی که حکومت ها و سياستمداران ما را به جنگ می کشانند، وقتی که برآن شده اند  که بکشند و بر آن شده اند که ديگران بميرند.

 

تورنتو، مارس 2007

 


[1] The great war for civilization, the conquest of the Middle East

[2] Independent

[3] Somme

[4] Pity the nation

[5] Amira Hass

[6] Ha’aretz


آمالیا، ملکه فادو

 

هر بار به یکی از فادو های آمالیا گوش می دهم، بیش از پیش درستی حرفش را درباره فادو باور می کنم. او در جایی گفته است، "تنها چیز مهم آن است که فادو را حس کنی. فادو برای آن نیست که خوانده شود؛ فادو چیزی است که خیلی ساده  اتفاق می افتد. فادو را حس می کنی، نه آن را می فهمی و نه آن را تعریف می کنی." با این همه اگر بخواهم از آمالیا بگویم، ناگزیرم به تعریف دیگران از فادو اشاره کنم.

          فادو  ترانه بومی غم انگیز سرزمین پرتغال، یا، سبکی از موسیقی است که تاریخ آن به دهه بیست سده نوزدهم پرتغال می رسد و می گویند که  ریشه در ترکیبی از آهنگ های بردگان افریقایی و دریانوردان پرتغالی دارد. واژه " فادو" یعنی تقدیر؛ و موسیقی فادو در اساس از همراهی گیتار با آواز شکل می گیرد. درونمایه فادو آن چیزی است که در زبان پرتغالی "سوداد" (saudade) گفته می شود و می شود کم و بیش آن را "غم غربت" ترجمه کرد.  فادو غم آواز غربت و عشق و سودا و حسرتی است که دوستداران موسیقی را به سحر خود گرفتار می کند. دو گونه اصلی آن نام خود را از دو شهر پرتغال، لیسبون و کوئیمبرا، گرفته اند. فادوی لیسبونی مردم پسند تر و فادوی کوئیمبرایی پیراسته تر است. فادوی لیسبونی از دل میکده ها و میدان های محله های کارگر نشین شهر برخاسته است و نخستین خواننده مشهور آن ماریا سورا  (Maria Severa)نام دارد. فادوی مدرن لیسبون، اما،  با آمالیا رودریگش (Amalia Rodriques) است که پا می گیرد و به اوج می رسد.                                                                                              

          آمالیا را به حق ملکه فادو می خوانند،  چرا که به یاری استعداد و کوشش دراز مدتش در فادو خوانی در پیشرفت و نیز در عالم گیر شدن آن سهمی به سزا و تردید ناپذیر داشته است. گزینش شعرهای شاعران بزرگ ، کار با آهنگسازان برجسته، و شیوه اجرای ویژه آمالیا بر روی صحنه چنان بوده که از او نمونه ای برای یادگیری دیگر خوانندگان فادو ساخته است. به این ترتیب آمالیا تعریفی از آنچه که فادو باید باشد، و آن گونه که باید اجرا شود، به دست داده است. آمالیا که به ویژه  در سه دهه میان 50 تا 70 بر صحنه آواز جهان خوش درخشیده است، در میان هنرمندان جهانی پرتغال یگانه است.

          آمالیا رودریگش، خواننده و هنرپیشه، در 1920 در لیسبون زاده شد. پدرش ترومپت نواز و پینه دوز بود و آمالیا از یک سالگی تا چهارده سالگی به سبب فقر خانواده اش که زندگی در پایتخت را ناممکن می کرد، با  پدربزرگ  و مادربزرگش در لیسبون زندگی کرد. در نه سالگی به مدرسه رفت و پس از پنج سال درس خواندن به کار گلدوزی و اتوکشی در خانه پرداخت. در پانزده سالگی برای نخستین بار در یک برنامه نیکوکاری به همراهی نوای گیتار پرتغالی برای مردم آواز خواند و چند سال بعد، در نوزده سالگی، برای نخستین بار به عنوان فادو خوان بر صحنه پدیدارشد. نخستین ضبط صدایش در برزیل صورت گرفت و نخستین فیلمش، کاپاس نگراس (Capas Negras) در 1947 روی پرده آمد. سال بعد برنده جایزه بهترین بازیگر برای فیلم  فادو به کارگردانی پردیگائو کوئیریگا (Perdigao Queiroga) شد. در پی این درخشیدن آغازین، دهه های 50 و 60 و 70 و 80 و 90، تا زمان مرگش در 1999، رشته ای دراز از خوش درخشیدن های او بر صحنه آواز جهانی است. در گذر این سال ها آمالیا با هنرمندانی چون ادیت پیاف، شارل آزناوور، ماریا کالاس، و جان لنون همکاری داشت و جایزه هایی جهانی چون جایزه جشنواره کن را از آن خود کرد. در 1994 زمانی که لیسبون از سوی اتحادیه اروپا به عنوان پایتخت فرهنگ نامیده شد، آمالیا برای آخرین بار در صحنه برا ی مردم آواز خواند.

          می گویند که  فاطمه ( Fatimaشهری در پرتغال که در 1917، زمانی که روستایی بود، سه بچه چوپان مدعی شدند مریم مقدس را در آنجا دیده اند و از آن پس بدل به زیارتگاه شد )،  فوتبال، و فادو  "ف " های پشتیبان فاشیسم سالازار  بوده اند و از همین رو هم آمالیا رودریگش از سوی برخی از چپ گرایان تند رو (که چند تایی شان بعد ها سر از حزب های دست راستی در آوردند) نکوهش شده است. اما آمالیا در سال های سلطه  فاشیسم یاری رسان کمیته کمک به زندانیان سیاسی بوده، با برخی هنرمندان کمونیست و نیز شاعر چپ گرایی چون فریرا (David Mourao Ferreira)همکاری کرده، و ترانه هایی خوانده است که در فهرست سیاه سانسور سالازار آورده شده اند. سرانجام در 1980 دموکراسی پرتغال رسماً از او قدردانی می کند. وقتی سوآرس  او را زن محافظه کار معتقد به خدا و  طبیعتاً غیر سیاسی ای می داند که می داند چه طور با  انقلاب میخک ها (کودتای نظامی چپ گرایی که کم و بیش بی خونریزی به سرنگونی دیکتاتوری پرتغال در 1974 انجامید) کنار بیاید، آمالیا در جوابش می گوید، "... فرق شما با آدم های رژیم گذشته در این است که شما من را سر  میزتان دعوت می کنید. در گذشته آن ها همیشه خیلی خوب تحویلم می گرفتند و خیلی دوستم داشتند و عاشق آواز خواندنم بودند، اما با حالافرق داشت – آن موقع فقط آخر مهمانی مرا تحویل می گرفتند ... تا آواز بخوانم."

 

ورنتو، ژوئن 2007

         

 *نقل قول های آمده در نوشته براساس ترجمه شرح حالی از آمالیا رودیگش است که لئونور لینس (Leonor Lains) آن را  نوشته است.


سزاریا، آوازخوان پا برهنه

 

در صدا و سیما و رفتار و اطوار این زن درشت پیکر پوست قهوه ای که پا برهنه بر صحنه پدیدار می شود، گرما و نرمای غریبی است که شاید از طبیعت زادگاهش مایه گرفته و در تن و جانش ریشه دوانده است. بی سبب نیست که او را "روح و روان کیپ ورد" می دانند و می نامند.

 

از آن سال های دوری که سزاریا در میکده های بندر میندلو(Mindelo) در جزیره سائو وینسنته (Sao Vincente) می گشت و برای مشتی هواخواه و دریانورد به ساحل آمده آواز می خواند، تا وقت آوازه عالمگیرش در دهه 1990، فاصله بسیار است. سزاریا اوورا (Cesaria Evora) در سال 1941 در میندلو از مادری که آشپز سفید پوستان توانگر بود و موسیقی و اهل موسیقی را دوست داشت، به دنیا آمد. پدرش که گیتار و ویولون می زد و با آهنگساز محبوب کیپ ورد، لزا (B. Leza)، خویشی داشت، وقتی سزاریا هفت ساله بود از دنیا رفت. به ناچارسزاریا نزد مادربزرگش فرستاده شد. چندی تحت تعلیم راهبه ها قرار گرفت که، مایه بیزاری همیشگی اش از سختگیری های اخلاقی شد.

 

 سزاریا آواز خوانی را با خواندن ترانه های گوناگون در خیابان ها و میدان های شهر شروع کرد. آشنایی اش با دریانوردی به نام ادواردو(Eduardo) به اجرای برنامه در رادیوی میندلو انجامید. ادواردو سبک های سنتی موسیقی کیپ ورده، یعنی کولادرا (Coladera) و مورنا (Morna) را که  موسیقی ملی این سرزمین به شمار می آید، به سزاریا آموخت. ترانه های مورنا ترانه های اندوه و اشتیاق است، چرا که مورنا با فادوی پرتغالی، ترانه عاشقانه برزیلی، تانگوی آرژانتینی، و غم آواز  آنگولایی خویشاوندی دارد. سزاریا به خواندن درهتل ها و بارهای محلی پرداخت، در میان هوادارانش لقب "ملکه مورنا" گرفت، و در کیپ ورد به شهرتی رسید؛ با این همه ، سال ها از نامی جهانی بی بهره ماند. در 1975 کیپ ورد استقلال یافت، اما رهبرش، آمیلکار کابرال (Amilcar Cabral)، در اغتشاشی که در پی اش سلطه پانصد ساله پرتغالی ها پایان گرفت، کشته شد. سزاریا در این هنگام محبوب، اما بی پول بود و ناگزیر ده سالی آواز خواندن را کنار گذاشت –  ده سالی که به پریشان حالی و باده نوشی گذشت و خودش آن را سال های تیره و تار می نامد.

 

سرانجام بخت به سزاریا روی آورد و به دعوت انجمن زنان و یاری خواننده مشهور، بانا (Bana)، که در پرتغال به سر می برد، راهی لیسبون شد؛ اما گرچه در این شهر برنامه اجرا کرد، هیچ تهیه کننده ای برای ضبط ترانه های او روی خوش نشان نداد. در 1988 وقتی که سزاریا چهل و هفت ساله بود، خوسه دا سیلوا (Jose da Silva)، فرانسوی ای که اصل و نسبش  کیپ وردی بود، او را به پاریس فراخواند تا آلبومی ضبط کند. به این ترتیب نخستین آلبوم سزاریا به نام "آوازخوان پابرهنه" در پاریس تهیه شد که کنسرتی هم به همراه داشت. یکی از ترانه های این آلبوم به نام "بیا لولوچا" (Bia Lulucha) که کولادرا بود، در میان کسانی که اهل کیپ ورد بودند، گل کرد. دو سال بعد آلبوم دیگری به بازار آمد که ترانه های مورنا و کولادرا را در بر می گرفت. در این زمان خانواده سزاریا، دو فرزند و مادرش، همچنان  در تنگدستی در میندلو به سر می بردند. سزاریا در 1991 دو کنسرت در فرانسه  برگزار کرد که  توجه صاحب نظران قلم به دست را به خود جلب کرد. آلبوم بعدی بی درنگ شهرتی فراگیر یافت ؛ در پی آن با انتشار مقاله ای در لوموند سزاریای پنجاه ساله به خطه شهرتی جهانی گام نهاد و دوره محنت و مشقتش به سر رسید. فروش این آلبوم ، "میس پرفومادو" (Miss Perfumado)، که بسیاری آن را شاهکار سزاریا می دانند، در سال 1992 در فرانسه از مرز سیصد هزار گذشت. "میس پرفومادو" در 1999 در امریکا انتشار یافت و نامزد جایزه گرمی (Grammy) شد. همین آلبوم است که برخی از بهترین ترانه های سزاریا، از جمله "سوداد" (Sodade) را همراه با مورنای معروف لزا، یعنی "میس پرفومادو" در بر می گیرد.

 

باری، سزاریا، این آوازخوان عاشق کنیاک و سیگار، فرهنگ و موسیقی کیپ ورد را که آمیزه ای از موسیقی پرتغالی، برزیلی، و افریقایی است، جهانی کرده است. می توان گفت که مردم دنیا مورنای کیپ ورد را با مورنای "سوداد" سزاریا شناختند – مورنایی که با کلامی ساده از غم غربت می نالد و خواننده اش را در جایگاه پرآوازه ترین مورنا خوان زمانه می نشاند.

 

تورنتو، ژوئن 2007


 

برگشت به بالای صفحه

 

 

 

جستجو

سر خط
کتاب ها
داستان
جستار
مقاله
ترجمه
گزارش
گوناگون
گفتگو
نقد و نظر
یادداشت
سرنخ
کتاب خوانی

 


تماس

 

باز نشر این نوشته ها روا نیست، مگر با اجازه