ترجمه

خانه

 

 

 

 

 

 

 

مقاله

 

شعر

 

داستان

 



 

مقاله

سرشماری در دوزخ

(یادداشت: این برگردان قدیمی از نوشته‌ی لاریک هدریک که متن انگلیسی آن را گم کرده‌ام، به گمانم هم چخوف‌دوستان را خوش می‌آید و هم با اشارت بر حال و روز بند و بندیان یک قرن پیش روزگار تزاری کنایت به بند و بندیان روزگار ما دارد.)

 

آنتون چخوف زمانی چنین نوشت: "پزشکی همسر قانونی‌ام، و ادبیات معشوقه‌ام است." صد سال پیش، او راهی برای سازگاری این دو یافت.

 

طرح مشهور دیوید لوین از چخوف David Levine

  

در آستانه‌ی سال 1890 دکتر آنتون پاولوویچ چخوف در اندوه و محنت به ‌سر می‌برد؛ هر چند چنین می‌نمود که اوضاع بر وفق مرادش می‌گردد. چخوف در سی سالگی کار نوشتن ایوانوف -  نخستین نمایشنامه از سلسله نمایشنامه‌های درخشانی که او را در ردیف یکی از بنیانگذاران درام نوین قرار می دهد-  را به پایان رسانده بود و رو به آن داشت تا بر مسند استادی در داستان‌نویسی نوین بنشیند. چخوف از همان آغاز طبابت در درمان بیماری‌ها کارآزموده شد و بی آن که از کار دوگانه‌ی نویسندگی و شفابخشی رنجه شود، به این دو روی زندگی‌اش توازن ظریفی بخشید و گاه شیدای این و گاه فریفته آن بود.

و با این همه هم‌چنان بی تاب و قرار بود ـ چه بسا از آن رو که دستاوردهایش بر بنیادی سست استوار بود. بی تردید کودکی‌اش آزمونی سخت و محنت‌بار بود. چخوف در ژانویه‌ی 1860 زاده شد و در تاگانروگ، بندری ملال‌انگیز در روسیه‌ی جنوبی و در خلیج شمالی دریای سیاه، پرورش یافت. پدر دکاندارش بر خانواده بسیار سخت می‌گرفت و خط‌اهای خرد را با تنبیه‌های ناگوار پاسخ می‌گفت. آنتون در نامه‌ای به یکی از بستگان نزدیکش می‌نویسد: هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شدم، پیش از هر چیز به این فکر می‌افتادم، "امروز کتک  می‌خورم؟" بیشتر روزها جواب مثبت بود؛ پدر برای تکمیل خفت و خواری، پسرک را وامی‌داشت تا دستی را که تازیانه زده است، ببوسد.

اما در پسِ پریشانی آتی چخوف چیزی بیش از دوران کودکی ناشاد نهفته بود. یادهای برادر بزرگترش، نیکولای، دائم الخمری که بیماری سل از پا درآوردش، بارها و بارها آشفته‌اش می‌کرد. چخوف برادرش را بسیار دوست می‌داشت و هفته‌ها در کنارش ماند؛ اما نتوانست بیماری را از پیشروی باز دارد. مرگ نیکولای ـ در ژوئن 1889 ـ  دردبارترین تجربه‌ی چخوف پزشک است. او به دوستی چنین نوشت: "پیش از این، خانواده ی ما با مرگ آشنا نبود؛ این اولین باری است که ما در خانه مان تابوت می بینیم."

نومیدی چخوف شاید با بیماری خودش ژرف‌تر شد. پنج سال بود سرفه می‌کرد و خون بالا می‌آورد. او سرسختانه این خونریزی را ناشی از پارگی رگی در گلویش می‌دانست؛ اما به احتمال زیاد حدس می‌زد که جانش در خطر است.

مرگ برادر بار زندگی را گران‌تر کرد. پس از مراسم تدفین نیکولای نوشت، "خرفت و خاموش شده‌ام، سخت بی حوصله‌ام، در زندگی سرِ سوزنی لطف شاعرانه پیدا نمی‌شود و دیگر آرزویی ندارم."

 

درمان نامحتمل

در برابر حیرت خانواده و دوستان آرزویی بعید رخ نمود: چخوف بر آن شد تا برای تحقیق و بررسی پیرامون جمعیت رسواترین تبعیدگاه روسی راهی جزیره‌ی بدنام ساخالین شود. این به معنای سفری 5000 مایلی در خاک روسیه، و سکونتی سه ماهه در دوزخ بود. دلیل چنین سفر عجیبی چه بود؟ احتمالا انگیزه‌ی چخوف برای چنین سفری غریب و پیچیده بود.

خود او به شوخی نوشت که تنبلی به سراغش آمده و با رفتن به چنین سفری می‌خواهد بر خود سخت بگیرد. یا شاید قصد انجام سفری هدفمند را داشت ـ "همان‌طور که ترک‌ها به زیارت... می روند، ما هم باید به زیارت سیبری برویم."

برادرش، میخائیل، می‌گفت که او وقتی  درس حقوق می‌خواند، آنتون تصادفاً به ساخالین علاقه‌مند شد. چخوف بر حسب اتفاق یادداشت‌های درسی پیرامون قوانین کیفری را در اتاق برادرش یافت و از وضع تبعیدیان جزیره حیرت کرد: "همه‌ی ما پیش از محکومیت به مجرم توجه نشان می‌دهیم، اما وقتی در زندان است او را پاک از یاد می‌بریم. راستی در زندان چه می‌گذرد؟" گواه دیگری در دست است که، مسائل اجتماعی و بشردوستانه نیز در این تصمیم چخوف سهم داشته‌اند.

اقامت در جزیره به او این فرصت را هم داد که دین خود را به حرفه‌ی پزشکی ادا کند. چخوف پنج سال پیش از مدرسه‌ی پزشکی مسکو فارغ التحصیل شده بود، و گرچه تا پایان دهه‌ی 1880 به کار مداوای بیماران ادامه داد، احساس می‌کرد با ننوشتن رساله به حرفه‌اش بی اعتنایی کرده است. در زمستان 1890 به نیاز مبرم به "نوشتن دست کم صد تا دویست صفحه برای ادای بخشی از دینم به پزشکی که با آن... مثل خوک رفتار کرده‌ام،" اقرار کرد.

اما برخی از چخوف‌شناسان این سفر را اقدامی نومیدانه و ناشی از آرزوی او برای پنهان کردن خویش در تاریکی بیرونی به شمار آورده‌اند. اگر چنین باشد، ساخالین بی‌ تردید مکان مناسبی بود. جزیره که شبیه ماهی‌ای دراز با سری نشانه رفته به سوی شمال است، در اقیانوس آرام در جانب ساحل سیبری شرقی قرار دارد. هوای نمناک و سرمای گزنده ـ "رطوبتی ابدی" ـ و کوه‌ها و مرداب‌ها و ویرانی کلی آن دست به دست هم داده‌اند تا تبعید به ساخالین را به محکومیتی مهیب بدل سازند.

چخوف در آوریل 1890 مسکو را ترک گفت. پس از یازده هفته سفر ناگوار ـ  با قطار، کشتی بخار، واگن روباز، و کرجی؛ در سرما، برف و باران، سیل؛ و همراه با گرسنگی و بی‌خوابی ـ به بندر نیکولایوسک در سیبری رسید. در آنجا سوارِ کشتی بخار بایکال ـ که به گفته‌ی او ملاحانش را از میان ملاحان چینی که صف‌های دراز می‌بستند، انتخاب می‌کرد ـ شد که او را از راه تنگه‌ی تاتارسکیی به جزیره برد. چخوف به محض دیدن ساخالین از دور چنین نوشت: "آسیا پایان می‌گیرد... پیش رو به زحمت باریکه زمینی تیره دیده می شود که جزیره‌ی کیفرگاه است... و به پایان جهان می‌ماند و دیگر جایی برای رفتن به چشم نمی‌آید." وقتی کشتی در لنگرگاه آلکساندرووسک، مرکز ساخالین، لنگر انداخت، منظره‌ی پیش رو هیچ دلگرم کننده نبود.

چخوف از عرشه‌ی کشتی تپه‌های آن سوی شهر را دید؛ در آنجا آتش‌های عظیمی در پنج نقطه‌ی گوناگون لگام گسیخته می‌سوختند."در تاریکی نمی‌توانستم بارانداز و عمارات را ببینم... تصویر غریب وحشیانه‌ای از دل تیرگی سر در می‌آورد؛ سایه‌ی کوه‌ها، دود، شعله‌ها، جرقه‌های آتش، همه وهم می‌نمودند." ساخالین که تبهکاران وقتی نخستین بار بر ساحلش گام می‌نهادند، به گریه می‌افتادند؛ به دوزخ روی زمین شهره بود.

زن صاحبخانه در نخستین شب اقامت او در آلکساندرووسک آه کشان گفت، "پس آمده‌اید تا این خراب شده را که خدا هم از آن دل کنده، ببینید." چخوف می‌خواست هر چه زودتر کارش را شروع کند؛ از اینرو به دیدار ژنرال کونونوویچ، فرمانده‌ی جزیره، رفت. وقتی چخوف گفت که می‌خواهد چند ماهی در جزیره بماند، ژنرال گفت: "همه سعی می‌کنند از اینجا فرار کنند ـ محکومان، اهالی و ماموران."

چخوف نگران آن بود که مبادا او را برگردانند؛ چون از مقامات پترزبورگ معرفی نامه نداشت. اما تصادفاً، بارون کورف، فرماندار سیبری شرقی، اندکی پس از ورود چخوف به ساخالین سری به آنجا زد و به او اطمینان خاطر داد که فقط یک مانع بر سر راهش قرار دارد. به چخوف دستور داده شد تا از همه‌ی زندانیان سیاسی که به هر حال شمارشان در ساخالین چندان نبود، بپرهیزد.

جزیره‌ی ساخالین که در آن زمان تازه به امپراتوری روسیه الحاق شده بود، جمعیتی اندک داشت؛ در سال 1897 در این جزیره فقط 28000 نفر ساکن بودند. گناهکاران محکوم به اقامت در ساخالین در گروه‌های فرعی و پیچیده‌ی خاص نظام‌های کاستی دسته‌بندی می‌شدند.

محکومان براساس جرم اصلی خود و نیز میل بوالهوسانه‌ی مأمور به محض رسیدن به جزیره یا محکوم به اقامت نامحدود در زندان ـ در غل و زنجیر ـ می‌شدند، یا پس از مدت زمانی، اجازه می‌یافتند در کلبه‌هایی بیرون از زندان سر کنند. برخی نیز محکوم به بیگاری دائمی در معادن یا دیگر نواحی دورافتاده می‌شدند.

برخی از تبعیدی‌ها پس از رعایت مقررات گوناگون ـ و متناقض ـ به موقعیت خاص دهقانان دست می‌یافتند، که در این صورت می‌توانستند ساخالین را به قصد نواحی معینی در سیبری ترک گویند. در هر صورت اگر مجرمی به تبعید به ساخالین محکوم می‌شد، دیگر هرگز نمی‌توانست به روسیه‌ی اروپا بازگردد؛ تبعید مادام العمر بود.

چخوف چنین نوشت: "برای آن که بتوانم از همه‌ی اقامتگاه‌های ممکن (که بیشترشان در ساحل و کناره‌ی رودخانه بود) دیدن کنم و با بیشتر تبعیدی‌ها از نزدیک آشنا بشوم، تدبیری به کار بستم که به نظر خودم تنها تدبیر ممکن می‌نمود. در اقامتگاه‌ها به هر کلبه ای سر زدم و نام صاحب آن و افراد خانواده‌اش و کسانی را که با آن‌ها زندگی و کار می کردند، یادداشت کردم." برای انجام چنین کاری در عرض چند ماه، چخوف ناگزیر بود خستگی ناپذیر کار کند.

روی‌هم‌رفته چخوف با بیش از 10000 تن تبعیدی که در این اقامتگاه‌ها زندانی بودند و زندگی می‌کردند، و بسیاری از آن‌ها هم به جرم قتل محکوم شده بودند، گفت وگو کرد و اطلاعاتی درباره ‌شان گرد آورد. ژنرال کونونوویچ پیشنهاد کرده بود که دسته ای از محکومان با سواد او را یاری کنند؛ اما چخوف ترجیح داد که رهبری تحقیق را شخصاً برعهده داشته باشد: "چون هدف اصلی من در سرشماری تهیه‌ی گزارشی نهایی نبود، بلکه دستیابی به یافته‌هایی در جریان کار ضبط و ثبت مورد نظرم بود... به تنهایی از کلبه‌ای به کلبه‌ی دیگر می‌رفتم."

یک کلبه‌ی متوسط ساخالینی بر قطعه زمینی به مساحت 14 در 14 پا بنا شده، و چه بسا جز تشکی کاهی بر روی کف چوبی اثاثه‌ای نداشت. "وضع طوری‌ست که این کلبه نه خانه به حساب می‌آید و نه اتاق، بلکه، به بیان دقیق‌تر سلول حبس انفرادی‌ست."

 

پایان راه

ساکنان کلبه ها نمودی از محیط خود را عرضه می‌داشتند: "اغلب یک تن را، تنها و بی کس، می یابم؛ گویی از بطالت و کسالت اجباری منگ شده... اجاقش روشن نیست؛ وسایل آشپزخانه‌اش منحصر به کاسه‌ای کوچک و یک بطری است که سرش را با کاغذ بسته... با تحقیری سرد به همه‌ی زندگی و خانه و خانواده‌اش می‌نگرد. می‌گوید که همه چیز را تجربه کرده، اما هیچ چیز بامعنایی وجود ندارد."

در شمار درخور توجهی از کلبه‌ها زوج‌ها زندگی می‌کنند؛ حدود 11 درصد تبعیدیان جزیره را زنان تشکیل می‌دهند. پانزده تا بیست سال پیش از سفر چخوف، محکومان زن را مستقیماً از قایق به فاحشه‌خانه می‌بردند، با ودکا گیجشان می‌کردند و مورد تجاوز قرار می‌دادند. تا 1890، شمار زن‌ها افزایش یافته بود و وضع‌شان هم تا حدودی بهتر شده بود. معمولاً آن‌ها را به کار خانه‌داری و هم‌خانگی می گرفتند؛ گرچه تنها منبع درآمدشان، چه محکوم و چه آزاد، روسپی‌گری بود.

هرگاه زنان تازه‌ای را از اسکله به زندان می‌بردند، جماعت در پی‌شان به راه می‌افتاد. "این منظره آدم را به یاد فرار شاه‌ماهی می‌اندازد... وقتی که گله‌های نهنگ و خوک آبی و دلفین به دنبال شاه‌ماهی روان می‌شوند و در پی آنند که شاه‌ماهی تخم ریزی کند و بساط سور و ساتشان را فراهم آورد."

برخی از زن‌ها خدمتکار مامورها می‌شدند، برخی دیگر به خدمت نگهبان‌ها و منشی‌ها درمی‌آمدند، اما بیشترشان همخانه‌ی مردان می‌شدند.

وقتی که چخوف به بازرسی زندان آلکساندرووسک رفت، در آنجا محکومانی را یافت که از زندان بیرون فرستاده می‌شدند تا تمام روز را به کار درخت‌بری، کنده خرد کنی، باتلاق خشک کنی، استخراج زغال از چینه‌های ژرف زمین، یا نجاری، ماهیگیری، باراندازی، و یا مراقبت از غلات در مزارع بپردازند. چخوف مشاهده کرد که در ساخالین به کار گرفتن محکومان به جای حیوانات بارکش امری عادی است.

آب و هوای جزیره مه آلود و بارانی بود؛ و زندانی با پیراهنی که از آن آب و عرق می‌چکید، خسته و کوفته به سلولش بازمی‌گشت که، به قول چخوف، "در آن جایی برای خشک کردن چیزی نیست. زندانی تکه‌ای از لباسش را نزدیک بستر چوبی‌اش پهن می‌کند، و همان‌طور خیس به بستر می‌رود." هر زندانی برای شام شبش هر خوراکی‌ای را که دم دستش می‌دید، می‌قاپید و ذره‌ای از آن را هدر نمی‌داد. "نان، گوشت، ماهی شور ... خرده نان، استخوان، و هر پس مانده‌ای در ظرفش یک‌جا تلنبار می‌شود."

چخوف توصیف زنده‌ای از زندان آلکساندرووسک به دست می دهد: "وارد اتاقی در زندان می‌شویم... دیوارها سیاه و پر از تَرک‌اند... وسط اتاق تخت چوبی و درازی‌است که در هر دو سو شیب دارد تا محکومان بتوانند در دو ردیف، سر به سر، بخوابند... در اینجا دوباره با آن مصیبت وحشتناک روبرو می‌شویم که نمی‌توان زیر همه‌ی این جل‌پاره‌ها پنهانش کرد ـ همان‌طور که مگس را نمی‌توان زیر ذره بین پنهان کرد ـ خلوت ناممکن بود. چخوف به نقل از بیننده‌ای می‌گوید، "روح آدم منجمد می‌شود."

در ریکووسکویه، شهرکی 1400 نفری در ساخالین مرکزی، چخوف با حیرت زندانی را کشف کرد که ظاهراً خوب اداره می‌شد؛ آشپزخانه‌اش عیب و ایرادی نداشت و آشپزها از کم و کیف غذا نمی‌زدند. زندانبان که لیوین نام داشت، به نظر مردی "با استعداد و مبتکر" می‌آمد.

اما چخوف به زودی به عیب زندانبان پی برد: "مرد به شدت طرفدار تنبیه با ترکه‌ی غان بود، کاری که نزدیک بود به بهای جانش تمام شود؛ چون یکی از زندانی‌ها با چاقو به او حمله کرد." زندانی در این سوء قصد جان خود را از دست داد، و لیوین زندانبان و رژیم منظم ترکه‌ی غانش به حیات خود ادامه دادند.

چخوف به زودی دریافت که رژیم تزاری در ساخالین مقاصد متضادی را دنبال می‌کند. از یک‌سو، جزیره برای حکومت در حکم اردوگاهی بود برای همه‌ی کسانی که از قانون روسیه تخطی می‌کنند. از سوی دیگر، حکومت می‌خواست که ساکنان جزیره زمین‌های بایر را آباد و آن منطقه را به یک کلنی پیشرفته بدل کنند. "زندان با کلنی در تضاد است؛ منافع این دو کاملا با یکدیگر مغایرند."

چون آب و هوا بسیار بد بود، هر کس که مدعی قطعه زمینی می‌شد و تبری به درختها می‌زد، ممکن بود به این فکر بیفتد که خودش و خانواده‌اش بیشتر از زندانیان کار می‌کنند و سختی می‌کشند. خود زمین هم وقتی که یخ زده نبود، باتلاقی بود و به درد نمی‌خورد. چنان که چخوف می‌گوید، ساکنان تازه‌وارد که سرپناه درستی ندارند، "حتا یک آن هم از احساس رطوبت نفوذ کننده خلاصی ندارند و تا هفته‌ها از سرما و رطوبت به لرز می‌افتند." این‌ها به زودی دچار بیماری‌ای می‌شدند که چخوف به طعنه آن را تب ساخالین زدگی می‌نامید و نشانه‌اش "سردرد و دردهای مفصلی در تمام اندام بود که از عفونت ناشی نمی‌شد، بلکه زاییده‌ی آب و هوا" بود.

هر چند چخوف داده های رسمی پیرامون علل مرگ و میر را در کتابش آورد، هشدار داد که "علل مرگ و میر را اغلب کشیشان براساس گزارش پزشکان و دستیارانشان ثبت می کنند، اما این ها از دقت و صحت چندانی برخوردار نیستند."

چنین می‌نمود که ساخالین مکان مناسبی برای رشد و نمو بیماری‌های عفونی‌است؛ اما چخوف دریافت که همه‌گیر شدن این بیماری‌ها "چندان" نیست. براساس گزارش او در دهه‌ی اخیر فقط 18 مورد مرگ و میر بر اثر آبله ثبت شده بود. سرخک، ورم لوزه، مخملک، دیفتری، و بیشتر اشکال تب روده نادر بودند. وبای آسیایی روی‌هم‌رفته دیده نمی‌شد، و مالاریا به رغم وجود باتلاق‌ها پا نمی‌گرفت. اما بیماری تنفسی، به‌ویژه سل، تلفات زیادی به بار می‌آورد؛ سل "شایع‌ترین و خطرناک‌ترین بیماری" بود، و به زندانیان بیشتر آسیب می‌رساند تا به دیگر اهالی جزیره. "مرگ و میر چشمگیر ناشی از سل در کلنی کیفرگاه زاییده‌ی وضع زیانبار زندگی در زندان‌ها و مشقت اعمال شاقه است."

آنچه که چخوف"ذات الریه‌ی خروسکی" می‌نامید، بیماری شغلی رایجی در ساخالین بود: یکی از پزشکان بیمارستان محلی می‌گفت که "دائم از شیوع وحشتناک بیماری در میان محکومان به اعمال شاقه که گرفتار تورم حاد ریه می‌شوند، دچار واهمه" است.

سال پیش از ورود چخوف به ساخالین، براساس گزارش‌ها اختلالات معده‌ای ـ روده‌ای گریبان 1760 تن را گرفته بود. جای تعجب نیست که دو ماه ژوئیه و اوت خطرناک‌ترین ماه‌ها برای بچه‌ها بود؛ اما چخوف مرگ و میر بزرگسالان را در ماه اوت ناشی از کوچ گله‌های ماهی می‌داند، چرا که در این ماه آن‌ها در خوردن ماهی افراط می‌کنند.

ضعف روزافزون که افراد در سن کار را گرفتار می‌کرد، طبعاً ناشی از سوء تغذیه بود. "آیا این را که ضعف پیری علت مرگ 45 تن از افراد زیر 60 سال بوده، می‌توان اشتباه قلمی کشیش یا دستیار پزشک فرض کرد؟"

 

جنون

چخوف اقرار می‌کند که اختلال‌های روانی و عصبی بیرون از حیطه‌ی دانش اوست: "من نمی‌توانم درباره‌ی موارد اختلال‌های روانی، یا حمله‌ی فلج پیشرونده و نظایر آن حرفی بزنم، چرا که ... این موارد نیاز به تشخیصی تخصصی دارند." تبعیدی‌ها معمولاً برای درمان اختلال‌های عصبی به بیمارستان مراجعه نمی‌کردند، اما چخوف در سکونتگاه‌ها و پاسگاه‌ها با چند مجنون برخورد کرد. "در جزیره عده‌ی زیادی یافت می‌شوند که درد و رنجشان هر روز و هر ساعت نشان از روان پریشان و درهم شکسته‌ای دارد که رو به جنون می‌رود."

با هر معیار و مقیاسی، چنین می‌نمود که زنان در انتهای هرم سلامتی قرار دارند: "تقریباً هیچ زن سالمی در کلنی پیدا نمی‌شود."

آنانی که می‌توانستند از مهلکه‌ی خطرهای خاص ساخالین جان سالم به در برند، به پاداش مشکوکی دست می‌یافتند: "عمر متوسط محکوم روسی هنوز دانسته نشده؛ اما از قرار معلوم، ساکنان ساخالین خیلی زود پیر می‌شوند، و در اکثر موارد یک محکوم یا یک مقیم چهل ساله دیگر پیر شده است."

چخوف در کتاب ساخالین معالجه‌ی بیماری را در بیمارستان آلکساندرووسک شرح می‌دهد. بیمارستانی که مثل دیگر بیمارستان‌های جزیره "دست کم دویست سال عقب" تر از بیمارستان‌های روسیه اروپایی بود. ("اگر آن‌ها به دستور پزشکان زندان دیوانه‌ها را آتش می‌زدند، تعجبی نمی‌کردم.")

کارکنان بیمارستان "بی انضباط" و "ناخوشایند" بودند، و فقط در میانشان یک استثنا دیده می‌شود: "محکومی که در زمان آزادی دستیار پزشک بود... در میان همه‌ی کارکنان بیمارستان تنها کسی‌ست که با طرز تلقی‌اش از وظایفش به آسکلپیوس (خدای طب و پزشک افسانه‌ای یونان و پسر آپولون) اهانت نخواهد کرد. "

یک بار چخوف خود عمل جراحی دملی بر گردن پسر بچه‌ای را بر عهده گرفت. دستیار برایش چاقوی جراحی کندی آورد. چاقوی دیگری خواست و شروع به کار کرد، اما این یکی هم کند بود. وقتی دستیاران برای یافتن فنول به زحمت افتادند، چخوف دریافت که به ندرت از مواد گندزدا استفاده می‌شود؛ گرچه بسیار وادار به گندزدایی لباس‌های کثیف بیماران بخش جراحی می‌شدند. چخوف سیاهه‌ی دیگر اقلام مورد نیازی را که یافت نمی‌شد، به دست می‌دهد: "لگن، پنبه، میل جراحی، قیچی کارآمد، و حتا آب کافی."

برآورد رسمی سال پیش صورت موجودی هر سه بیمارستان محلی را به دست می‌داد. از زمره برجسته‌ترین آن‌ها چنین بود: "یک دست ابزار برای معاینه‌ی بیماری‌های زنان، یک دست ابزار برای معاینه‌ی بیماری‌های حلقی، یک نیشتر، تکه‌ای چرم تیغ تیزکنی، یک هاون داروسازی و دسته هاون ـ اما 34 لوله‌ی تنقیه.

چخوف در طی ماموریتش بهبودی چشمگیری یافته بود. گرچه در طی سفر خون بالا آورده بود، در ساخالین گویا از شر خونریزی در امان بوده است. او در نیمه‌ی اکتبر ساخالین را ترک کرد، و پیش از کریسمس با انبوهی از کارت‌های یادداشت و کاغذهای دیگر و "تلی از خاطره" به مسکو رسید.

 

تدوین

پیشرفت چخوف در نوشتن کتابش پیرامون ساخالین کند بود: کار طبابت، کار داوطلبانه برای رفع قحطی، سفر به اروپا، دیگر کارهای ادبی، و ترس از سانسور تزاری، همه و همه، کار نوشتن و چاپ این کتاب را به تأخیر می‌انداخت.

وقتی سرانجام در 1895 جزیره‌ی ساخالین در بیش از 300 صفحه منتشر شد، چخوف از این که سانسورگران اجازه‌ی چاپ کل اثر را داده‌اند، حیرت کرد و از نتیجه‌ی نهایی بسیار خرسند شد. "حالا پزشکی نمی‌تواند مرا به خیانت متهم کند. دینم را به علم پرداخته‌ام... و خوشحالم که این ردای خشن محکومان در کمد ادبی من آویخته خواهد شد."

هر چند چخوف بر عینیت و ویژگی آکادمیک کتاب تاکید ورزید، نتوانست برخی از همکارانش را مجاب کند. رئیس مدرسه‌ی پزشکی دانشگاه مسکو جزیره‌ی ساخالین را اثری غیرعلمی اعلام کرد ـ و بدین ترتیب امید چخوف به عضویت در دانشکده به یأس بدل شد.

اما کتاب با استقبال مردم روسیه روبرو شد و بحث و گفت وگوی بسیاری را درباره‌ی سرنوشت تبعیدیان دامن زد. هنوز افکار مترقی حکمفرما نشده بود. خطاکاری‌های تزاری تا پایان عمر چخوف ادامه یافت، و زندان‌های ساخالین عاقبت به گولاگ استالین بدل شد.

مخاطره‌جویی چخوف چگونه ارزیابی می‌شود؟ حاصل کار کتابی‌ست که بی هیچ تردیدی صفحه‌های آن به زیور مهارت ادبی نویسنده مزین است و سفرنامه و رساله‌ی پزشکی توأمان است؛ و بی تردید در میان متون کیفرشناسی روسی مقام والایی دارد.

اما شاید کلام آخر همان حرفی باشد که خود چخوف پس از بازگشت به مسکو و پشت سر گذاردن ماموریت و تأثرش بر زبان آورده است: "چنان خشنود و سیراب و مجذوبم که دیگر بیش از این نمی‌خواهم... می‌توانم بگویم که زندگی کرده‌ام، و چندان که باید کار کرده‌ام!"

 

با اندکی ویرایش‌کاری؛ نخستین بار در  کتاب "چخوف، چخوف نازنین" به ویراستاری هرمز ریاحی؛ نیز منتشر شده در شهروند

 

 


دیلن تامس، 1914-1953

(برگردان از کتاب " Makers of the Modern World" نوشته‌ی Louis Untermeyer)

 

دیلن مارله تامس (Dylan Thomasِ) در بیست و یک سالگی با احساسی آتشین و سبکی بس پرشور در جهان درخشید. تامس بی ارائه‌‌ی تجربه‌های اولیه‌ی معمول و ظاهراً بی هیچ پیشینه‌ای شورانگیزترین شاعر زمان خود شد. در گذر عمر کوتاهش چند مجموعه شعر کوچک، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه و طرح‌هایی از شرح حال خود به نام تصویر هنرمند در مقام سگی جوان، و نیز نمایشنامه‌ای منتشر کرد. با این آثار او ادبیات انگلیسی را با تصویرهای چرخان، استعاره‌های خودسرانه، و موسیقی بسیار غریب که بر زبان زنده‌ی منظرها و صوت‌ها و احساس‌هایی نو می‌افزودند، غنا بخشید.

          دیلن که در 27 اکتبر 1914 در بندر سوان سی در ویلز زاده شد و پدرش آموزگار انگلیسی بود، به دبیرستان شهر راه یافت. در آن زمان با دیگر شاگردان دبیرستان تفاوتی نداشت، جز آن که به فرهنگ عامیانه‌ی محلی بیشتر علاقه نشان می‌داد تا به برنامه‌ی درسی. به گفته‌ی خود پسری "ریزه، لاغر، گاه زبر و زرنگ و گاه تنبل و شلخته، و مو فرفری" بود. دوره‌ی تحصیل رسمی او با ترک دبیرستان پایان گرفت. از راه بازیگری، گزارشگری، بررسی کتاب، نوشتن برنامه‌های رادیویی، و هر کار دیگری که نصیبش می‌شد، گذران زیست می کرد. در جنگ جهانی دوم در پدافند هوایی بود؛ که گمان می‌رود تجربه‌هایش از آن در شعرهایش پالایش یافته باشند. در بیست و دو سالگی با کیتلین مکنامارا ازدواج کرد، صاحب سه فرزند دو پسر به نام‌های لوئلین و کالم و دختری به نام ایرون شد، و در دهکده‌ی ماهیگیری لافارن در کارماتن‌شر سکونت یافت. خانه‌اش، که خانه‌ی قایقی نامیده می شد، زمانی اسکله‌ی کرجی‌ها بود.

          بیست و چند ساله بود که کار شعرخوانی در رادیوی بنگاه سخن پراکنی بریتانیا را آغاز کرد. در 1950 برای نخستین بار به ایالات متحد رفت، دو سال بعد بازگشت، و بار دیگر در 1953 راهی آنجا شد. در برنامه‌های شعرخوانی نیمی از شعر را به آواز می خواند. کسانی که شعرخوانی خواه شعر خودش و خواه شعر دیگری او را می‌شنیدند، هرگز نمی‌توانستند خروش، ظرافت آهنگین، و جادوی افسونگر صدای او را فراموش کنند. همخوانی جوش و خروش‌ها و خلوص غنای شلی وار دیلن تامس سحرانگیز بود. حتا آنانی که شعر تامس را در شکل چاپی و بر روی کاغذ درنمی‌یافتند، او را گیراترین شعرخوان زمانه می‌دانستند.

          تامس که امریکا را خانه‌ی خود یافته بود، گفته است: "نیویورک را باور ندارم، اما خیابان سوم را خیلی دوست دارم." او به‌ویژه دلبسته‌ی میخانه‌ی دریانوردان بود دیلن ویلزی اهل دریا بود و دوستانش آن میخانه را باشگاه اجتماعی و ادبی او می‌دانستند.

          تامس در سی و پنج سالگی خود را چنین توصیف کرده است: "پیر، کوچک، تیره، زیرک، با نگاهی تیز و شیدا ... رو به طاسی و بی‌دندانی." دیگر لاغرنبود و فربه شده بود، اما بی آن که درشت پیکر شود سنگین و بی آن که وقار ازکف بدهد کند رفتار شده بود. در سومین دیدارش از ایالات متحد خیال آن داشت که با ایگور استراوینسکی در باره‌ی یک اپرا به گفتگو بنشیند. مقدمات کار انجام شده بود و تامس میل داشت در خانه‌ی آهنگساز در کالیفرنیا باقی کار را به‌انجام برساند. انتشار مجموعه‌ی شعرهایش موفقیتی شورانگیز به‌بار آورده بود، و در جشن سی و نهمین سال زندگی‌اش در نیویورک بسیار خوش و خرم بود. اما جشن و سرورها به بیماری ختم شد و ناگهان ازپا درآمد. او را به بیمارستان سنت وینسنت بردند و روشن شد که به بیماری انسفالوپاتی مبتلا شده است. یکی دو هفته بعد در 9 نوامبر 1953 درگذشت.

          تامس هنوز بیست ساله نشده بود که نخستین کتابش، هژده شعر، را نوشت، اما به گفته‌ی کنت کسراث در شاعران نوپرداز بریتانیا "شور و هیجان دوارانگیز نوجوانی نشئه‌ی شعر با همین کتاب کوچک چون ضربه‌ای بر فرق عوام کوبیده شد. چنان که سوئینبرن نیز با کتاب شعرها و قصیده‌هایش چنین کرد ... کار تامس به کار سرکرده‌ای وحشی در لشکر کشی برای قلع و قمع در میان وحشیان می‌مانست ... دوزخ روحی تمدنی سرکوب شده،  سایه‌ی سلتی‌ای که مشعل ساکسون برافکنده است، در او جان گرفته و به‌صدا درآمده است." زمانی که سه کتاب نخست تامس در کتاب جهانی که تنفس می‌کنم گردآوری شد، او را در مقام تماشایی‌ترین نماینده‌ی سورئالیست‌ها و رهبر گروه نویسندگان شورشی که خود را آپوکالیپس (مکاشفه) می‌نامید، پذیرا شدند. تامس نیز چون جویس در رویاهای روزانه خوشباشی می‌جست، در نیم‌هشیاری غوطه می‌خورد، و در عشرت‌طلبی بلاغت منسوخ واژه‌های ساختگی و جناس‌های ترکیبی بر کاغذ می‌افشاند. او که خود را مرهون فروید می‌دانست، چنین گفته است: "شعر جریانی موزون و به‌ناگزیر روایی از ظلمتی پوشیده به مکاشفه‌ای عریان است ... شعر باید بسی بیش از حد توانایی فروید علل پنهان را به حیطه‌ی عریانی آشکار بکشاند." با این همه چنان که جان ملکم برینین در بررسی نوشته‌های برگزیده‌ی دیلن تامس گفته است، "تامس در به‌کارگیری آزادانه‌اش از تصویرهای ضمیر ناخودآگاه هرگز از شیوه‌های هرج و مرج طلب سورئالیسم که در قاموسش خودکاری مهارناپذیر پایه و اساس به‌شمار می‌آید، پیروی نمی‌کند؛ بلکه استعداد تصویرسازی خود را با انظباط سخت و آگاهانه‌ای سازمان می‌بخشد ... شیوه‌ی او شیوه‌ی منطق استعاری است. توالی "انفجارهای معنا"، و نه توزیع نقطه به نقطه‌ی عناصر موضوعی. کشش‌های زبان و وزن توام با هیجان ادراکی است که مورد بررسی و شرح و تفضیل قرار نمی‌گیرد، بلکه بی‌درنگ احساس می‌شود."

          کتاب در خواب روستا که یک سال پیش از مرگش منتشر شد، توجیه مجدد ادعای او بود که می گفت شعرش "شرح تقلای من در گریز از ظلمت و گرایش به‌سوی روزن است ...عاری بودن از تاریکی پاک بودن است، زودودن تاریکی پاک کردن است." این گفته و نیز خود کتاب گمان رایج را مبنی بر این که تامس دقیقاً ناشناخته و عامداً دیوانه است، رد می‌کرد. همچنین پاسخی بود به آنان که باور داشتند تامس مخالف دانسته‌ی اودن است، یعنی برخلاف خردمندی سنجیده‌ی اودن، تامس در احساس گرایی صرفاً پرغوغایی غوطه می‌خورد. به‌رغم این باور، دیلن تامس پیوسته با هشیاری تمام در جستجوی منشا "من" خود بود و خود را با همه‌ی نیروهای اصلی طبیعت همسان می‌پنداشت: "جهانم در جویبار شیر تعمید یافت / و زمین و آسمان چون تپه‌ای اثیری بودند، "خوی کرده در خواب رویای تکوینم را دیدم"، "من ... در عذاب از نخستین مکاشفه که ستارگان را برافروخت،" و :

 

                    آن نیرویی که در آمیزش سبز گل می شکوفاند

                    روزگار سبز مرا برمی‌دمد؛ و آن که ریشه‌های درختان را می‌سوزاند

                    ویرانگر من است.

                    و خاموشم و به سرخ‌گل خمیده نمی‌گویم

                    که جوانی مرا نیز همین تب زمستانی خمانده است.

 

          الدر اولسن در شعر دیلن تامس می‌نویسد که: "نحو دیلن تامس برای خواننده‌ی غافل مخاطره‌آمیز است. شعرش چنان است که گویی او یکی از شاعران رمزگوی ویلزی سده‌ی چهاردهم بوده است." درک اصالت کار تامس حتا برای ستایشگرانش نیز گاهی دشوارست، اما همان منتقدانی که از جهش فواره وار واژه‌ها در شعر او سردرگم شده‌اند، در باره‌ی نبوغ او تردیدی به خود راه نداده‌اند. کشش موسیقی غریب او، قدرت نمادهای سرزنده و اغلب شنیع‌اش، عشق وجدانگیزش به زندگی و سرخوشی نفسانی سرشار و پرقیل و قالش انکار ناپذیر بوده است. تامس شادمان و بی‌پروا فریاد برمی‌‌آورد که: "هرچه به مرگ نزدیکتر می‌شوم، خورشید با غوغای بیشتری می‌شکفد." چنین بدعت آوری جاری و پایداری را تنها در شعر‌های جرارد منلی هاپکینز می‌توان یافت، و در شعر هیچ یک از شاعران نوپرداز چنین آمیزه‌ی حیرت‌انگیزی از خوشدلی و خشکی دیده نمی‌شود. تامس دغدغه‌ی تعب تولد و تشویش مرگ را دارد به‌گونه‌ای غریب جانی تازه به انجیل می‌بخشد و به بررسی کارهای فروید می‌پردازد و ترکیبی از اسطوره شناسی و روانکاوی ارائه می‌دهد؛ و این همه نشان از تحصیل غیررسمی و نامعمول او دارند اما در هر حال سرشاری طبیعی او برهمه چیز پیشی می‌گیرد.

          زیر میلک وود آخرین کار دیلن تامس بود. دو بخش از این اثر را که به سفارش بنگاه خبرپراکنی بریتانیا نوشته شد، خود شاعر در ماه مه 1953 در امریکا خواند، و درست پیش از مرگش آن را بسط داد و کامل کرد. این شعر-نمایش نه یک درام، که یک نمایش مردمی غنایی است. طیف کلام در آن از تفکر محض تا قصیده‌های ملایم و وقیح را در بر می‌گیرد. در این اثر چیزی رخ نمی‌دهد مگر در اذهان شخصیت‌ها که در طی بیست و چهار ساعت از سپیده‌ دمی تا سپیده دم دیگر دور کامل یک روز بهاری برانگیخته می‌شوند تا لحظه‌های گسسته و اساسی زندگی خود را به یاد آورند. گفتگوی کوتاه خنده برانگیز یا ترس و وحشت درهم می‌آمیزد، آرزوهای مبهم و امیال جسمانی گستاخانه با یکدیگر برخورد پیدا می‌کنند، میگساری و رویا وقایع‌نگاری ناهنجاری را ارائه می‌دهند که نمایانگر روحیه‌ی جماعت شهرکی ساحلی است؛ شهرکی که تامس در آن زندگی می‌کرد و با جادویی غیرزمینی آن را به شکلی دیگرگونه بازآفرینی می‌کند.

آغاز زیر میلک وود چنین است:

 

                    بهارست، شب بی ماه شهر کوچک، بی ستاره و

                    سیاه سیاه، خیابان‌های سنگفرش خاموش و کوژ،

                    بیشه‌ی جفت‌جویان و خرگوشان پنهان و لنگ‌لنگان می‌رود تا

                    دریای کبود، کند، سیاه، سیاه پرکلاغی، دریایی با قایق‌های ماهیگیری شناور.

         

و توصیف پایانی آن این چنین است:

 

                    شب تنک تیره می‌شود. نسیمی برآمده از آب پرچین و شکن

                    جاده های (بیشه‌ی) میلک‌وود را آه می کشد.

                    بیشه‌ای که هر پا-درختش در منظر شاد-ناشاد شکارگران یا عاشقان شکسته

                    است،

                    که برای ان سیلرز باغی خداپرورده است،

                    چرا که می‌داند بهشت در زمین است، و برگزیدگان خداوند

                    در سرزمین لارگاب آتش می‌افروزند، که عشرتگاه خجسته روز کارگر کشتکار،

                    نمازخانه‌ی غفلت حجله‌ی نوعروسان، و در نظر کشیش الی جنکینز

                    موعظه‌ی برگ سبز پیرامون بیگناهی انسان است؛ بیشه‌ی به ناگاه لرزان از باد

                    در این روز بهاری دوم بار بیدار می‌شود.

 

          ذوق هنری توفان‌آسای تامس، گزینش خیره کننده اما دقیق القاب و صفات، و تحریف‌های به ظاهر تب‌آلودی که در واقع حاصل بازسازماندهی بسیار دقیق و سردند، همواره شکوه برانگیز خواهند بود. اما از سوی دیگر کشف بسیاری از سطرها، که همچون بهترین شعرها ترجمه ناپذیرند، شعف‌انگیز خواهد بود شعرهایی که آنی تعریف ناپذیر اما بی خطا دارند. تامس می‌گوید که "به عشق انسان و در ستایش خدا" قلم زده است،" و "ابلهی لعنتی‌ام اگر چنین نباشد." عشق به انسان و حمد خدا در شعرها موج می‌زند، به ویژه شعرهایی که آغازشان چنین است، "آنگاه که هر پنج حس روستایی‌ام می بیند"، "آنجا که خورشیدی نمی‌درخشد نور می‌شکند"، "دستی که کاغذی را امضا کردشهری را برانداخت"، "و مرگ قلمرویی نخواهد داشت"، "در گلوها که گذرگاه رودهای بسیار است، تلیله ها فریاد می‌کشند"؛ و نیز در انگیزش تند "قوزی در پارک" ، در وفور زلال "به یاد ان جونز"، و در زمینی بودن ساده و بی‌پروایانه‌ی "تپه‌ی سرخس" با آغاز سرخوشانه‌اش که چنین است:

 

                    آنگه که جوان و فارغبال بودم زیر شاخه های سیب

                    کنار خانه‌ی هلهله‌گر و شاد به گاهی که علف سبز بود،

                    شب بر فراز ستاره‌های چفته‌ی لرزان

                    زمان مرا رخصت داد تا فریاد برآورم و فراز بروم

                    زرین در اوج درخشش چشم‌هایش...

 

          شعر تامس که غریزی و نه عقلانی است، چندان سرشار از احساس ناب، گویا چه کسی می‌تواند عبارتی چون "یک اندوه پیش" را فراموش کند؟ -- و گیراست که اگر در نگاه نخست زننده می‌نماید، سرانجام کارگر می‌افتد. شعر او گرچه افراط کار و انباشته از واژه-تصویر است، از فضیلت وفور بهره دارد؛ چنان که شاعر انگلیسی دیگری به نام لارنس بین‌تن هم گفته است:

 

                    ... روح زاده شد تا

                    زندگی را در فزونی خود متبرک کند.

 

          هوایی که تامس در آن دم می‌زد، شگفت‌بار بود. دیلن تامس با بیگناهی وحشیانه‌ای در جهان جست و خیز می‌کرد و از آشفتگی پرمایه و ولنگارانه‌ی آن چون کودکی به‌وجد می‌آمد.

 

نخستین بار در "آفرینندگان جهان نو"، به ویراستاری هرمز ریاحی (نشر مرکز، 1372) منتشر شد؛ بازنگری : 1386.

 


                    

                                                                                    

امیلی دیکینسن، 1830-1886

(برگردان از کتاب " Makers of the Modern World" نوشته‌ی Louis Untermeyer)

 

امیلی دیکینسن (Emily Dickinson)، شاعری که حدود هزار و هشتصد شعر سرود اما فقط هفت شعرش در زمان حیاتش منتشر شد، کم ‌و بیش در سایه‌ی رمز و راز پیرامونش فرورفته است. افسانه‌های ساخته ‌و پرداخته در باره‌ی او به شرح ‌حال‌های ناهمخوان و حدس ‌و گمان‌هایی درهم ‌برهم انجامیده‌اند. حتا حقایق بی ‌چون ‌و چرا و مسلم نیز گیج ‌کننده بوده‌اند؛ و شاعر همچنان در عرصه‌ی جهان ادب شبحی غریب، گاه شیطانی و شرور و گاه غمگین، زمانی سرکش و زمانی مقید، برجامانده است. گفته‌اند که در جوانی هواخواه بسیار داشته است. امیلی گرچه سبکسر نبود، سرخوش و تیزهوش بود؛ نخستین نوشته‌هایش نامه‌ی عاشقانه‌ی مسخره‌آمیزی ویژه‌ی روز سنت والنتاین، انشایی مدرسه‌ای، و چند یادداشت پراکنده بیانگر میلی مهارنشدنی به شوخی‌اند. در چهره‌اش آمیزه‌ای متباین از نرمی و سختی نمایان بود. بی آن که زیبا باشد، جذاب بود. چشم‌های مفرغ‌رنگ تیره، پوست سفید، و موی درخشان مایل به سرخ داشت. هنگامی که از او عکسی خواستند، نپذیرفت و با فروتنی پاسخی در یاد ماندنی داد: "عکسی ندارم، اما ریزه‌ام، مثل سسک؛ مویم به رنگ حقه‌ی شاه ‌بلوط است؛ و چشم‌هایم به رنگ ته ‌مانده‌ی شری لیوان مهمان. چه طورست، هان؟"

          چنین از خود گفتنی نادرست. در زندگی‌اش نیز رویداد چشمگیری دیده نمی‌شود. در 10 دسامبر 1830 در امرست (َAmherst) ماساچوستس زاده شد. در همان خانه‌ای که به ‌دنیا آمد زندگی کرد و در همان ‌جا درگذشت. جز برای چند سفر کوتاه، هرگز این خانه را ترک نکرد. با برادر بزرگش، ویلیام اوستین، و خواهر کوچکش، لاوینیا، کودکی شادی را سپری کرد. بیست ‌و چند ساله بود که عزلت گزید. شعرهای بسیار سرود که از انتشارشان سر باز می‌زد. ترک دنیا گفت و در گمنامی خوشباشی جست. در سطرهای آغازین دومین مجموعه‌ی شعرش بی ‌اعتنایی خود را به اعتنای همگان اعلام می دارد:

 

من هیچکسم! تو کیستی؟

تو هم آیا هیچکسی؟

پس جفت یکدیگریم نگو!

می‌دانی که طردمان می کنند.

چه کسالتبارست کسی بودن!

چه فاشی ‌است چون قورباغه‌ای

نام خود را سراسر روز تکرار کردن

برای مردابی ستایشگر!

 

          پدر امیلی وکیلی شهرستانی و عضو هیئت مقننه و شورای فرمانداری بود. فرزندانش به ‌راستی او را می‌ستودند. اشاره‌های پرنیش ‌و نوش اما پیوسته صمیمانه‌ی امیلی به باری ‌تعالی سرشار از تصویر پردازی پیرامون پدر است، چندان که برخی از شرح ‌حال ‌نویسان میان ادوارد دیکینسن و ادوارد مولتن بارت، پدر متنفذ و محبوب الیزابت بارت براونینگ، تشابهی یافته‌اند. اما امیلی دیکینسن برخلاف شاعر انگلیسی از همان آغاز شخصیتی عصیانگر داشت. امیلی در آکادمی امرست و آموزشگاه مذهبی زنان مانت هالیوک درس خواند اما شاگردی طاغی ‌و یاغی بود. گرچه آزمون‌های معمول درس‌های فن بیان، هندسه، شیمی، و نجوم را با موفقیت گذراند، نگرشش به تعالیم مذهبی بسیار ناسازگارانه بود. نه خشکه ‌مقدسی‌های عاری از لطف را برمی‌تافت، نه می‌توانست گفته‌های توبه‌‌آمیزی را که منتظر شنیدنش بودند، برزبان آورد. مری لاین، مدیر آموزشگاه مذهبی، اصرار می‌ورزید که "مزاح کلمه‌ای‌ست که هیچ بانویی نباید برزبان آورد. یک بانوی جوان باید چندان آموزش‌دیده باشد که بتواند با فرجه‌ای دوهفته‌ای به‌عنوان مبلغ مذهبی راهی سفر شود." امیلی چنین نوشت که "هیچ مخالفت خاصی با مسیحی شدن" ندارد، اما در حالی که به ریشخند خود را سرزنش می‌کرد، افزود که، "من البته از جمله مسیحیان بدم." امیلی پدر را راضی کرد که یک سال در مانت هالیوک بودن برایش کافی‌ست، و به‌این‌ترتیب در هژده‌سالگی با این اندیشه که هرگز مایل نیست تن به زهد و ریاضت کشی بدهد، با آینده روبرو شد.

          با این حال پیش از سی‌سالگی به این تقدیر تن‌درداد. در فاصله‌ی میان بیست تا سی سالگی تحولی در او رخ داد که موجب شد تا گوشه‌ نشینی اختیارکند. به شعر و شاعری روی‌آورد که برایش در حکم تنها مایه تسلا، دفتر خاطرات محرمانه، و محملی برای شکست پنهانش بود. شگفت آن که آنچه را که درخفا می‌نوشت، "نامه به جهانیان" می‌خواند. شرح‌ حال نویسان گوناگون با شواهد اندک و نظریه‌هایی متناقض برخی موجه ‌نما و برخی باور نکردنی به توضیح و تفسیر ازخودگذشتگی او پرداخته‌اند. در 1930 جنوی یوتگرد در کتاب ذهن و زندگی امیلی دیکینسن دو مردی را "کشف کرد" که در زندگی شورانگیز و شکسته‌دلانه‌ی او نقش مهمی داشتند. اولی لئونارد هامفری بود که وقتی امیلی بیست سال داشت، درگذشت. دومی جورج گولد نام داشت که پدر امیلی روی خوش به او نشان نمی‌داد و گویا برای او بود که امیلی دیگر دست از عشق شست و در باغش عزلت گزید و راهبه "امرست" شد. در همان سال جوزفین پالیت در امیلی دیکینسن: پیشینه انسانی مرد دیگری به مراتب شگفت‌انگیزتر را مسئول بحران زندگی امیلی و مایه‌ی الهام شعرهای عاشقانه‌ی او دانست. این مرد ادوارد هانت، افسری خودنما و همسر هلن هانت (جکسن) نویسنده‌ی کتاب رامونا که از معدود دوستان نزدیک امیلی به ‌شمار می‌رفت، بود. دو سال بعد مارتا دیکینسن بیانچی (برادرزاده ی امیلی و تنها دختر برادرش اوستین) در رو به ‌رو با امیلی دیکینسن شایعه‌های محلی را آب ‌و تاب داد، و روابط بی ‌ثمر امیلی با مردی متاهل و پرهیز او از ویران کردن خانه و کاشانه‌ی زنی دیگر را به ‌میان ‌کشید، و به ‌این ‌ترتیب پیرامون گریزی خودسرانه، تعقیبی ناگهانی، صحنه‌ای تکان‌دهنده از عواطف سرکوب شده، و سرانجام ازخودگذشتگی سوزناک افسانه ‌پردازی کرد. در 1938 کتاب چنین بود شاعری نوشته جورج فریزبی ویچرمنتشر شد که می‌بایست به بحث و جدل‌ها پایان دهد. این زندگینامه‌ی تحلیلی هم به حقایق و هم به افسانه ها پرداخت و انگاره‌ای از رشته‌ی رویدادهای ساده و سرراست را پی‌گرفت. ویچر نشان داد که امیلی دیکینسن پیش از رسیدن به نیمه‌ی دهه‌ی بیست عمر خود با دو داغ بزرگ روبرو شده است. نخستین "آموزگار و دوست دلبندش" بنجامین فرانکلین نیوتن، خواننده‌ی مشتاق ادبیات خاص و اندیشمندی ناسازگار با زمانه بود. امیلی هفده هژده ساله بود که مجذوب نیوتن بیست‌وهفت ساله شد. سه سال پس از آشنایی، نیوتن با زنی ازدواج کرد که دوازده سال از او بزرگتر بود؛ دو سال بعد بیماری سل او را از پا درآورد. امیلی در نامه‌ای به تامس ونت ورٍث هیجینسن، ادیب متنفذی که به کارهای او علاقه پیدا کرده بود، چنین نوشت: "وقتی دخترجوانی بودم، دوستی داشتم که به من فنا ناپذیری را آموخت؛ اما خود در کار خطرکردن چندان پیش‌رفت که هرگز بازنگشت. کمی بعد مرشدم ازدنیارفت و چند سالی تنها همدمم کتاب قاموس بود. بعد یکی دیگر را یافتم، اما او هم از شاگردی من خشنود نبود و از قید حیات رست." این دو داغ در شعرهایش تبلور یافته و چند بار آشکارا مطرح شده‌اند، به ‌ویژه در سطرهایی که چنین آغاز می شوند، "مگر دوبار، هرگز داغی چنین بر دلم نرفت" و در دو چهارپاره‌ی جگر سوز و مشهور زیر:

 

عمرم پیش از آن که به آخر برسد، دو بار آخر شد؛

و هنوز مانده تا ببینم

که جاودانگی نقاب

از رخ سومین هم برکشد

بس سترگ و چندان تهی از امید که در خیال نگنجد،

همچون آندو که بر من گذشت.

فراق است همه‌ی آنچه از بهشت می دانیم،

و همه‌ی دوزخ‌مان.

 

          دومین فراق فراقی بس درد بارتر بود. یک سالی پس از مرگ نیوتن، امیلی در واشینگتن با پدرش دیدار کرد. در آن هنگام بیست‌و‌چهار ساله بود. در فیلادلفیا موعظه‌ی کشیش چارلز وادزورٍٍث را شنید، واعظ را ستود، به دیدارش رفت، و دلباخته‌اش شد. این کشیش کلیسای پرسبیتری "آرک استریت" مردی چهل ساله و متاهل بود. او که دل ‌سپرده‌ی کار خود بود، چه بسا از شور و حالی که در دل شنونده‌اش برمی‌انگیخت، خبری نداشت. باری امیلی به امرست بازگشت، بی آن که بتواند طلسمی را که کشیش ناآگاهانه با آن به‌بندش کشیده بود درهم‌شکند. دو ‌سه باری با یکدیگر دیدار کردند دیدارهایی برحسب اتفاق و نه آن چنان که مردم شهر به اشاره و کنایه می گفتند، میعادهای نهانی و گهگاه نامه‌هایی میانشان رد و بدل شد. امید امیلی به پیدایی صمیمیت بیشتر می‌بایست رنگ‌ می باخت، اما پا فشارانه برجای‌ماند و در شعرهایش جلوه‌گر شد. زنانگی و هنرمندی دست ‌به ‌دست یکدیگر دادند تا برای رویای پنهان، دم مبارک آشکارگی و اعتراف، خوشی همیشه به تعویق افتاده و نومیدی نهایی مفری بیابند. احتمال بسیار می‌رود که شاعر بر تنش ماجرا و پیچش اندوه افزوده باشد، اما برای خواننده خط کشی و تمیز میان واقعیت، آرزو، و تحقق و تجلی آن در هنر و نه در عمل دشوارست. جذبه‌ی خیالی و شاعرانه‌ در ده ‌دوازده غریو غنایی بازتاب یافته است، به ‌ویژه در آن‌هایی که چنین آغاز می‌شوند: "خود را به او واگذاردم"، "آن من به‌واسطه‌ی حق گزینش سفید"، "خدا هر پرنده‌ای را قرص نانی داد و مرا ریزه نانی"، "دل خوشی را می‌خواهد نخست"، "نمی‌توانم با تو زندگی کنم"، "رنج عنصری تهی دارد"، "در فراغت است که جان زخمی کاری می‌خورد. "عنصر تهی" وسعت گرفت؛ امیلی بیست سالی وادزورٍث، "گریزپایی که آشنایی با او زندگی بود"، را ندید. وادزورث یکی از روزهای تابستان 1880 به دیدار امیلی رفت؛ و دو سال بعد از این دیدار چشم از جهان فروبست. عکس کشیش و کتاب موعظه‌هایش که خصوصی چاپ شده بود، در میان اندک مایملک حفظ شده‌ی امیلی پیدا شد.

          امیلی دیکینسن بیست ‌و ‌پنج سال در انزوا زیست. به موسیقی عشق می‌ورزید، اما از پیوستن به دیگران و رفتن به سالن موسیقی سرباز می‌زد و بیرون سالن می نشست. هرگز به دیدار همسایه ها نمی‌رفت، اما گهگاه برایشان چند خط شعری همراه با ژله و گل می فرستاد. پس از مرگ وادزورث بیش از پیش تنها شد: "هنوز تصور مرگ او را به خاطر راه نمی‌دهم، و خدا کند که تا دیدارم با او در قیامت چنین نکنم." هشت ماه بعد

گرفتار بیماری اعصاب شد. گویا در سال‌های آخر عمر به جاج لرد، دوست دیرین پدرش، بسیار وابسته شده بود؛ اما او نیز پیش از امیلی درگذشت. امیلی دیکینسن در پنجاه ‌‌و پنج سالگی به بیماری برایت (اصطلاح جامعی که درگذشته به دسته‌ی بیماری‌های موسوم به گلومرولونفریت یا التهاب گلومرول‌های کلیوی اطلاق می‌شد) مبتلا شد و در 15 ماه مه 1886 دار فانی را ترک گفت.

          نشر آثار دیکینسن، که همواره از انتشار دیوانش سرباز زده بود، پس از مرگش کاری بس دشوار بود. بیش از هزار قطعه شعر در جاهای گوناگون یافت شده‌اند؛ این شعرها با خطی خرچنگ قورباغه‌ای پشت دستور غذاها، روی پاکت‌های قهوه‌ای‌ بقالی‌ها، پاکت نامه‌ها، و کاغذ پاره‌ها نوشته شده‌اند. اغلب شکل‌های گوناگونی از یک بند شعر پیدا شده است؛ و واژه‌های جایگزین بسیاری شتابزده یادداشت شده‌اند، بی آن که نشانی از گزینش نهایی به‌دست آید. لاوینیا دیکینسن از میبل لومیس تاد، همسایه‌ای که در سال‌های آخر عمر امیلی او را می شناخت، و از تامس ونت ورث هیجینسن، ویراستار مشاور امیلی که شیفته‌ی تصویرهای غریب و جسارت کلامی او شده بود، یاری جست. نخستین جلد ویرایش شده با نام شعرهای امیلی دیکینسن که 115 شعر را دربرمی گرفت، در 1890 انتشار یافت. از آن زمان به بعد مجموعه‌ی کوچکی از آثار مربوط به دیکینسن منتشر شده است: هفت جلد شعر، از جمله مجلدی کامل به نام مجموعه‌ی شعرها؛ سه مجموعه‌ی گوناگون از نامه‌ها؛ ده دوازده کتاب دیگر شامل شرح ‌حال، خاطرات، بررسی‌ها، معرفی‌ها، و تفسیرها. حتا رمانی ( به نام امیلی نوشته‌ی مک گرگور جنکینز) انتشار یافت که ادعا می‌شد بر اساس زندگی و شخصیت شاعر "نگاشته" شده است، و در 1951 نیز کتابی "مبتذل" (به نام معمای امیلی دیکینسن نوشته‌ی ربکا پترسن) منتشر شد که براساس مشتی تعبیر و تفسیر های نادرست و حدس‌وگمان‌های نامربوط در پی اثبات همجنس‌گرایی شاعر بود. در 1950 همه‌ی نامه‌ها، شعرها، و دیگر نوشته‌های امیلی دیکینسن خریداری و به بخش مجموعه‌ی دستنوشته‌های دانشگاه هاروارد تقدیم شد. از آنجا ‌که همواره از گردآوری‌ها و ویرایش‌های سهل انگارانه شکایت شده و اغلب ویرایشی معتبر درخواست شده بود، وظیفه‌ی حساس طبقه بندی و تنظیم و ویرایش دستنوشته‌های نامنظم را به پژوهشگر، تامس جانسن، سپردند، که در 1939 شعرهای نخستین شاعر امریکایی‌ برجسته ادوارد تیلر، شاعر طرفدار ماورالطبیعه‌ی سده‌ی هژدهم را کشف و ویرایش کرده بود.

          کسی نمی‌تواند تعیین کند که چه اندازه از شعرهای امیلی دیکینسن برگرفته از تجربه‌ها و چه اندازه از آن‌ها حاصل بسط و گسترش یا اعتلای تجربه‌هاست. ویلیام استنلی بریث‌ویت در خانه‌ی کشیش افسون‌شده (1950) نوشته است: "امیلی شاهدی بارز بر این مدعاست که آنچه ما تجربه‌ی ضروری می‌نامیم، در تقابل با معرفت باطنی رنگ می‌بازد. امیلی جانی بری از رویدادهای مادی داشت." البته بریث‌ویت در باره‌ی امیلی برونته چنین نوشته است، اما حرفش در مورد امیلی دیکینسن نیز صادق است. در هیچ کجا "معرفت باطنی" این چنین امور واقع را تعالی نبخشیده و این گونه تجربه را در حصار جادویی که با فراتر رفتن از رویداد، آفرینشی توضیح ناپذیرست، قرار نداده است. ویژگی‌ امیلی دیکینسن نه کیفیتی واحد، که تناقض سبک‌هاست؛ معمایی متناقض از خاموشی و شعله ‌وری. دیکینسن در شکل‌ فیزیکی‌ شعرهایش بدعتی نیافرید، با این حال بدعتگری بی‌ چون ‌و ‌چرا بود. بند‌های چهار سطری ساده معیار دقیق سرودآهنگ‌های نیوانگلند را چنان به ‌کار گرفت که نتی نو و مستقل در شعر امریکا طنین افکند، نتی که بسیاری از دیگر شاعران در پژواک آن کوشیده‌اند. او با زبان موجز و کم ‌و بیش محاوره‌ای خود کلام شاعرانه‌ی صریحی که برای علم بدیع سست دوره‌اش ملامتی نهفته به‌ شمار می آمد معاصران را وحشتزده و ستایشگران دو نسل بعد را شیفته کرد. قافیه‌های غریب و "معلق" و همصدایی‌های پرخم ‌و چم او، همچون درنگ‌ها و ناسازی‌های موسیقی مدرن، پیشگامان ویژگیِ‌"قافیه‌های اریب" و "نیم ‌قافیه‌ها"ی شعر قرن بیست بودند. جا به ‌جایی‌های ناگهانی‌ عبارت‌های سرشار با عبارت‌های نزار، کنار هم نشستن‌های سریع واژه های پیش پاافتاده و واژه‌های سهمگین که واژگان شاعرانه‌ی تازه‌ای را پیش می نهادند، و نیز تصویرهایی که بی‌باکانه در جهش بودند، خوانندگان خوکرده به درخشش خیره کننده‌ی ویلیام بلیک و رویا های نفسگیر جرارد منلی هاپکینز را به‌ وجد می آورند. آن جادو که بتواند گام زدن سگی را چنین تعبیر کند: "گام‌های بی‌موقع، مخمل‌های نوبه به نوبه"، که بتواند تماشاگر آن باشد که توفانی "غوغایی غریب در میان درختان به نفس افتاده" برپا می کند، که بتواند سرما ریزه را "قاتلی بلوند" و موسیقی را "ستیزه‌ای سیمین" توصیف کند، که بتواند قطار را به هیئت هیولایی گربه‌ سان که "فرسنگ‌ها راه و دره ها را می‌لیسد" ببیند، و نظاره‌گر آن باشد  که شامگاه آسمان را "با جاروهای رنگ ‌به ‌رنگ می روبد و خرده ‌ریزه‌ها را پشت سر می‌گذارد"، جادویی کم‌بها نیست.  هیچ شاعر دیگری به چنین تراکم خیره ‌کننده‌ای دست نیافته است؛ تنش عاطفی در "نگاه خیره و خشک مرگ"، در واژهِ‌ی "صفر" به هنگام توصیف احساس هراس در برخورد با مار "صفر در استخوان" فشرده می شود.

          امیلی دیکینسن چونان زنی ناکام و داغدیده و چونان کودکی شاد و فارغبال قلم به دست می‌گرفت. قلمش اغلب بسیار شرمگینانه است. گاه تکبری آمیخته با دستپاچگی و ساده ‌دلی‌ی عامدانه‌ای نمایان می‌شود، گویی بر آن بود نه تنها کودک، که کودکی خودسر باشد کودکی که جهان را تحت توجهات عالیه‌ی خود قرار می‌دهد و با خالقش سر شیطنت دارد. اما گستاخی ناگهان به ادراک محض بدل می‌گردد، و شیطنت در مکاشفه فراموش می‌شود. برای تحلیل آمیزه‌ی خیالبافی و خرد بی‌همتایش، برای گره‌گشایی‌ چگونگی‌ تبدیل رمز‌‌ها و شگرد‌ها به مضامینی شفاف، برای سنجش سادگی‌ فریبنده‌ و ژرفای تکان‌دهنده‌ی شعرهایش راهی یافت نمی‌شود. راز امیلی دیکینسن نه چند ‌و چون زندگانیش، که شیوه‌ی نگارش اوست. رازی که به خلوت‌گزینی نیوانگلندی توانایی بخشید تا شعرهایی برای ادب سرزمینش فراهم آورد که خود هرگز در اندیشه‌ی چاپ و نشرشان نبود.

 

 

نخستین بار در "آفرینندگان جهان نو"، به ویراستاری هرمز ریاحی (نشر مرکز، 1372) منتشر شد؛ بازنگری : 1386.

 


    

  

جرارد منلی هاپکینز، 1844-1889

(برگردان از کتاب " Makers of the Modern World" نوشته‌ی Louis Untermeyer)

 

صد سال پس از تولد جرارد منلی هاپکینز (Gerard Manley Hopkins)، استادی یسوعی که در زمانه‌ی خود گمنام بود، آشکار شد که او از زمره‌ی کسانی‌ست که برشاعران رادیکال دهه‌های 1930 و 1940 تاثیر بسیار گذارده‌اند. سی سال پس از مرگش مجموعه‌ی شعرهایش برای نخستین بار منتشر شد. این مجموعه که دشواری‌هایش در نظر خواننده‌ی عادی چون خار می‌نمود، مداقه ‌گر جدی را از ذهنی ژرف‌اندیش و سبکی پراحساس آگاه می‌کرد. ترکیبی که هاپکینز از هجاهای یورشگر و تداعی‌های پردامنه به دست داد، مورد ستایش و تحلیل و تقلید ویستن هیو اودن، استیون اسپندر، دیلن تامس، و دیگر شاعران سده‌ی بیست قرار گرفت. روشن شد آنچه که در نگاه نخست بی ‌دقتی‌ زبانی‌ خودسرانه‌ای می‌نمود، واژگانی از استعاره‌های شگفت آور و معناهای دقیق است.

          هاپکینز در 11 ژوئن 1844 در استراتفورد اسکس (‌که در حال حاضر بخشی از لندن است) زاده شد. در شانزده سالگی شعری سرود که جایزه‌ی مدرسه را نصیبش کرد؛ در هژده سالگی با سرودن شعری بلند پروازانه‌تر و رزمی جایزه ای دیگر برد. در نوزده سالگی وارد کالج بالیول شد، و در آنجا والتر پیتر تشویقش کرد که به شیوه‌ی او قلم بزند. هاپکینز گرچه موسیقیدان و نقاش و شاعر با استعدادی بود، دل به مذهب سپرده بود. با سختگیری پارسایانه‌ای آداب ایام مقدس را به‌ جا می‌آورد، و در بیست ‌و سه سالگی توسط نوکیش دیگری که بعد ها به کاردینال نیومن شهرت یافت، به مذهب کاتولیک گروید و ا‌ز آن پس کشیشی سرسپرده شد. شعرهایش را سوزاند و ده سالی تفنن و تجمل شعر را برخود حرام کرد. با شور و حرارت بسیار در چسترفیلد، آکسفورد، و دابلین موعظه می‌کرد. چند گاهی پس از چهل سالگی نیز در دانشگاه سلطنتیِ‌ دابلین به تدریس زبان یونانی پرداخت اما پیوسته در قید تزکیه‌ی نفس بود. با آگاهی فزاینده از مبارزات طبقه‌ی کارگر، بیشتر وقتش را در زاغه‌ها می‌گذراند، و گویا در همین زاغه‌ها به تب حصبه دچار شد تبی که به مرگش در 8 ژوئن 1889 انجامید.

          وقتی دوباره به شعر روی آورد، با درخششی ناگهانی و پرستشی تزلزل ‌ناپذیر به سرودن پرداخت. هاپکینز نه به جهان آدمی، که به جهان پروردگار عشق می‌ورزید. جهان آدمی سرشار از واهمه و حتا تردیدهای هولناک بود. در نامه‌ای به دوستش ریچارد واتسن دیکسن که هم استاد و هم شاعر بود، می‌نویسد: "تجربه‌ی من از لیورپول مرا به یقینی سهمگین رساند، این که زندگی شهری برای فقرا فلاکتبارست، و حتا نه فقط برای فقرا ... این که نژاد ما رو به انحطاط می‌رود، این که تمدن این قرن تهی است." هاپکینز در نامه‌ای به رابرت بریجز شاعربسیار محافظه‌کاری که شاعر دربار شد دلسردی و اضطراب را با پیشگویی درهم می‌آمیزد: "متاسفانه انقلابی بزرگ چندان دورنیست. گفتنش هولناک است، اما باید بگویم که به نوعی کمونیسم ... وحشتناک است که بزرگترین و ضروری ترین بخش ملتی بسیار غنی در میان وفور وفوری که خود پدید می‌آورد زندگی مشقت ‌بار بی ‌عزت و معرفت و رفاه و شادی یا امید داشته باشد ... اما کارگران که از آموزش و تحصیل بی ‌بهره‌اند، از این امر آگاهی ندارند و نمی‌توان از آنان انتظار داشت که پروای ویران کردن آن را داشته باشند." این بیم و شبهه‌ها به ‌ندرت در شعرها پدیدار می‌شوند. سوای چندتایی، شعرهای هاپکینز فریاد گاهگیر شادمانی و تجلیل شورانگیز جهان پروردگارند. ترس از پذیرفته نشدن مانع از آن شد که او شعرهایش را منتشر کند. هیچ یک از شعرهایی که بعدها گردآوری و منتشرشدند و مورد استقبال بسیار قرار گرفتند، در زمان حیاتش چاپ و منتشر نشدند.

          هاپکینز، زاهدی در اندیشه‌ی فاصله‌ی فزونی یابنده‌ی میان ایده‌آلیسم مذهبی و ماتریالیسم واقع‌گرایانه، شخصیتی روحانی می‌نمود. او سیمای فاضلان را داشت، آرام و جدی؛ اما چشم‌هایش از فراستی عصبی برق می‌زد و دهانش آماده‌ی بدیهه ‌گویی‌های شگفت ‌انگیز بود. دستنوشته‌هایش را به صمیمی‌ترین دوستش، رابرت بریجز، می‌سپرد؛ اما بریجز که سطرهای بسیاری سردرگمش می‌کرد، در 1918 شعرهای جرارد منلی هاپکینز را همراه با یادداشت‌هایی احتیاط‌ آمیز و گاه مغشوش منتشر کرد. نظریه‌ی "وزن جهشی" هاپکینز و ساختارهای موزون غریب او تفسیرهایی به‌ بار آورد، اما چندان نشانه‌ای از این که شاعر مخاطبی یافته باشد، در کار نبود. سیزده سال بعد، زمانی که نویسندگان تجربه‌گرا اندک اندک هواخواهانی می‌یافتند، کار هاپکینز مورد بررسی مجدد قرار گرفت و، برای نخستین بار، تاثیر آن نمایان شد. در 1931 که کتابش به چاپ دوم رسید، هاپکینز با شور و حرارت بسیار "کشف شد."

          غرابت و روانی بی ‌محابای شعرهای هاپکینز یکسره حاصل الهامی ناآگاهانه نبود. او می‌نویسد: "زبان شاعرانه یک عصر باید زبان جاری در حدی تعالی یافته باشد، چندان که با آن تفاوت یابد و در عین حال زبانی مهجور نباشد." روشن است که هاپکینز محدودیت‌های کار خود را می شناخت، اما بی آن که به اصالت و غرابت آن ببالد، به اهمیت کار خود واقف بود. در نامه‌ای به بریجز نوشته است: "شکی نیست که شعر من رو به غرابت دارد، امیدوارم به‌موقع به سبکی متوازن‌تر و میلتن ‌وار دست بیابم. اما چون نغمه و آهنگ در موسیقی مرا بیش از هر چیز تحت تاثیر قرار می‌دهد، و همین طور طرح در هنر نقاشی، در کار شاعری بیش از هر چیز دیگر مراد و منظورم طرح، انگاره، یا آن چیزی‌ست که بنا به عادت "عنصر درونی" می‌ناممش. پس فضیلت طرح، انگاره، یا "عنصر درونی" است که مشخص می‌شود، و کژی و کاستی این تشخص است که غریب می‌نماید. از این گناه نتوانسته‌ام مبرا شوم." هاپکینز که دل به کف "همه‌ی چیزهای متضاد، اصیل، زیادی، غریب" سپرده بود، نه فقط شیفته‌ی خدا، که شیدای خیال و تصویر بود. شعرهایش با استعاره‌هایی در نوسانند که بی ‌پروا از یک تداعی به تداعی دیگر می جهند. سطرهای شعر او سنگین از باری فراتر از حد تحملشان، جهانی را نمایان می‌کنند که "سرشار از شکوه پروردگارست." این تجلیل وجد آمیز در همه‌ی نوشته‌های هاپکینز نهفته است. گاه این تجلیل آشکارست، همچون در آغاز "زیبایی رنگارنگ":   

  

سپاس پروردگار را برای همه‌‌ی تاش تاشک‌ها

برای آسمان‌های دو رنگ همچون گاوی ابلق؛

برای تاش‌های گلگون قزل آلای شنا گر؛

بلوط خزان زده‌ی آتش رنگ؛ بال سهره‌ها؛

چشم انداز پاره پاره و تکه تکه تا به تا، آیش، شخم خورده؛

و همه‌ی گاری‌ها، اسباب و یراق و پیرایه شان.

 

این شش مصرع می‌توانند نمونه‌ای از سطرهای شلوغ، شیفتگی مخاطره آمیز به جناس، و شور و شوق جذبه‌ی هاپکینز را نمایان کنند. گفته‌های پر صلابت و پر امیدش پاسخ‌هایی آنی به خود و شکاکیت ناراحت کننده‌ی زمانه اش شکاکیتی که دو شاعر معاصر، تامس هاردی و هاوسمن، عیانش کردند بودند. هاردی در استهزای التفات خداوند به آدمی بر این نکته پا می‌فشرد که:

 

بدان که آدمی باید آنجا آغاز کند که طبیعت پایان می‌پذیرد؛

طبیعت و آدمی هرگز نمی‌توانند یاران یکرنگ باشند.

 

هاوسمن که اعلام می‌داشت آدمی "در جهانی که خود هرگز نساخته‌اش غریب و هراسان" است، چنین می‌افزود که:

 

...می بسی بیش از میلتن می‌تواند

سلوک پروردگار با آدمی را توجیه کند.

 

هاپکینز بر این باور بود که منظرهای سحرانگیز زیبایی نه تنها سلوک پروردگار را با آدمی توجیه، که به وضوح آشکار می‌کنند. نیازی نبود چیزی نادر چون رنگین کمان پدیدار آید تا دل هاپکینز پر تپش شود. او مفتون معجزه‌ی معمول آشیانی پر از تخم باسترک همچون "آسمان‌های پست کوچک"، ستارگان هر شبه یا "خاندان آتش نشسته در هوا"، و علف‌های کناره "در چرخ‌ها، بلند و پر پشت و پر کرشمه" می‌شد‌؛ حتا نعل اسبی کهنه در نگاه او "سندلی درخشان و کوبنده" بود!

            در واقع هاپکینز اغلب استعاره‌هایش را تا مرز شکنندگی پیش می‌راند. با این همه قیاس‌های به ظاهر دور از ذهنش خالی از منطق نبودند. بریجز یکی از بسیار کسانی بود که می‌گفتند شیوه‌ی هاپکینز در به کار گرفتن واژه‌ها بیش از آن بلهوسانه و بی باکانه است که معنایی داشته باشد. به تعبیر بریجز اگر قرار بر آن می‌شد که برخی از شعرهایش "به خطای ذوق متهم گردند، به دلیل خودنمایی گهگاهی در استعاره چه بسا محکوم می‌شدند. نمونه‌اش آنجاست که می‌گوید تپه‌ها چون نریانی، بس بنفش شیرین‌اند." با این همه حتا چنین تصویر به ظاهر بازیگوشانه‌ای نیز فاقد منطق ویژه‌ی خود نیست. چنان که رابرت گریوز و لورا رایدینگ در بررسی شعر نو نوشته‌اند، عبارت بالا "دو کیفیت به ظاهر متضاد کوه‌ها را با یکدیگر آشتی می دهد؛ سختی و درشتی نرینه گون آن‌ها و، در عین حال، کیفیت اثیری آن‌ها زیر نور ملایم، که بنفش در نگاه آرام اسب تداعی مناسبی برای آن است." با این حال نمی‌توان منکر زیاده روی‌های هاپکینز شد. او که "خیالپردازی هذیانی هولناک" سوئینرن را به سخره می‌گرفت، در آشوب کلامی و افراط در جناس از او پیشی می‌جست.

          تا 1935 اهمیت هاپکینز دیگر آشکار شده بود. پس از انتشار ویرایش تازه‌ای از شعرها که تصحیح و مقابله‌ی کوچک‌ترین قطعه‌ها را هم در بر می‌گرفت، دو مجموعه‌ی نامه‌ها، شرح حالی به قلم لی هی، و یک جلد از خاطرات سه دوست منتشر شد. دی لوئیس، شاعر انگلیسی در امیدی برای شعر و شاعری (1935) به گونه‌ای تحسین بر انگیز نفوذ هاپکینز را پی می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که "از زمان دان به بعد هیچ شاعری موادش را از محدوده ی شعاعی چنین گسترده نگرفته بوده است ... او تا حد امکان زبان شعر را از زبان عادی متفاوت گردانده است؛ در حالی که عروض به کار گرفته‌اش که بر اساس اوزان کلام عادی است، گرایشی در جهت مخالف دارد ... به راستی که شاعری انقلابی است، چون خیالپردازی‌اش همواره اشکال موروثی زبان را در هم می‌ریخت، در آن‌ها امکانات تازه‌ای می‌یافت، و شکل‌هایی نو به آن‌ها می بخشید." صدای هاپکینز گرچه صدایی آزادی‌بخش بود، دامنه‌ای محدود داشت. او فقط بر شاعرانی که در تجربه گرایی مصمم‌تر بوده‌اند، تاثیری مستقیم بر جا نهاده است؛ اما این شاعران، به نوبه‌ی خود، صلابت خلاق و شیوه‌ی بیان ظریف او را به شعر نو ارزانی داشته‌اند. از همین روست که هاپکینز را یکی از "نیاکان" این نسل دانسته‌اند؛ ابداع‌های پر مایه‌ی او پاسخگوی نیاز به کشف گسترده‌تر شگرد ها و کلام شاعرانه‌ی نرمش پذیرتر بوده‌اند. آنچه که بر صفحه‌ی کاغذ اغلب چون آش در هم جوشی از حس و صدای مغشوش به نظر می‌رسد، آنگاه که به صدای بلند خوانده شود، به رشته‌ای از فراز و فرودی موسیقایی بدل می‌شود، افسونی که واژه‌ها را گرد هم می‌آورد و به آن‌ها قدرت طلسمی جادویی می‌بخشد. زیاده روی‌های هاپکینز، با همه‌ی جناس‌های صوتی نا منتظر، اوزان غریب، و ترکیب‌های دشوار، در حال حاضر بجا و اجتناب ناپذیر می‌نمایند. آن وفور و غنایی که نخست خواننده را می‌‌آزارد، سرانجام بر او حتا اگر نتواند با سطر های تند پای هاپکینز همگام شود چیره می‌گردد. برای هاپکینز هر چیزی در حکم یورش احساس مقاومت ناپذیر بود. جهان سرشار از کشف و شهود، طبیعت آشوبی الاهی، و خدا فیاضی جاودانی بود.

 

 

نخستین بار در "آفرینندگان جهان نو"، به ویراستاری هرمز ریاحی (نشر مرکز، 1372) منتشر شد؛ بازنگری : 1386.

 



شعر

Su Tung-Po

سو تونگ-پو، شاعر، نویسنده، نقاش، و خطاط چینی، از برجسته ترین چهره های ادبیات سرزمین خود به شمار می آید. او در سال 1036 میلادی در خاندانی متنفذ از صاحب منصبان و عالمان از مادری بودایی و فرهیخته زاده شد. پدرش، سو هسون، و برادر کوچکترش، سو چه، نیز ادیب بودند؛ و هر سه از زمره  هشت استاد نثر نویس دوره های تانگ و سونگ محسوب می شوند. سو به یاری حامی پدرش، او یانگ هسیو، در همان   جوانی ممتاز شد و به دربار راه یافت. در سال های نخست سلطنت خاندان سونگ در چین داد و ستد رونقی خاص گرفته و رفاه و آسایشی فراهم شده بود. اصلاحگر مشهور آن زمان، وانگ شیه، سر آن داشت که با یک رشته اقدامات اقتصادی که همه  قدرت را به اولیای امور برمی گرداند، و با بازداری طبقات تجار و در واقع کوشش برای برافکندن آنان و اصلاح نظام کشاورزی، در برابر این موج برخیزنده  تجارت پیشگی سدی پدید آورد. روشن است که علمای چین، یعنی کنفوسیوس گرایان، با راه و رسم او کاملاً مخالف بودند و وانگ شیه را سنت شکن می دانستند. یکی از مخالفان سرسخت وانگ، سو تونگ-پو بود که با اختیار حرفه و منصبی دولتی زندگانی پر فراز و نشیبی را برای خود رقم زده بود هرازگاهی با سپردن مقامی در بیرون از پایتخت، در واقع به نوعی او را تبعید می کردند و از دربار دور نگه می داشتند. سو حتا سه ماهی را در زندان گذراند. در هر حال به رغم حرفه و موقعیتش نقش برجسته ای در حیات سیاسی چین در آن روزگار نداشت؛ و چنین می نماید که به رغم رفتار تند و نخوت آمیزش با همردیفان و زبردستان، زمامداری عرف پسند و محبوب زیردستان بوده است.

                 سوتونگ-پو بی تردید یکی از ده شاعر بزرگ چین، و از شمار بزرگترین نثر نویسان "سبک کهن" متبحر در نقد حکومتی، بررسی چهره های تاریخی، و سفرنامه و گزارش نویسی است. همچنین در نقاشی نقش های بی بدیل خیزران با مرکب چنان چیره دست بوده است که آثارش تا به امروز نیز تقلید می شوند و نسخه های بدلشان را می توان در تحفه فروشی ها بازیافت. در عرصه  خوشنویسی نیز چنان خوش درخشیده است که در شمار چهار خطاط بزرگ دوره  سونگ قرار گرفته است. سو که در 1101 میلادی درگذشته و نام خود را در مقام یکی از مفاخر فرهنگ خاور دور در تاریخ ادب و هنر جهان به ثبت رسانده، در شعرهایش رویه ای شخصی و ذهنی اختیار کرده و بینش آمیخته به شک بودایی و هیچ انگاری دائویی فلسفی خود را آشکار کرده است.

 

پنج شعر زیر برگزیده های مترجم از میان شعرهای اوست:

 

باران در بیشه زار

همسایه  شرقی ام

بیشه  سپیدار دارد.

امشب باران

میان سپیدار ها مویه می کند.

تنها کنار پنجره ام،

خوابم نمی برد.

حشره های پائیزی

فوج فوج

به روشنای من کشیده می شوند.

 

سایه گلها

تلنبار می شود، انبوه و سهمگین، بر مهتابی مرمرین.

غلام بچگان را به روبیدنش فرا می خوانند، چه بسیار بارها.

در همین دم، اما، خورشید بر می آید و می تاراندش.

با این همه باکی نیست، با ماه دیگر

سایه، بی گمان، باز خواهد گشت.

 

بگونیا

باد خاوری آرام می وزد.

پرتو بر دمیده

بر مه تنک عطر آگین شناور است.

ماه، آنجا، بر گوشه ایوان

پدیدار می شود.

در دل شب تنها دغدغه  خاطرم این است که

مبادا گل ها خوابشان ببرد.

شمعی زرین بر می افروزم

تا بر رخ زیبای سرخشان بتابد.

 

بهار

به روبرویی سبز آبی بیدها

شکوفه های گلابی

سفید سفید

به پروازند شکوفه ها در شهر.

کرک بید های وزان در باد.

باریده برف گلبرگها بر ایوان.

زاده شدیم آیا

تاچند جشن بهار را نظاره کنیم؟

 

شب بهاران

یک دو دمی از شب بهاران را

به تلی از طلا نمی دهم.

چه خوش است بوی گل و

چه سیاه است سایه ماه.

آنی که از کلاه فرنگی

همهمه و نوایی چنین سرخوشانه بر می خیزد.

و، خوشا جنبش ننویی در باغ

در شبی چنین ژرف و چنین سنگین.

 

برگردان از انگليسی: فرشته مولوی

چاپ شده در "نگاه نو"، آبان 1385

 


Fraser Sutherland

فریزر سادرلند شاعر، منتقد، و فرهنگ نویس کانادایی است که بیش از ده کتاب منتشر کرده است و شعرهایش به زبان های دیگر ترجمه شده است.

 

پنج شعر زیر برگزیده های مترجم از میان شعر های اوست: 

 

کافه استانبول

دیده می شوند از ورای پنجره

سیگار می کشند، می نوشند، بی زن سر می کنند،

مردانی با سرنوشت مقدر.

 

نمی دانم آنجا چه می کنند

یا من چه می کنم: شرق شرق کارتها،

تق تق مهره های دومینو.

 

آنان را با خیابان کاری نیست،

دو چندان جدایند.

آنان را با پرچم روی دیوار کاری است.

 

چه بسا زمانی به خانه باز گردند

یا که شاید باقی عمر را

همین جا به سر برند،

 

چنان دل گرفته،

و چنین آشنای هم.

 

قوانین

خداوند قوانینی چون فیل ها و سیب های کوچک وضع می کند.

فیل ها چنان که با هیکل های تنومندشان تلوتلو خوران به سوی ما می آیند،

آرزو ها را زیر پا می گذارند و سد راه کنندگان را جریمه می کنند.

سیب های سبز کوچک، گرد و سفت و آبدار و ترش مزه اند در دهان

و فیل ها پی سیب ها خرطومشان را به پایین می خمانند،

و گوشت آن ها را می خورند، و قوانین آن ها را می خورند.

قوانین فقط زیاده هایی بر زمینند

فضولات فیل ها، سیب های هضم ناشده اشتها کورکن،

قوانینی پیچیده تر از قانونی که گربه ای بر سنجابی تحمیل می کند

یا توفانی حاره ای که در دریا بدل به توفندی می شود.

خداوند قانون هایی می گذارد اما خداوند قانون نیست

و از همین روست که خداوند شکر گزار خداوند است.

 

جمعه خوب

امروز روز جمعه خوب است، گرچه گمانم خیلی هم خوب نباشد

چون که خب صرب ها بدند.

همین است که بمبارانشان می کنیم و خوب می کنیم.

 

نه که کمتر کسی در بد بودن نازیها شک می کند

ما هم می گوییم صرب ها مثل نازی ها هستند.

این جور مقایسه ها مفیدند.

 

بمباران های ما به آلبانیایی ها هم کمک می کند،

آلبانیایی هایی که خوبند، اما این صرب ها هی بد و بدتر می شوند.

با این که بمب های ما توپ توپند،

صرب ها دست از بد بودن بر نمی دارند.

 

برای کمک به آلبانیایی ها پایتختشان را هم بمباران می کنیم.

بعد مثل بشر دوست های درست وحسابی

وقتی پناهنده های خوبی می شوند

آنقدر که بودجه مان برسد کمکشان می کنیم.

 

پل روی دانوب در "نووی ساد"

از کوسوو کلی فاصله دارد

اما چون صرب های بد

از پل و رودخانه می گذرند

چه بهتر که پل را هم منهدم کردیم.

 

این که بلگراد تا حالا چند دفعه خراب شده

خب البته گاهی خوب بوده و گاهی بد.

ما که حالا موشک بارانش می کنیم

معلوم است که خوب کاری می کنیم.

 

صرب ها سه تا سرباز خوب را گرفته اند

و قصد دارند محاکمه شان کنند.

این خب اصلاً خوبیت ندارد، حتا برای خود صرب ها.

 

در کوسوو وضع بد و بد تر می شود.

همین روزهاست که مجبور می شویم فرمان بدهیم

مردانمان روی زمین بد بمیرند

تا ثابت کنند چه قدر ما خوبیم.

 

شهرزاد

در سایه و در روشن و در راهروی خورشید تاب

راه می روند و حرف می زنند، هنر فوت وقت را مشق می کنند.

اعدام شهرزاد به تعویق خواهد افتاد

چرا که برای شهریار قصه ای می گوید که می خواهدش.

خورشید به شفق و به شب می گراید.

چنانکه آنان می گذرند، هر برگی، گوش سپار، می خمد.

هیچیک از آندو سیرایی از قصه ندارد

هیچیک نمی خواهد قصه را به سر برساند.

هرگز آیا راهی را که می روند ترک خواهند گفت؟

هرگز آیا خواهان آن خواهند بود؟

مرد سر به سوی زن می خماند،

نگاهش بر لب هایی می نشیند که قصه ای دیگر را سر می گیرد:

روزی روزگاری شهرزاد با شهریار در جنگلی بود و

به او چنین گفت و

از او چنین شنید.

 

قلم

قلم در جیب تویی کتم،

ملامتی فلزی.

یقین مردمانی بر سر آن سر خود به باد داده اند.

در اینجا که اما، نه کسی این چنین می میرد،

قلم زدن به زحمتش نمی ارزد.

با اینهمه قلم تمنای آن دارد

که بر سطحی که می گیردش لغزانده شود،

بر دستمالی کاغذی که با آن

دهانت را پاک می کنی،

و لکه ای جوهری باقی گذارد،

لکه ای که خون کسی است.

برگردان: فرشته مولوی

2004



 

داستان

سلما لاگرلوف

یادداشت:

صد و پنجامین سالگرد تولد سلما لاگرلوف، یعنی 20 نوامبر 2008، در سوئد و چند کشور اروپایی دیگر بزرگداشت این نخستین برنده‌ی زن جایزه‌ی ادبی نوبل (1909) برگزارشده است. به این مناسبت رادیوی فارسی سوئد، پژواک، برنامه‌ای در باره‌ی او ارائه داد و از من خواسته شد تا در باره‌ی کارهای ترجمه شده از او به فارسی بگویم. پیشینه‌ی ترجمه‌ی داستان‌هایی از او به فارسی، تا جایی که من می‌دانم، به دهه‌ی سی برمی‌گردد. نخستین داستان او به فارسی، گویا، "داستان یک شب بهاری"‌ست که در کتاب "شراب شیراز  و ده داستان دیگر" به ترجمه‌ی شجاع الدین شفا از سوی انتشارات صفی علیشاه در 1334 منتشر شد. در سال‌های بعد داستان‌های دیگری از او در "سخن" و "کتاب هفته" و "تماشا" با ترجمه‌ی مترجمانی چون کیکاوس جهانداری و عبدالله توکل و خسرو پاکدامن و قاسم صنعوی چاپ و منتشر شده است. داستان "کسوف" را هم من در مجموعه‌ی "باد می‌وزد" (نشر مرکز، 1375) گنجانده‌ام تا نمونه‌ای از کار او، در سنجش با دیگر نویسنده‌های آمده در این کتاب، به دست آید. داستان‌های او که یادآور کارهای قرن نوزده است، از سادگی چشمگیر و صلابتی روستایی برخوردار است.

شرح حال و کار:

سلما لاگرلوف (1940-1858)، نویسنده‌ی سوئدی و نخستین زنی که در ادبیات جایزه نوبل گرفت، در خانواده‌ای زمیندار زاده شد. فروش خانه و ملک در 1884 به دلیل بیماری پدر برای سلما رویدادی غم‌انگیز و ازیادنرفتنی بود. چند سالی را به آموزگاری گذراند و در این حال در جستجوی شکل و شیوه‌ای برای بازگویی افسانه‌های دوره‌ی کودکی بود. سرانجام راه خود را یافت و در 1891 "افسانه‌ی گوستا برلینگ" را منتشر کرد. این کتاب که رشته داستان‌هایی ملودرام و تخیلی درباره‌ی کشیشی مخلوع و نومید به نام گوستا برلینگ است، گرچه در توصیف از رئالیسم پیروی می‌کند، نشانه‌هایی از تاثیر رمانتیسم، انجیل، و تامس کارلایل را نیز دربردارد. افسانه‌ی گوستا برلینگ را می‌توان واکنش نئورمانتیک ویژه‌ی دهه‌ی 1890 در مقابل ناتورالیسم نیز به‌شمارآورد؛ چرا که مثل بیشتر دیگر آثار لاگرلوف با تاکید بر مسئولیت شخصی و مسیحیت غیرجزمی از ناتورالیسم فاصله می‌گیرد. توجهی که گیورگ براندس، مورخ و منتقد  ادبی دانمارکی، به این اثر نشان داد، موجب شهرت آن و نویسنده‌اش شد.

          از دیگر آثار معروف لاگرلوف باید از رمان دو جلدی "اورشلیم" و نیز "ماجراهای شگفت انگیز نیلس" نام برد که دومی از زمره‌ی آثار کلاسیک ادبیات کودکان و نوجوانان به شمار می‌آید. سلما لاگرلوف که عمر دراز خود را صرف نوشتن داستان کوتاه، سفرنامه، زندگینامه، و نمایشنامه کرد، در 1909 جایزه نوبل را برد و در 1914 به عضویت آکادمی سوئد درآمد. او که در بسیاری از آثارش به توصیف زادبوم روستایی خود پرداخته است، با پول جایزه‌ی نوبل توانست ملک پدری ازکف‌داده را بخرد و سی سال آخر عمر را در زادگاه محبوبش به‌سربرد.

***

کسوف

جماعت زن‌ها "استینا"ی اهل "ریجکوت" و "لینا"ی اهل "برد سانگ" و "کایسا"ی اهل "لیتل مارش" و "مایا"ی اهل "اسکای پیک" و "بدا"ی اهل "فین-دارکنس" و "الین"، تازه عروس پیر سرباز محله، و دو سه زن دهقان دیگر را برمی‌گرفت -- همه‌شان در دوردست بخش و در پایین‌دست "استور هویدن"، در ناحیه‌ای زندگی می‌کردند که بس که پرسنگ و صخره و بایر بود، هیچ‌یک از مزرعه‌داران بزرگ زحمت دست‌اندازی به آن را به خود نمی‌داد.

          کلبه‌ی یکی بر رف صخره‌ای و کلبه‌ی دیگری بر کناره‌ی باتلاقی و کلبه‌ی سومی بر فرق تپه‌ای بس شیب‌دار و دشواررس بنا شده بود. اگر از روی اتفاق یکی از میان آن‌ها کلبه‌ای در زمینی مناسب‌تر داشت، بی تردید آن‌قدر به کوه نزدیک بود که از زمان بازار مکاره‌ی پاییزه تا روز عید تبشیر*  از خورشید محروم می‌ماند.

هر یک از آن‌ها با مشقت بسیار در تکه زمین کوچکی در کنار کلبه‌اش سیب‌زمینی می‌کاشت. البته در دامنه‌ی کوهستان خاک متنوع بود، اما بارور کردن این زمین‌ها کار آسانی نبود. در برخی جاها ناگزیر بودند کشتزارشان را سنگ‌روبی کنند و مقدار این سنگ‌ها چندان بود که می‌توانستند با آن‌ها آغلی در ملکی اربابی بسازند؛ در جاهایی دیگر گودال‌هایی به ژرفای گور کنده بودند، و در دیگر جاها کیسه کیسه خاک آورده بودند و صخره‌های برهنه را خاکپوش کرده بودند. آنجا که خاک چندان فقیر نبود، همواره درگیر دست و پنجه نرم کردن با خرفه‌ها و خارهای چغری بودند که وفورشان این تصور را پیش می‌آورد که سراسر کشتگاه سیب‌زمینی برای آن‌ها حاضر و آماده شده است.

          در تمامی روز زن‌ها، حتا آن‌هایی که شوهر و فرزند داشتند، در کلبه‌هاشان تنها بودند؛ هر روز صبح مردها به سر کارشان می‌رفتند و بچه‌ها هم راهی مدرسه می‌شدند. در میان زنان مسن‌تر چندتایی بودند که دخترها و پسرهاشان را به‌ثمررسانده بودند، اما این دخترها و پسرها روانه آمریکا شده بودند. برخی هم بچه‌های کوچکی داشتند که البته همیشه دور و بر می‌پلکیدند، اما حضورشان رفع  تنهایی نمی‌کرد.

          با این تنهایی به‌راستی نیاز داشتند که گهگاهی دور هم جمع بشوند و فنجانی قهوه با هم بنوشند. نه این که خیلی میانه‌شان با یکدیگر جور باشد، یا واله و شیفته‌ی یکدیگر باشند؛ بلکه از این رو که برخی دوست داشتند از کار دیگران باخبر باشند، و برخی هم در این دیدارهای گهگاهی راه گریزی از افسردگی و ملال زندگی در سایه کوهستان می‌یافتند. و در این میان کسانی بودند که می‌خواستند بار دلشان را سبک کنند و درباره‌ی آخرین نامه‌ای که از آمریکا برایشان رسیده بود، حرف بزنند؛ و کسانی دیگر هم بودند که طبعی شوخ داشتند و پرچانه بودند و پی فرصتی می‌گشتند تا از این حس خداداده‌ی خود بهره جویند.

          به راه انداختن یک مهمانی کوچک به‌هیچ‌وجه دردسری به‌همراه نداشت. روشن است که همه‌شان قهوه‌جوش و فنجان قهوه داشتند، و اگر هم کسی خودش گاوی نداشت و شیری در بساطش پیدا نمی‌شد، می‌توانست خامه را از ملک اربابی تهیه کند؛ برای بیسکویت و کیک‌های کوچک هم می‌شد، در صورت لزوم، از راننده‌ی لبنیات فروش خواست که آن‌ها را از نانوایی شهرداری تهیه کند، و پیله ورهای فروشنده‌ی قهوه و شکر هم همه جا پیدا می‌شدند. بنابر‌این، مهمانی قهوه  دادن مثل آب خوردن آسان بود اما مشکل بر سر فرصت و بهانه‌ی مناسب یافتن بود.

          چون استینای اهل ریجکوت، لینای اهل بردسانگ، کایسای اهل لیتل مارش، مایای اهل اسکای پیک، بدای اهل فین‌ـ‌دارکنس، و الین، تازه عروس پیر سرباز محله، همگی بر این عقیده بودند که روزهای عادی کار و زندگی وقت جشن گرفتن نیست و تلف کردن اوقات گرانبهایی که هرگز برنمی‌گردد، مایه‌ی بدنامی‌ست. مهمانی قهوه دادن در روزهای یکشنبه و یا روزهای مقدس و بزرگ هم به‌کلی نابه‌جا بود، چون زن‌های شوهردار در چنین روزهایی از مصاحبت شوهر و فرزندانشان در خانه برخوردار بودند. دیگران هم یا دوست داشتند به کلیسا  و دیدار خویشاوندانشان بروند، یا این که در خانه در آرامش و خلوت کامل به‌سرببرند تا به‌راستی از فیض چنین روزهایی محظوظ بشوند.

          بنابراین همه‌شان خواهان آن بودند که هر فرصت ممکنی را مغتنم بشمارند. بیشترشان روز یادبود نام خودشان مهمانی می‌دادند، برخی هم به مناسبت دندان درآوردن یا به‌راه افتادن کوچولوشان. آن‌هایی که برایشان  نامه و پول از آمریکا می‌رسید، همیشه بهانه‌ی خوبی داشتند. گاهی هم دعوت از همه‌ی زن‌های همسایه برای کمک در کار لحاف‌دوزی یا پارچه بافی بود.

          به هر حال، آن اندازه که نیاز داشتند، فرصت و بهانه به چنگشان نمی‌آمد. یک سال یکی از زن‌ها پاک سردرگم شده بود. نوبت مهمانی دادن او شده بود و به هیچ عذر و بهانه‌ای نمی‌توانست از انجام این کار طفره برود، اما مشکل سر این بود که نمی‌توانست مناسبتی برای برگزار‌کردن مهمانی بیابد. روز یادبود نام خودش را نمی‌توانست جشن بگیرد، چون نامش بدا بود و این نام هم در تقویم نجومی حذف شده بود. روز یادبود نام هیچ‌یک از عزیزانش را هم نمی‌توانست جشن بگیرد، چون همه‌شان در حیاط کلیسا آرمیده بودند. پیرزن آن‌قدر عمر کرده بود که به احتمال زیاد لحافی که زیرش می‌خوابید، به اندازه‌ی باقی‌مانده‌ی عمرش دوام می‌آورد. بدا گربه‌ی عزیز کرده‌ای داشت که راستش را بخواهید در قهوه خوری حریف و همتایش بود، با این حال نمی‌شد که برای گربه جشن و مهمانی به‌راه‌بیندازد.

          غرق در بحر تفکر تقویمش را بارها و بارها ورق زد، چون گمان می‌کرد چاره‌ی مشکلش را باید در آن پیدا کند.

          از سر سالنامه که با "دربار سلطنتی" و "نشانه‌ها و پیشگویی‌ها" شروع می‌شد، تا ته آن "بازارها و ارسالات پستی در سال 1912" را خواند و خواند بی آن که چیزی بیابد.

          در هفتمین بار خواندن کتاب، چشمش به "خسوف و کسوف" افتاد و خواند که در آن سال، یعنی سال 1912 میلادی، در روز هفدهم آوریل کسوفی رخ می‌دهد. این کسوف در ساعت 12 و 20 دقیقه ظهر شروع و در ساعت 2 و 40 دقیقه تمام می‌شود، و نه دهم قرص خورشید را دربرمی‌گیرد.

          این مطلب را پیش از آن، بارها و بارها خوانده بود بی آن که اعتنایی به آن داشته باشد؛ اما حالا، ناگهان، مکاشفه‌ای رخ داده بود.

          به صدای بلند گفت: "بالاخره یافتم!"

          اما اطمینان خاطرش یکی دو ثانیه بیشتر دوام نیاورد؛ و از ترس این که مبادا مضحکه‌ی زن‌های دیگر شود، این فکر را ازسربه‌در کرد.

          چند روز آینده، به هر حال، فکری که وقت خواندن سالنامه به خاطرش خطور کرده بود، مشغله ذهنی‌اش شد، تا این که سرانجام به صرافت افتاد دل و جرئتی از خود نشان بدهد. چون خوب که فکر می‌کرد، می‌دید که در تمام دنیا هیچ دوستی را بیشتر از خورشید دوست ندارد. کلبه‌اش در جایی قرار گرفته بود که در سراسر زمستان پرتویی از خورشید به اتاقش راه نمی‌یافت. برای باز آمدن خورشید در بهار روزشماری می‌کرد. خورشید تنها کسی بود که آرزوی دیدنش را داشت، تنها کسی که همیشه با او دوست و مهربان بود و هیچ‌وقت نمی‌توانست آن اندازه که می‌خواهد، ببیندش.

          سال‌های ازکف‌رفته را در نظر آورد و سنگینی آن را احساس کرد. دست‌هایش انگار که دستخوش سرمایی ابدی شده باشند، می‌لرزیدند و وقتی به آینه خیره شد، خود را چنان رنگ پریده و کمرنگ دید که انگار رو به محو شدن داشت. فقط اگر در  آفتابی گرم و جان‌بخش می‌ایستاد، می‌توانست احساس کند انسانی زنده، و نه جسدی متحرک، است.

          هر چه بیشتر فکر می‌کرد، یقینش بیشتر می‌شد که تنها روزی که در سال می‌تواند جشن بگیرد، روزی است که دوستش خورشید درگیر نبرد با تاریکی است، و پس از فتحی شکوهمند، با جلال و جبروت، بار دیگر از راه می‌رسد.

          تا هفدهم آوریل چیزی نمانده بود، اما برای تدارک مهمانی وقت زیادی داشت. به این ترتیب، در روز کسوف، استینا، لینا، کایسا، مایا و زن‌های دیگر همگی با بدا در فین‌ـ‌دارکنس به قهوه‌خوری نشستند. برای دومین بار و سومین بار قهوه نوشیدند و از هر دری سخن گفتند. این را هم گفتند که هیچ سر در نمی‌آورند که بدا به چه مناسبتی مهمانی داده است.

          در این حال کسوف هم در راه بود. اما چندان اعتنایی به آن نداشتند. فقط یک دم، وقتی که  آسمان به تیرگی گرایید، چنان که گویی سراسر طبیعت زیر پوششی سربی پنهان شد، و بادی زوزه کش با صدای صوراسرافیل و نوحه‌ی روز قضا از راه رسید، تکان خوردند و رعبی به دلشان افتاد. اما در آن کلبه هر یک فنجانی قهوه‌ی تازه پیش رو داشتند، و آن احساس ناخوشایند دمی پیش نپایید.

          وقتی کسوف پایان گرفت و خورشید خوش و خندان در آسمان پدیدار شد -- گمان می‌کردند که در سراسر سال چنین تابنده و توانا ندرخشیده بوده است -- دیدند که بدای پیر به سوی پنجره رفت و، دست بر سینه، کنار آن ایستاد. همچنان که به دامنه‌ی آفتابگیر می‌نگریست، با صدای لرزانش آواز خواند:

          "خورشید تابانت بار دیگر بالا می آید،

          خداوندگارا، تو را شکر می‌گویم!

          با امید، با نیرو، با شهامتی نو

          آواز شادمانی سر می دهم."

          بدای پیر نازک و شفاف در روشنایی پنجره ایستاده بود؛ و زمانی که آواز می‌خواند پرتو خورشید پیرامونش می‌رقصید، گویی می‌خواست زندگی و رنگ و نیروی خود را به او هم ارزانی دارد. وقتی شعرـ‌سرود قدیمی را به‌پایان‌رساند، برگشت و عذرخواه به مهمانانش نگاه کرد.

          گفت، "می‌بینید، دوستی بهتر از خورشید ندارم؛ برای همین بود که می‌خواستم روز کسوفش مهمانی بدهم. گمان می‌کردم باید دور هم جمع بشویم تا وقتی که از تاریکی بیرون می‌آید، به او خوشامد بگوییم."

          حالا می‌فهمیدند که بدای پیر چه در سر داشته است؛ متاثر شدند و در ستایش خورشید داد سخن دادند. "با غنی و فقیر مهربانی کرده است؛ وقتی روزی زمستانی به کلبه‌ی آدم سرک می‌کشید، دل آدم گرم می‌شد. همین که چشم آدم به صورت خندانش می‌افتاد، غم و غصه‌هایش را از یاد می‌برد و زندگی معنادار می‌شد."

          زن‌ها پس از پایان گرفتن مهمانی خوش و خرسند به خانه‌هایشان برگشتند. این فکر که دوست خوب و وفاداری چون خورشید دارند، دل گرمشان می‌کرد.

 

* در 25 مارس هر سال. مسیحیان بر این باورند که در این روز جبرئیل به حضرت مریم بشارت تولد عیسا را داد. م.

از مجموعه ی "باد می وزد" (1375)؛ نیز منتشر شده در "شهروند" (1387)

 


گیلبرت کیت چسترتن

(1874-1936)

 

چسترتن، نویسنده و شاعر و منتقد انگلیسی، از چهره‌های ادبی نامدار و با نفوذ ادبیات انگلیسی در اوایل سده‌ی بیستم است که افزون بر داستان و شعر در زمینه‌های گوناگونی چون روزنامه نگاری و فلسفه و برهان شناسی مذهبی هم قلم زده و تصویرگری کتاب هم کرده است. حاصل چهل سال کار قلمی او -- که تا گرفتن مدرکی دانشگاهی تاب نشستن در کلاس درس را نیاورد --  حجم انبوهی از شعر و داستان و نمایشنامه و مقاله و نقد و شرح حال و جز آن است. گرچه در بررسی کار چسترتن از نشانه‌های تاثیر از چارلز دیکنز از یک سو و اسکار وایلد و جرج  برنارد شاو از سوی دیگر سخن گفته می‌شود، رای و سبک او بس متمایز و ویژه‌ی خود اوست.   چسترتن نثری بازیگوشانه دارد و قلم را، شاید از روی عادت روزنامه نگارانه‌اش، روان و تند بر کاغذ می‌دواند؛ اما این نثر ساخت و پرداخت خاصی دارد که جذاب است. مهارت او در گفته‌های ناسازنما یا "پارادکس" چندان است که لقب "شازده‌ی عجیب و غریب‌گو" را برایش به ارمغان آورده است. دلبستگی چسترتن به بحٍٍث و جدل، شوخی و طنز، رمز و راز، و غریب‌گویی در کارهایش، از جمله همین داستان "رفتار چشمگیر استاد چاد"، آشکار است.    

 

 

رفتار چشمگیر استاد چاد*

بازیل گرانت، به جز من، چند تایی دوست بیشتر نداشت؛ با این همه نقطه‌ی مقابل آدمی نجوش و نچسب بود. در هر کجا با هر کس سر صحبت را باز می‌کرد و نه فقط خوش سخن بود که گوش شنوایی هم برای هم‌صحبتتش داشت. چنان آسمان و ریسمان به هم می بافت که گویی همیشه در اتوبوسی یا چشم به راه قطاری‌ست. بیشتر این آشنایی‌های اتفاقی، البته، به سرانجامی نمی‌رسیدند و دوامی نداشتند. این و آنی هم این جا و آن جا  دست از سرش برنمی‌داشتند و رفیق مادام العمرش می‌شدند، اما همه‌شان دست برقضا، مثل میوه‌ی پادرختی  یا نمونه‌هایی کتره‌ای یا اجناسی افتاده از قطاری باری یا هدیه‌های بیرون کشیده شده از کلوچه‌ای سبوسدار جوراجور بودند. مثلاً یکی از آن‌ها دامپزشکی بود که سر و وضع سوارکاران را داشت؛ دیگری مواجب بگیر کلیسا بود و رفتاری متین و ریشی سفید و دیدگاه‌هایی مبهم داشت؛ سومی سروان جوانی از رده‌ی نیزه داران بود که ظاهراً درست مثل دیگر سروان‌های نیزه داران می‌نمود؛ و چهارمی هم دندانپزشک ریزه‌ای از محله‌ی فولم بود که به ضرس قاطع می‌شد گفت دقیقاً مثل هر دندانپزشک فولمی دیگری بود. سرگرد براون ریزنقش و آراسته و خشک هم یکی از این‌ها بود. آشنایی بازیل با او از جر و بحث‌شان بر سر کلاه مناسب در رختکن هتلی شروع شد؛ جر و بحثی که جر سرگرد کوچولو را حسابی درآورد و او را به حالی کشاند که آمیزه‌ای از خودخواهی مرد مجرد مسن و وسواس خاص پیردخترهاست. آن دو با یک تاکسی به خانه رفته بودند و از آن به بعد تا دم مرگ هر هفته دوبار با هم شام می‌خوردند. من هم یکی دیگر از آن "این و آن"ها بودم. اولین بار گرانت را، وقتی که هنوز قاضی بود، در بالکن باشگاه ملی لیبرال دیدم و میان‌مان یکی دو کلمه‌ای در باره‌ی هوا رد و بدل شد. بعد یک ساعتی در باره‌ی سیاست و خدا گفتگو کردیم؛ آخر مرد‌ها همیشه با غریبه‌های تمام عیار در باره‌ی مهم‌ترین چیزها حرف می‌زنند. دلیلش هم این است که در غریبه‌ی تمام عیار خود آدم را می بینیم -- آدم به هیئت خدا آفریده شده‌ای که صرف شباهتش به فلانی و یا شک در این که سبیلش برازنده‌اش است یا نه، مایه‌ی ندیده شدنش نمی‌شود.

          یکی از جالب‌ترین آدم‌های جماعت جوراجور آشنایان بازیل فردی به نام استاد چاد بود. در دنیای قوم شناسان (که دنیای بسیار جالبی‌است، اما با این دنیا خیلی فاصله دارد) استاد را، اگر نه اولین، دومین صاحب‌نظر برجسته در زمینه‌ی مناسبات وحشیان با زبان می‌دانستند. اهالی هارت استریت در بلومزبری او را مرد ریشوی عینکی  و طاسی با قیافه‌ای صبور --  قیافه‌ی آدمی مخالف کلیسا و ناجوابگو که یادش رفته چه طور می‌شود عصبانی شد -- می‌دیدند که با یک بغل کتاب و چتری فکسنی اما قابل اعتماد بین موزه‌ی بریتانیا و چند چایخانه‌ی آبرومند در رفت و آمد بود. استاد چاد هرگز بی کتاب و چتر دیده نمی‌شد و به قول بذله گویان اتاق نسخه‌های خطی فارسی در خانه‌ی آجری کوچکش در محله‌ی شپردزبوش با کتاب و چتر به بستر می‌رفت. استاد در این خانه با سه خواهرش، خانم‌هایی نیک نهاد اما بدرفتار، زندگی می کرد؛ و به سیاق دانش پژوهان روش‌مند زندگی عاری از غمی داشت که فرح بخش نبود. تنها وقت سرورانگیزش آخر شب‌هایی بود که رفیقش، بازیل گرانت، به خانه‌اش می‌آمد و با هم گپی جانانه و پرهیاهو می‌زدند.

          بازیل گرچه حول و حوش شصت سالگی بود، خلق و خوی بچه‌ای شلوغ را داشت  و به هر دلیل این خلق و خو گویا خاصه در خانه‌ی دوست ساعی و کم و بیش تنگدستش عیان می‌شد. سرخوشی گرانت را در آن شب خاصی که آن بلای غریب بر استاد نازل شده بود، خوب به خاطر می‌آورم (چون با هردوشان آشنا بودم و اغلب با آن‌ها شام می‌خوردم). استاد چاد مثل بیشتر افراد هم‌سنخ و طبقه‌اش (طبقه‌ی متوسط اهل علم) رادیکالی موقر و قدیمی مسلک بود. گرانت هم البته رادیکال بود، اما بیشتر از نوع رادیکالی‌ اهل چون و چرا و کم و بیش معمولی که بیشتر وقتش را به بد و بیراه گفتن به حزب رادیکال می‌گذراند. چاد به تازگی مقاله‌ای در مجله‌ای منتشر کرده بود که عنوانش " منافع زولو و مرز ماکانگوی نو" بود و در آن گزارش علمی دقیقی پیرامون مردم تچاکا را با اعتراضی سخت علیه برخی مداخلات در این رسوم از جانب بریتانیایی‌ها و آلمانی‌ها قرین کرده بود. استاد نشسته بود و مجله پیش رویش بود. نور چراغ روی شیشه‌های عینکش می‌تابید و چینی، نه از روی خشم، که از حیرت، به پیشانی انداخته بود. در این حال بازیل گرانت عرض و طول اتاق را گز می‌کرد و با صدایش، با سردماغی‌اش، و با گام‌های سنگینش اتاق را به لرزه می‌انداخت.

          می‌گفت: "استاد ارجمند، من نه با عقایدت، که با خودت مخالفت دارم. درست است که سنگ زولوها را به سینه می‌زنی، اما با آن‌ها همدردی نمی‌کنی. مسلم است که شیوه‌ی زولویی طبخ گوجه فرنگی و دعای زولویی پیش از فین کردن را خوب می‌دانی؛ اما منی که هر را از بر تشخیص نمی‌دهم آن‌ها را بیشتر از تو درک می‌کنم. تو البته داناتری، چاد، اما من زولوترم. آخر چرا همیشه کسانی از این وحشی‌های بی پیرکره‌ی زمین دفاع می‌کنند که نقطه‌ی مقابلشان هستند؟ چرا؟ تو عاقلی، خیرخواهی، آگاهی. اما چاد، تو وحشی نیستی. از خواب خوش بیرون بیا! به آینه نگاه کن! از خواهرهایت بپرس! با کتابدار موزه‌ی بریتانیا مشورت کن! به این چتر نگاه کن!" و آن شیئ حزن آور اما هنوز احترام برانگیز را بالا گرفت: "به این نگاه کن. بی بروبرگرد ده سال آزگار این را دستت گرفته‌ای و شک ندارم که در هشت ماهگی هم از آن استفاده کرده‌ای، بی این که هیچ به فکرت رسیده باشد که نعره‌ای بزنی و آن را مثل یک زوبین به هوا پرتاب کنی این طوری."

          و چنان چتر را پرتاب کرد که چتر ویژی از بالای سر طاس استاد عبور کرد و درق روی تل کتاب‌ها افتاد و گلدانی را به لرزه درآورد.

          استاد چاد که رویش هنوز به چراغ بود و پیشانی‌اش چین خورده بود، هیچ جنب نخورد اما گفت: "فکرت همیشه کمی زیادی تند می‌رود و بی اسلوب بیان می‌شود. هیچ تناقضی -- و هیچ کلامی نمی‌تواند بیانگر زمانی باشد که او صرف به پایان رساندن این کلمه کرد -- در ارزش قائل شدن برای محق بودن بومیان در سازگاری با مرحله‌ی تکاملی‌شان وجود ندارد؛ البته مادامی که آن مرحله را موافق خود می یابند و این سازگاری را ضروری ‌‌می‌دانند. یعنی، این سازشی که برایت شرحش را گفتم، متناقض با این نظر نیست که مرحله‌ی تکاملی مورد نظر، به هرحال، تا حد امکان توانایی ما در سنجش ارزش‌ها در عرصه‌ی روند‌های کیهانی، تا حدی به عنوان مرحله‌ی تکاملی پست‌تر تعریف پذیر است."

          استاد حرف که می‌زد، فقط لب‌هایش می‌جنبید و شیشه‌های عینکش همچنان مثل دو ماه رنگ پریده می‌درخشید.

          گرانت که چاد را نگاه می‌کرد، از خنده روده بر شده بود.

          گفت: "درست است، پسر نیزه سرخ من، تناقضی در کار نیست. اما تفاوت خلق و خو خیلی زیاد است. باری، هیچ یقین ندارم که زولو در مرحله‌ی تکاملی پست‌تری به سر می‌برد. من در زوزه کشیدن در مقابل ماه یا ترس از شیاطین در تاریکی هیچ بلاهت یا جهلی نمی‌بینم. از نظر من کاملاً فلسفی می‌نماید. چرا باید آدمی را که به کنه مرموز و مخاطره آمیز هستی پی می‌برد، ابله شمرد؟ چاد عزیز من، از کجا معلوم همین ما که در تاریکی از شیاطین نمی‌ترسیم، ابله نباشیم؟"

          استاد چاد به شیوه‌ی احترام آمیز کتابدوستان با پاکت بازکن استخوانی ورقی از مجله را شکافت و گفت: "بی شک این فرضیه‌ی قابل دفاعی است. طبق برداشت من فرضیه‌ای که ذهن تو را به خود مشغول کرده، این است که تمدن ما پیشرفتی به حساب نمی‌آید یا ممکن است به حساب نیاید، و در واقع (اگر منظورت را درست فهمیده باشم) نسبت به موقعیت‌هایی مثل یا مشابه موقعیت زولوها پسرفتی به حساب می‌آید یا ممکن است به حساب بیاید. علاوه بر این، مایلم تصدیق کنم که چنین گزاره‌ای در اساس، دست کم تا اندازه‌ای، گزاره‌ای اولیه است، و چنان که باید و شاید نمی‌تواند مورد بحث قرار بگیرد، یعنی مثل گزاره‌ی اولیه بدبینی، یا گزاره‌ی اولیه‌ی نیستی ماده، چنان که باید و شاید نمی‌تواند مورد بحٍث قرار بگیرد، اما تصور نمی‌کنم تو بر این عقیده باشی که در باره‌ی این گزاره چیزی بیش از قابل دفاع بودن آن را مطرح کرده‌ای، که پس یعنی تناقضی در حرفت نیست."

          بازیل کتابی را به طرف سر او پرت کرد و سیگاری بیرون آورد.

          گفت: "تو این را نمی‌فهمی، اما، از طرف دیگر، در عوض، از سیگار دود کردن ناراحت نمی‌شوی. سر در نمی‌آورم چرا با این رسم وحشیانه‌ی نفرت انگیز مخالفتی نمی‌کنی. من می‌توانم فقط این را بگویم که وقتی شروع کردم به زولو بودن، این کار را هم شروع کردم، حول و حوش ده سالگی. حرفم این بود که گرچه تو که دانشمندی، در باره زولو‌ها بیشتر می‌دانی، من که وحشی هستم، آن‌ها را بیشتر می‌شناسم. مثلاً، نظریه‌ی تو در باب منشا زبان، این که زبان منتج از زبان رمزی تدوین شده‌ی موجودی معین است، گرچه تو مرا با فضل و دانشت بمباران کردی، هنوز مجابم نمی‌کند؛ چون احساس می‌کنم نمی‌شود این طور باشد. اگر از من بپرسی چرا این طور فکر می‌کنم، می‌توانم فقط بگویم که چون زولویی هستم؛ و اگر از من بپرسی (که حتماً خواهی پرسید) تعریف من از زولو چیست، می‌توانم این سوالت را هم جواب بدهم. زولو کسی است که در ساعت هفت از درخت سیبی در ساسکس بالا رفته و در کوچه‌ای انگلیسی از شبحی ترسیده است."

          چاد بی جنبش لب باز کرد که: "فکرت --" اما حرفش را خورد. خواهرش با آن نرینگی که همیشه در چنین خانواده‌هایی در خواهران غلنبه می‌شود، دستی به در کوبید و ناگهان در را باز کرد و گفت: "جیمز، آقای بینگم از موزه‌ی بریتانیایی می‌خواهد تو را دو باره ببیند."

          فیلسوف با حالتی گیج از جا برخاست و با گام‌هایی مردد از اتاق بیرون رفت؛ گیجی‌اش از جنس بهتی بود که در این نوع از مردان همیشه حاکی از آنست که هرچند فلسفه را عادی می‌شمارند، زندگی معمولی را خیالی غریب و توانفرسا می‌دانند.

          بازیل گرانت گفت: "انشاالله که شما از مطلع شدن من ناراحت نشوید، دوشیزه چاد، اما از قرار موزه بریتانیایی یکی از مردان شایسته را یافته است. پس راست است، مگر نه، که استاد چاد قرار است مسئول مخزن نسخه‌های خطی آسیایی بشود؟"

          قیافه‌ی عبوس پیردختر شکفت و شور و هیجان فراوانش را آشکار کرد. گفت: "فکر می‌کنم راست است. در این صورت مطمئن باشید نه تنها مایه‌ی افتخار ما خواهرها، که بیشتر مایه‌ی آرامش خیال هم هست؛ از بابت خیلی چیزها. وضع مزاجی جیمز هیچ وقت خوب نبوده و بس که دستمان تنگ است، علاوه بر نظریات و اکتشافات طاقت فرسای خودش، که جانش به آن‌ها بند است، ناچار شده روزنامه نگاری و تدریس خصوصی هم بکند. اغلب ترس برم می‌دارد که نکند مخش عیب و ایرادی پیدا کند. اما فکر می‌کنم عقلش هنوز سرجایش است."

          بازیل با قیافه‌ای نگران گفت: "البته مایه‌ی خوشحالی است، اما این مذاکرات رسمی و اداری چنان پیش بینی ناپذیرند که جداً نمی‌توانم بگویم به آن امیدوار باشید، مبادا که تلخ کام بشوید. مردانی شایسته مثل برادر شما را می‌شناسم که قرین بخت و اقبال خود شده‌اند، اما سر آخر نصیبی جز نومیدی نبرده‌اند. البته اگر راست باشد --"

          زن با تندی گفت: "اگر راست باشد، یعنی کسانی که هرگز زندگی نکرده‌اند ممکن است قدمی در این راه بردارند."

          درست وقتی که زن حرف می زد، استاد ،همچنان گیج و منگ، وارد اتاق شد.

          بازیل با حالتی هیجان زده پرسید: "راست است؟"

          چاد پس ازیک دم گیجی پاسخ داد: "هیچ هم راست نیست. در بحث تو سه نکته‌ی سفسطه آمیز بود."

          گرانت پرسید: "منظورت چیست؟"

          استاد آرام گفت: "خب، این که گفتی می‌توانی از جوهر زندگی زولویی باخبر باشی، جدا از--"

          گرانت زد زیر خنده و به صدای بلند گفت: "آه! زندگی زولویی برود به درک! بگو ببینم پست را گرفتی؟"

          چاد با چشم‌های گشاد شده از حیرتی کودکانه متوجه قضیه شد و گفت: "منظورت پست مخزن داری نسخ خطی آسیایی است. آه، بله، گرفتم. اما ایراد واقعی بحث تو، که تصدیق می کنم بعد از بیرون رفتن از اتاق به فکرم رسید، این است که صرفاًً متضمن یک حقیقت زولویی جدا از امور مسلم نیست، بلکه دال بر این است که امور مسلم مطلقاًً مانع از کشف آن می‌شوند."

          بازیل گفت: "من شکست خوردم،" و نشست و خندید. در این حال خواهر استاد به اتاقش پناه برد، شاید -- یا  شاید هم نه..

 

خانه چاد را که ترک کردیم، دیروقت بود و راه میان شپردز بوش تا لمبث هم خیلی دراز و خسته کننده بود. شاید این امر عذر موجهی برای از خواب بیدار شدن ما (آخر من شب را در خانه گرانت به صبح رساندم) در وقتی که مایه‌ی خجالت بود -- راستش را بخواهید نزدیکی‌های ظهر -- باشد. حتا سر میز صبحانه‌ای چنین دیروقت هم با کاهلی تمام حاضر شدیم. گرانت، به ویژه، سر میز آن قدر خوابالود می‌نمود که به زحمت متوجه تل نامه‌ها در کنار بشقابش شد، و چه بسا اگر روی نامه‌ها تلگرام را نمی‌دید، به صرافت بازکردن آن‌ها نمی‌افتاد -- هر چه باشد تلگرام در میانه‌ی رواج بی مبالاتی نوباب، جبریت و فوریت واقعی خود را قبولانده است. گرانت با همان حواس پرتی که تخم مرغ پخته‌اش را شکست و چایش را نوشید، تلگرام را هم باز کرد. وقت خواندن آن نه از جا جنبید و نه حرفی بر زبان آورد؛ اما چیزی که نمی دانم چه بود، مرا برآن داشت که احساس کنم اندام بی حرکت گرانت ناگهان مثل سیم‌های گیتاری کارنکرده سفت و کشیده شده است. گرچه حرفی نزد و حرکتی نکرد، فهمیدم حال آدمی را دارد که سطلی آب سرد روی سرش ریخته اند. بنابراین وقتی از جا جست و لگدی به صندلی‌اش زد و شلنگ اندازبه طرف من آمد، حیرت نکردم.

          ورق تلگرام را پیش رویم گرفت و گفت: "از این چه می‌فهمی؟"

          متن تلگرام این بود: "لطفاً فوری بیایید. حال دماغی جیمز وخیم. چاد."

          پس از مکثی با تندی گفتم: "منظور این زن چیست؟ به خیال این زن‌ها استاد پیر بینوا از بدو تولد دیوانه بوده است." گرانت آسوده خاطر گفت: "اشتباه می‌کنی. درست است که همه‌ی زن‌های معقول فکر می‌کنند که همه‌ی ‌مردهای کتابخوان دیوانه‌اند. راستش را بخواهی این هم درست است که همه‌ی زن‌ها از هر قماش که باشند، فکر می‌کنند همه‌ی مرد‌ها از هر قماش که باشند، دیوانه‌اند. اما این چیزها را در تلگرام نمی‌نویسند، همان طور که در مورد سبزبودن علف یا ارحم الراحمین بودن خدا به آدم تلگراف نمی‌زنند. این جور چیزها از جمله چیزهای واضح و مبرهن است و اغلب هم خصوصی تلقی می‌شود. اگر دوشیزه چاد زیر نگاه غریبه‌ای در پستخانه نوشته است که برادرش خل شده است، می‌شود یقین کرد که دلیل این کارش آن بوده که قضیه حیاتی است و او هیچ چاره دیگری برای واداشتن ما به حرکت فوری به عقلش نرسیده است."

          خندیدم و گفتم: "که البته ما را به رفتن وامی‌دارد."

          جواب داد: "آه، بله، همین نزدیکی‌ها یک ایستگاه درشکه‌های کرایه‌ای هست."

          هنگام گذشتن از پل وست مینستر، میدان ترافالگار، پیکادلی، و خیابان آکسبریج، بازیل حرفی به زبان نیاورد. اما وقتی دروازه‌ی خانه را باز می‌کرد، گفت: "دوست عزیز، فکر می‌کنم متوجه خواهی شد که حرفم درست است. این یکی از غریب‌ترین و پیچیده‌ترین و حیرت انگیزترین وقایعی‌ست که تا به حال در لندن، یا، در واقع، در همه‌ی تمدن‌های بلند پایه به وقوع پیوسته است."

          گفتم: "در نهایت خضوع و خشوع اقرار می‌کنم که از این حرف چندان سر در نمی‌آورم. این خیلی خارق العاده یا پیچیده است که پیرمردی ناتوان و خوابگرد و خیالباف که همیشه در عالم تصورات دور از ذهن سیر می‌کند، از شنیدن خبری خوش دیوانه بشود ؟ این که مردی با سری چون شلغم و روحی چون تارعنکبوت توان روبرو شدن با بخت از خواب پریده‌اش را در خود نمی‌بیند، خیلی خارق العاده است؟ خلاصه بگویم، این که جیمز چاد از هیجان عقلش را از دست بدهد، خیلی خارق العاده است؟"

          بازیل با متانت جواب داد: "به هیچ وجه خارق العاده نیست. این که استاد دیوانه شده باشد، به هیچ وجه خارق العاده نیست. آن چیز خارق العاده‌ای که حرفش را زدم، این نبود."

          پا بر زمین کوبیدم و پرسیدم، "پس چه چیز خارق العاده بود؟"

          بازیل زنگ در را به صدا در آورد و گفت: "چیز خارق العاده این است که او از هیجان دیوانه نشده است."

          در که باز شد، هیکل دراز و لاغر مسن‌ترین دوشیزه چاد در آستانه‌ی در پدیدار شد. دو دوشیزه چاد دیگر هم به همین ترتیب در راهرو تنگ و اتاق نشیمن کوچک سبز شدند. چنین می‌نمود که چیزی را از نظر پنهان می‌کنند. به سه بانوی سیاهپوش نمایشنامه‌ای غریب از مترلینک می ماندند که به سیاق همسرایان یونانی فاجعه را از دید حضار پوشیده می‌دارند.

          یکی از آن‌ها با صدایی خشک و دردآلود گفت: "بنشینید، لطفاً! فکر می کنم بهتر است اول شرح ماجرا را بشنوید."

          سپس، همچنان که با قیافه‌ای دمغ به نقطه‌ای نامعلوم در پس پنجره خیره شده بود، با صدایی بی روح و یکنواخت ادامه داد: بهتر است همه‌ی ماجرا را همان طور که رخ داده تعریف کنم. امروز صبح بساط صبحانه را من جمع ‌کردم، خواهرهایم هردو ناخوش بودند و پایین نیامده بودند. برادرم تازه از اتاق بیرون رفته بود، حتماً برای این که کتابی بیاورد. هرچند وقتی برگشت، کتابی همراه نداشت. مدتی ایستاد و به بخاری دیواری خالی خیره شد. گفتم: "پی چیزی می‌گشتی؟" جوابی نداد، اما چون اغلب خیلی حواس پرت است، جواب ندادنش عادی بود. دوباره پرسیدم، باز هم جوابی نداد. گاهی چنان در بحر تفکر فرو می‌رود که فقط باید دست روی شانه‌اش گذاشت تا متوجه حضور آدم بشود. به همین دلیل به طرفش رفتم. واقعاً نمی‌دانم احساسی را که داشتم چه طور بیان کنم. حالا خیلی احمقانه به نظر می‌رسد، اما آن وقت خیلی هولناک می‌نمود. حقیقت آن است که جیمز روی یک پایش ایستاده بود.

          گرانت به کندی لب به خنده گشود و دست‌هایش را با احتیاط به هم مالید.

          گفتم: "روی یک پایش ایستاده بود؟"

          زن با لحنی بی روح که نشانی از آگاهی از غرابت حرفش نداشت، پاسخ داد: بله. روی پای چپش ایستاده بود و پای راستش را طوری در هوا کج نگه داشته بود که شست پایش خمیده بود. پرسیدم پایش درد می‌کند. به جای جواب زاویه‌ی خمش پای راستش را چنان تغییر داد که انگار با شست پایش که حالا رو به دیوار بود، به پای چپش اشاره می‌کند. همچنان موقرانه به بخاری دیواری نگاه می‌کرد.

          چون حسابی ترسیده بودم فریاد زدم: "جیمز، چی شده ؟" جیمز با پای راستش سه بار در هوا لگد پراند؛ آن یکی پایش را هم بالا برد و سه بار هم با آن در هوا لگد پراند و مثل فرفره دور خودش چرخید. داد کشیدم: "دیوانه شده ای؟ چرا جوابم را نمی‌دهی؟" رو به رویم ایستاد و با همان حالت همیشگی ابرو‌های بالا انداخته و چشم های عینکی گشاد شده به من که حرف می‌زدم خیره شد. یکی دو ثانیه‌ای بی حرکت ماند  و بعد تنها جوابش این بود که آهسته پای چپش را از روی زمین برداشت و آن را حلقه وار در هوا چرخاند. به طرف در دویدم و فریاد کشان کریستینا را صدا زدم. شرح مفصل نمی‌دهم که بعد چه‌ها کشیدیم. هرسه نفرمان با او حرف زدیم و با التماس و درخواستی که مرده را هم ممکن بود زنده کند، از او خواستیم که با ما حرف بزند، اما جز جست زدن و رقصیدن و لگد زدن با همان قیافه‌ی موقر و خاموش کاری نکرد. انگار که پاهایش از آن خودش نبود، یا از آن شیاطین بود. از آن وقت تا به حال یک کلمه هم با ما حرف نزده است.

          برافروخته از جا بلند شدم و گفتم: "حالاکجاست؟ نباید تنهایش بگذاریم."

          دوشیزه چاد خونسرد گفت: "دکتر کولمن پیشش است. در باغ هستند. دکتر کولمن فکر کرد که اگر جیمز هوایی بخورد حالش جا می‌آید. نمی‌تواند که به خیابان برود."

          من و بازیل به سرعت به طرف پنجره‌ای که رو به باغ باز می‌شد، رفتیم. باغکی آراسته بود؛ باغچه‌ها کمی بیش از اندازه پاکیزه و مثل گل و بته‌ی فرش رنگینی می‌نمودند؛ گرچه که  در آن روز تابستانی آفتابی و دل‌انگیز از کیفیت طبیعی و گرمسیری سرشاری برخوردار بودند. در میان چمنزاری سبز و خرم و کم و بیش مدور دو تن ایستاده بودند. یکی از آن دو مرد کوچک اندام و چست و چابک و ریش سیاه با کلاهی براق (دکتر کولمن) بود که بسیار آرام و واضح صحبت می‌کرد، اما در قیافه‌اش انقباضی عصبی دیده می‌شد. دیگری دوست پیرمان بود که با قیافه‌ی پرحوصله و چشم‌های جغدوارش به حرف‌های دکتر گوش می‌کرد. نور تند آفتاب مثل نور چراغ در شب پیش، وقتی که بازیل جنجالی آداب دانی ساعیانه‌ی او را به سخره گرفته بود، روی شیشه‌های عینکش می‌تابید. جز از یک جهت حالت آن روز صبحش شبیه همان حالت شب پیشش بود؛ و آن این که گرچه با قیافه‌ای آرام به حرف دیگری گوش سپرده بود، پاهایش مثل پاهای عروسک خیمه شب بازی سختکوشانه گرم رقص بود. گل‌های آراسته و درخشش آفتابی باغ شگفتی و وضوح وصف ناپذیری به حضور این اعجوبه می‌بخشید -- اعجوبه‌ای با کله‌ی یک تارک دنیا و پاهای یک دلقک. آخر معجزه‌ها باید همیشه در روز روشن رخ بدهند. شب آن‌ها را باورکردنی و بنابراین پیش پا افتاده جلوه می‌دهد.

            حالا دیگر خواهر دومی هم به اتاق آمده و غمگین کنارپنجره ایستاده بود.

            گفت: "ادلید، می‌دانی که آقای بینگم از موزه دوباره ساعت سه می‌آید."

            ادلید چاد به تلخی گفت: "می‌دانم، خیال می‌کنم باید قضیه را به او بگوییم. فکر می‌کردم که اقبال خوش هیچ‌وقت آسان به سراغ ما نمی‌‌آید."

            گرانت ناگهان چرخی زد و گفت: "منظورتان چیست؟ چه چیزی را باید به آقای بینگم بگویید؟"

            خواهر استاد با لحنی کم و بیش تند گفت: "شما خودتان خوب می‌دانید که چه چیزی را باید به او بگویم. نمی‌دانم که چه‌طور باید گفت. فکر می‌کنید که مخزن دار نسخه‌های خطی آسیایی مجاز است این‌طور رفتار کند؟" و یک آن به آن که در باغ بود و قیافه‌ای درخشان و گوش سپار و پاهایی بی قرار داشت، اشاره کرد.

            بازیل گرانت با حرکتی ناگهانی ساعتش را بیرون آورد و گفت: "گفتید چه ساعتی آن مرد از موزه‌ی بریتانیایی می‌آید؟"

            دوشیزه چاد کوتاه گفت: " ساعت سه."

            گرانت گفت: "پس یک ساعت وقت دارم، " و بی آن که حرف دیگری بزند پنجره را بالا کشید و به باغ پرید. یکراست به سراغ دکتر و مرد مجنون نرفت، بلکه با احتیاط در حالی که وانمود می‌کرد به آن‌ها اعتنایی ندارد، دور و برشان پلکید. بعد در چند قدمی آن‌ها ایستاد و ظاهراً به شمردن پول خردهایی که از جیب شلوارش بیرون آورده بود، سرگرم شد؛ اما پیدا بود که از زیر لبه‌ی پهن کلاهش آن‌ها را می‌پاید.

            ناگهان راه افتاد و به استاد چاد نزدیک شد و با صدای آشنای بلند ش گفت: " خب، رفیق شفیق، هنوز هم فکر می‌کنی که زولوها از ما پست‌ترند؟"

            دکتر گرهی بر ابروانش انداخت و دستپاچه شد؛ گویی می‌خواست حرفی بر زبان بیاورد. استاد سر تاس و متین‌اش را دوستانه به سوی گرانت چرخاند، اما جوابی نداد و بی جهت با پای چپش لگدی در هوا پراند.

            بازیل همچنان با همان صدای بلند و رسا ادامه داد: "دکتر کولمن را هم هم‌رای خودت کرده‌ای؟"

            چاد فقط پای چپش را روی زمین کشید و با پای دیگر لگد پرانی کرد؛ قیافه‌اش همچنان پرسش آمیز و خیرخواهانه می‌نمود. دکتر با لحنی کم و بیش تند گفت: "برویم تو، استاد؟ حالا دیگر باغ را به من نشان داده‌اید. باغی زیبا. یکی از زیباترین باغ‌ها. بیایید برویم تو،" و کوشید در کنار قوم‌شناس لگد پران قدم بردارد و در همین حال زیر لب به گرانت گفت: "باید از شما خواهش کنم با سوال کردن ناراحتش نکنید. خیلی خطرناک است. باید آرامش خاطر داشته باشد."

            بازیل همچنان خونسرد گفت: "البته به راهنمایی‌های شما باید گوش داد، دکتر. سعی می‌کنم رعایت کنم. امیدوارم این که مرا ساعتی با دوست بیچاره‌ام در این باغ تنها بگذارید، منافاتی با توصیه‌های شما نداشته باشد. می‌خواهم مراقبش باشم. به شما اطمینان می‌دهم، دکتر کولمن، که خیلی کم با او حرف بزنم، و همین حرف کم هم همان قدر آرام بخش خواهد بود که -- که شربت."

            دکتر متفکرانه شیشه‌های عینکش را پاک کرد.

            گفت: "این که مدتی طولانی بدون کلاه، با سر تاسش، زیر آفتاب تند باشد، برایش خطر دارد."

            بازیل با آرامش خاطر گفت: "این مشکل راه حل دارد، " و کلاه بزرگش را از سر برداشت و آن را روی کله‌ی تخم مرغی استاد گذاشت. استاد سر بر نگرداند اما با چشمانی خیره به افق رقص کنان دور شد.

            دکتر دو باره عینکش را به چشم زد، چند ثانیه‌ای جدی آن دو را نگاه کرد؛ دراین حال سرش مثل سر پرنده به یک سو خم بود. سپس گفت: "باشد،" و به طرف خانه خرامید. در این هنگام سه دوشیزه چاد از پنجره‌ی اتاق نشیمن به باغ نگاه می‌کردند. سه خواهر مشتاقانه یک ساعت تمام سرگرم تماشای منظره‌ای بودند که از خود جنون هم خارق العاده‌تر بود.

            بازیل گرانت چند سوال از مرد مجنون کرد، بی آن که موفق شود او را به کاری جز ادامه‌ی جست و خیز وادار کند. بعد دفترچه‌ی یادداشت قرمزی از یک جیبش و مداد بزرگی از جیب دیگرش بیرون آورد.

            شتابزده شروع به یادداشت برداری کرد. وقتی پیرمرد دیوانه جست و خیز کنان از او دور می‌شد، چند قدمی در پی‌اش می‌دوید، می‌ایستاد،  و دو باره یادداشت برمی‌داشت. به این ترتیب آن دو دور چمنزار مدور سر در پی یکدیگر داشتند، در حالی که یکی با قیافه‌ی مردی سرگرم حل معما مشغول نوشتن و دیگری مثل بچه‌ای سرگرم جست و خیز و بازی بود.

            حدود سه ربعی که از این بازی ابلهانه گذشت، گرانت مداد را در جیبش گذاشت، اما دفتر یادداشت را در دستش باز نگه‌داشت و دور استاد دیوانه چرخید و راست جلو رویش سبز شد.

            بعد اتفاقی افتاد که حتا کسانی که با ماجراهای عجیب و غریب صبح رو به رو شده بودند، انتظارش را نداشتند یا خوابش را هم نمی‌دیدند. استاد، بازیل را که پیش روی خود دید، چند ثانیه‌ای با مهربانی کم‌رنگی به او خیره شد؛ بعد پای چپش را بالا برد و آن را همان طور که خواهرش به عنوان نخستین کار محیرالعقولش وصف کرده بود، خم کرد. تا او چنین کرد، بازیل گرانت هم پایش را بالا برد و راست جلو روی او نگه‌داشت، به طوری که تخت صاف چکمه‌اش روبه روی چاد قرار گرفت. استاد پای خمیده‌اش را پایین آورد  و وزنش را روی آن انداخت و پای دیگرش را مثل کسی که در حال شنا باشد، عقب برد و در هوا بلند کرد. بازیل پاهایش را به شکل ضربدر درآورد؛ بعد پاها را از هم دور کرد و جستی در هوا زد. سپس پیش از آن که تماشاگران بتوانند کلمه‌ای بر زبان بیاورند یا حتا فکری در باره‌ی آنچه می‌دیدند بکنند، هر دو در برابر یکدیگر رقصی را آغاز کردند که به نوعی رقص تند یا ملوانی می‌مانست؛ و حالا دیگر آفتاب نه بر یک مرد دیوانه، که بر دو مرد دیوانه می‌تابید.

            آن دو چنان کور و کر و فرورفته در بحرجنون بودند که متوجه نشدند دوشیزه چاد بی تاب و بی قرار و التماس آمیز به باغ آمده و آقایی هم در پی‌اش روان بوده است. استاد چاد و بازیل گرانت گرم پیچ و تاب رقص بودند که با شنیدن صدای سخت و سرد ادلید چاد که می‌گفت: "آقای بینگم از موزه‌ی بریتانیایی" خشکشان زد.

            آقای بینگم ترکه و خوش لباس بود و ریش خاکستری نوک تیز و کم و بیش زیبا، دستکش‌هایی بی عیب و نقص، و رفتاری رسمی اما دلنشین داشت. از قماش مردم بسیار متمدن بود، همچنان که استاد چاد از قماش عالمان نامتمدن بود. رفتار رسمی و در عین حال دلپذیر آقای بینگم به اعتبارش می‌افزود. کتابشناسی خبره بود و با محافل هنری آشنایی داشت. به رغم همه‌ی دانش و تجربه‌اش منظره‌ی دو مرد خاکستری موی کت و شلوار پوش آراسته که به جای چرت بعد از غذا مثل بند بازان شلنگ تخته می‌انداختند، برایش غریب بود.

            استاد در نهایت متانت به کارهای محیرالعقولش ادامه داد، اما گرانت بی درنگ از جست و خیز باز ایستاد. دکتر بار دیگر بر صحنه پدیدار شد، و با چشم‌های سیاه درخشان، زیر کلاه سیاه درخشان، بی تاب و بی قرار به تناوب از یکی نگاه برمی‌گرفت و به دیگری خیره می‌ماند.

            بازیل رو به او گرداند و گفت: "دکتر کولمن، ممکن است لطفاً دو باره چند دقیقه‌ای استاد چاد را سرگرم کنید؟ مطمئنم که به شما احتیاج دارد. آقای بینگم، استدعا دارم تقاضای مرا برای گفتگوی خصوصی کوتاه بپذیرید. اسم من گرانت است."

            آقای بینگم، از موزه‌ی بریتانیایی، احترام آمیز و اندکی حیرت‌زده سر فرود آورد.

            بازیل آسوده خاطر ادامه داد: "با پوزش از دوشیزه چاد، بفرمایید به خانه برویم." و کتابدار متحیر را به سرعت از در پشتی خانه به اتاق نشیمن راهنمایی کرد.

            بازیل آقای بینگم را به نشستن بر صندلی دعوت کرد و گفت: "آقای بینگم، تصور می‌کنم دوشیزه چاد شما را از این اتفاق غم‌انگیز با خبر کرده‌اند."

            بینگم که پریشان خاطر و متاثر به میز چشم دوخته بود، گفت: "بله، آقای گرانت، قادر به بیان تاسفم از این مصیبت وارده‌ی هولناک نیستم. رخ دادن چنین اتفاقی آن هم درست وقتی که تصمیم گرفته‌ایم تصدی مقامی نه چندان درخور شان دوست والا مقامتان را به ایشان بسپاریم، بسیار مایه‌ی کدورت خاطر است. ظاهراً، البته -- واقعاً ، نمی‌دانم چه بگویم، استاد چاد، البته -- صمیمانه اعتقاد دارم -- قوای دماغی بی نهایت ارزشمند خود را باز خواهد یافت، اما متاسفانه -- جداً متاسفانه -- باید اظهار کرد که ترقص متصدی نسخ خطی توجیه پذیر نخواهد بود."

            بازیل گفت: "پیشنهادی دارم،" و ناگهان بر صندلی‌اش نشست و آن را به طرف میز کشاند. آقای بینگم از موزه‌ی بریتانیایی گفت: " مایه‌ی خوشوقتی‌ست، البته،" و سرفه‌ای کرد و صندلی‌اش را پیش کشید.

            در لحظاتی که بازیل سینه صاف می‌کرد تا آماده‌ی گفتن شود، صدای تیک تاک ساعت روی پیش بخاری شنیده می‌شد؛ سپس گفت: "پیشنهاد من این است چه بسا بشود آن را نوعی مصالحه تلقی کرد پیشنهاد من این است که حکومت (به گمانم از طریق موزه‌ی شما) باید تا زمانی که استاد چاد دست از رقصیدن برنداشته، سالیانه 800 پاوند به او بپردازد."

            آقای بینگم گفت: "سالیانه هشتصد!" و برای نخستین بار چشم‌های آبی آرامش را به مخاطبش دوخت و خیره ماند. "فکر می‌کنم کاملاً متوجه منظورتان نشده‌ام. منظورتان این است که استاد چاد را در وضعیت کنونی باید با حقوق هشتصد پاوند در بخش نسخ خطی آسیایی استخدام کرد؟"

            گرانت با عزمی جزم سر تکان داد.

            با لحنی محکم گفت: "نه، نه. درست است که چاد یکی از دوستان من است و هر کاری از دستم برآید برایش انجام می‌دهم، اما نمی‌گویم، نمی‌توانم بگویم، که باید مسئولیت نسخ خطی آسیایی را به او سپرد. تا این حد پیش نمی‌روم. فقط می‌گویم که تا زمان ترک رقص باید به او 800 پاوند بپردازید. مسلماً شما بودجه‌ای را به کارهای پژوهشی اختصاص داده‌اید."

            آقای بینگم حیرت‌زده نگاه می‌کرد.

            همچنان که پلک می‌زد گفت: "واقعاً نمی‌دانم چه می‌گویید. آیا از ما می‌خواهید که به دیوانه‌ای مسلم مادام‌العمر حدود هزار پاوند در سال مقرری بدهیم؟"

            بازیل پیروزمندانه فریاد کشید: "به هیچ وجه، هرگز نگفتم مادام‌العمر. به هیچ وجه."

            بینگم سلیم که می‌کوشید خونسردی خود را حفظ کند پرسید: "پس چه؟ تا کی باید این مقرری ادامه داشته باشد؟ تا وقت مرگش؟ تا روز قیامت؟"

            بازیل که شادمانه لبخند می‌زد گفت: "نه، تا وقتی که دست از رقصیدن بردارد." و خشنود روگرداند و دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد.

            بینگم همچنان به بازیل گرانت خیره ماند.

گفت: "ببینید، آقای گرانت، جداً منظورتان این است که حکومت صرفاً به این دلیل که استاد چاد (ببخشید که این عبارت را به کار می‌برم) دیوانه شده است حقوقی بسیار بالا به او بپردازد؟ یعنی فقط چون این طور در حیاط پشتی ورجه ورجه می‌کند باید بیش از چهار کارمند شایسته حقوق دریافت کند؟"

گرانت خونسرد گفت: "دقیقاً همین طور است."

"که این حقوق مسخره نه فقط برای رقص مسخره، که در واقع برای دست کشیدن از رقص مسخره است؟"

گرانت گفت: "البته بالاخره باید جایی متوقف شود."

بینگم از جا برخاست و عصا و دستکش‌هایش را برداشت.

به سردی گفت: "واقعاً دیگر جای حرفی باقی نمانده آقای گرانت. شاید آنچه که سعی دارید برایم توضیح بدهید شوخی باشد شوخی‌ای که کمی بی رحمانه به نظر می‌آید. شاید هم حقیقتاً نظرتان این طور باشد، که در این صورت از قبول پیشنهاد شما معذورم. اما، به هر حال، از عهده‌ی من خارج است. ناخوشی روانی یا اختلال دماغی استاد چاد چندان برایم ناراحت کننده است که نمی‌توانم به آسانی در باره‌اش حرف بزنم. اما واضح است که هر چیزی حد و حدودی دارد، و اگر رئیس کتابخانه‌ی موزه‌ی بریتانیایی هم دیوانه می‌شد مسلماً و متاسفانه مقام خود را از دست می‌داد."

به طرف در گام برمی‌داشت که دست گرانت به نشانه‌ی اخطار مانع از رفتنش شد.

بازیل آمرانه گفت: "بایستید! حالا که هنوز وقت باقی‌ست بایستید. آقای بینگم، مایلید در کاری بزرگ سهیم باشید؟ مایلید به سرفرازی اروپا -- سرفرازی علم -- کمک کنید؟ مایلید وقتی موی سرتان سفید شد یا ریخت، به دلیل شرکت در کشفی بزرگ سربلند باشید؟ مایلید --"

بینگم ناگهان میان حرفش دوید، "و اگر مایل باشم، آقای گرانت "

بازیل آرام گفت، "در این صورت کار ساده‌ای انجام بدهید. به چاد تا وقتی که دست از رقصیدن بردارد سالیانه 800 پاوند بدهید."

بینگم دستکش‌هایش را با خشم در هوا تکان داد و بی صبرانه به سوی در رفت، اما راه بیرون رفتنش سد شده بود، چون دکتر کولمن به اتاق وارد می‌شد.

دکتر کولمن با صدایی عصبی و رازگویانه گفت: "ببخشید، آقایان، راستش، آقای گرانت، من -- من چیز ناراحت کننده‌ای در مورد استاد چاد کشف کرده‌ام."

بینگم جدی نگاهش کرد.

گفت: "از همین می‌ترسیدم، به گمانم از می‌گساری حرف می‌زنید."

دکتر کولمن چنان که گویی قضیه خیلی وخیم‌تر از این حرف‌هاست تکرار کرد، "می‌گساری! آه، نه، می‌گساری در کار نیست."

آقای بینگم کمی برآشفت و صدایش شتاب‌زده و گنگ شد: "جنون آدمکشی --"

پزشک بی‌ حوصله گفت: "نه، نه."

بینگم بی تاب گفت: "فکر می‌کند که از شیشه درست شده، یا ادعای خدایی می‌کند -- یا --"

دکتر کولمن ناگهان به تندی گفت: "نه، واقعیت این است که، آقای گرانت، کشف من از نوع دیگری‌ست. مسئله این است که او --"

بینگم معذب و بلند گفت: "آه، بگویید دیگر، آقا!"

کولمن به عمد تکرار کرد: "مسئله این است که او دیوانه نیست."

"دیوانه نیست!"

دکتر کوتاه گفت: "برای تشخیص جنون آزمایش‌های جسمی کاملاً شناخته شده‌ای به کار می‌وروند. نتیجه‌ی هیچ کدام از این آزمایش‌ها مثبت نبوده است."

بینگم نومیدانه فریاد کشید: "پس چرا می‌رقصد؟ چرا جواب ما را نمی‌دهد؟ چرا با خانواده‌اش حرف نزده است؟"

دکتر کولمن به سردی گفت: "خدا می‌داند، وظیفه‌ی من تشخیص جنون است، نه بلاهت. این مرد دیوانه نیست."

آقای بینگم گفت: "یعنی چه؟ یعنی نمی‌توانیم او را وادار به شنیدن حرف‌هایمان کنیم؟ هیچ کس نمی‌تواند به هیچ ترتیبی با او ارتباط برقرار کند؟"

صدای گرانت ناگهان و رسا، مثل زنگی فلزی، به گوش رسید:

گفت: "خوشحال می‌شوم پیام شما را به او برسانم."

هر دو مرد به او خیره شدند.

هم‌زمان با هم فریاد کشیدند: "پیام به او؟ چه طور به او پیام می‌رسانید؟"

بازیل به شیوه‌ی معمول خود به کندی خنده‌ای به لب آورد.

گفت: "اگر واقعاً می‌خواهید بدانید چه طور پیام شما را به او می‌دهم --" اما بینگم میان حرفش پرید.

بینگم هیجان‌زده با صدای بلند گفت: "البته، البته."

بازیل گفت: "خب، این طور." و ناگهان جستی در هوا زد، کف چکمه‌ها رامحکم به زمین کوبید، و بعد روی یک پا ایستاد.

قیافه‌اش جدی بود، گرچه این که یکی از پاهایش را در هوا تاب می‌داد، کم و بیش این حالت را ضایع می‌کرد.

گفت: "شما من را وادار به این کار می‌کنید. وادارم می‌کنید که دوستم را لو بدهم. و من به خاطر خودش این کار را می‌کنم."

قیافه‌ی پر احساس بینگم چنان که گویی منتظر افشاگری ننگینی‌ست، محنت‌زده شد. گفت: "البته، خیلی دردناک است --"

بازیل پای معلق در هوایش را چنان محکم روی فرش کوبید که همه خشکشان زد.

فریاد کشید: "ابله‌ها! این مرد را اصلاً دیده‌اید؟ وقتی جیمز چاد پریشان و دلتنگ با آن کتاب‌های بی‌خاصیت و چتر لعنتی‌اش از خانه‌ی ملال آورش به کتابخانه‌ی نکبت‌زده‌ی شما رفت و آمد می‌کند، هیچ نگاهش کرده‌اید و دیده‌اید که چشم‌های یک آدم متعصب را دارد؟ هرگز متوجه نشده‌اید که پس عینک و بالای یقه‌ی کهنه‌ی نخ نمای او نگاه و قیافه‌ی مردی را می‌شود دید که می‌توانست رافضی‌ها را سوزانده باشد، یا در راه کیمیا جان باخته باشد؟ ازجهتی همه‌اش تقصیر من است: من آتش ایمان مرده‌اش را روشن کردم. در باره‌ی نظریه ی مشهورش در باب زبان -- این نظریه که زبان در برخی از افراد کامل بود و دیگران به سادگی با مشاهده‌ی این افراد زبان را از آن‌ها کسب کردند -- با او مجادله کردم. همین طور به او کنایه زدم که از چیزهای ساده و عملی سر در نمی‌آورد. خب این آدم متعصب سربلند چه کرده است؟ جوابم را داده است. نظام زبانی خاص خودش (که توضیح آن خیلی وقت می‌گیرد) را ابداع کرده است؛ زبانی از خودش درآورده است. و قسم خورده است که تا زمانی که مردم آن را بفهمند، تا زمانی که بتواند با این زبان با ما حرف بزند، به هیچ زبان دیگری تکلم نخواهد کرد. و این کار را نخواهد کرد. من با دقت و توجه زیاد این را دریافته‌ام؛ و به خدا قسم که دیگران هم به این ترتیب درخواهند یافت. این کار نیمه‌کاره نخواهد ماند و او آزمایشی را به نتیجه خواهد رساند. تا زمانی که دست از رقصیدن بکشد، سالیانه 800 پاوند از جایی خواهد داشت. بازداشتن او از کارش جنگی ننگین علیه اندیشه‌ای بزرگ و اذیت و آزاری مذهبی‌ست."

آقای بینگم دوستانه دستش را به سوی گرانت دراز کرد.

گفت: "متشکرم، آقای گرانت، امیدوارم بتوانم محل تامین 800 پاوند را پیدا کنم، و گمان می‌کنم که می‌توانم. می‌توانم برسانمتان؟"

گرانت صمیمانه گفت: "خیلی خیلی متشکرم، آقای بینگم، اما بهتر است به باغ بروم و با استاد گپی بزنم."

گفتگوی میان چاد و گرانت به نظر خصوصی و دوستانه می‌نمود. وقتی آنجا را ترک می‌کردم، آن دو همچنان می‌رقصیدند.

 


 

*این ترجمه ویراستی تازه از ترجمه‌ای‌ست که در مجموعه‌ای از داستان‌های چسترتن به نام  نوادرالمشاغل ( به ویراستاری هرمز ریاحی، انتشارات فکر روز، 1377) منتشر شد. آن ترجمه متاسفانه -- و به هر دلیل --  ایرادهایی داشت که در این ویرایش مترجم کوشیده آن‌ها را رفع کند.

 


ولفگانگ بورشرت Wolfgang Borchert  

۱۹۲۱ـ ۱۹۴۷

در هامبورگ به دنیا آمد. پیش از جنگ به بازیگری و کتابفروشی پرداخت. در سال 1942 به جبهه روسیه اعزام و در آنجا سخت زخمی شد. به دلیل انتقاد های تند و بی پروا از رژیم نازی دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. بعد از رهایی درسال 1945 یکسره بیمار بود، با این حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. داستان ها و نوشته هایش در دو کتاب The Sad Geraniums (شمعدانی های غمگین) و The Man Outside ( بیرون، جلوی در) گردآوری شده است.

 

بمان زرافه

بر سکوی خالی شبانگاه که باد زوزه کش بر آن می گذشت، در سالن متروک مهتابی خاکستری دودی بزرگ ایستاد. شب ها ایستگاه های خالی ته دنیایند، خاموش، پوچی پرورده. و تهی. تهی، تهی، تهی. اما اگر پیشتر بروی، گم می شوی.

پس گم شده ای. چرا که تاریکی صدایی مهیب دارد. نمی توانی از آن بگریزی و برق آسا بر تو چیره شده است. با یاد قتلی که دیروز مرتکب شدی، بر تو می تازد. و با پیش آگهی از قتلی که فردا مرتکب خواهی شد، بر تو حمله ور می شود. و فریادی را از اندرونت بالا می کشاند: فریاد ناشنیده ماهی یکه و تنها، که در دریای خودش غرق می شود. و فریاد صورتت را تکه پاره می کند و گودی هایی پر از خوف و خطر گذشته در آن پدید می آورد که دیگران را می ترساند. تاریکی خوفناک این چنین خاموش است فریاد جانور یکه و تنها در دریای خودش.

و چون سیلابی برمی آید و پیش می تازد، تیره بال، تهدیدگر، موج وار. و شرورانه فش فش می کند، چون کف.

در ته دنیا ایستاد. چراغ های نئون سفید سرد و بی رحم بودند و همه چیز را عریان و محزون می کردند. اما پس آن ها تاریکی ترسناکی گسترده می شد. هیچ سیاهی ای به سیاهی تاریکی پیرامون چراغ های سفید سکو های خالی شبانگاه نبود.

دختر با آن دهان بس سرخ در سیمای رنگ پریده گفت، می بینم سیگار داری.

گفت، آره، دارم.

دختر نزدیک شد و به زمزمه گفت، پس چرا با من نمی آیی؟

گفت، نه، برای چی؟

دختر دوروبرش موس موس کرد، نمی دانی به چی می مانم.

جواب داد، می دانم، مثل همه آن های دیگر می مانی.

تو زرافه ای، گنده بک، یک زرافه کله شق! می دانی چه طوری ام، هان؟

گفت، گرسنه و لخت و بزک کرده. مثل همه شان.

دختر کنار دستش نخودی خندید، تو زرافه دیلاق و خنگی، اما تو دل برویی و سیگار هم که داری. بیا، پسر، تاریک است.

به دختر نگاه کرد. خندید، باشد، تو به سیگار می رسی و من تو را می بوسم. اما اگر دست به پیرهنت بزنم، چی؟

دختر گفت، آن وقت سرخ می شوم، و او فکر کرد که خنده دندان نمای دختر جلف است.

قطاری باری در ایستگاه زوزه کشید. و ناگهان از جا کنده شد. چراغ عقب کم سویش سراسیمه در تاریکی محو شد. دنگ دنگ، جیرجیر، درق درق، تلغ تلغ رفته. بعد با دختر رفت.

بعد دست ها، صورت ها و لب ها. فکر کرد، اما همه صورت ها خون چکانند، از دهان ها خون بیرون می ریزد، و در دست ها نارنجک دستی است. اما بعد بزک را مزه کرد و دست دختر بازوی استخوانی اش را گرفت. بعد صدای ناله ای بلند شد و کلاهخودی فولادی پایین افتاد و چشمی ترکید.

فریاد کشید، تو داری می میری.

دختر شاد شد، مردن، این شد یک چیزی!

بعد دختر کلاهخود را تا پیشانی پس زد. موی تیره درخت درخششی ملایم داشت.

به زمزمه گفت، آه، موهایت.

دختر نرم پرسید، می مانی؟

آره.

زیاد؟

آره.

همیشه؟

گفت، موهایت بوی ترکه های تر را می دهد.

دختر دوباره پرسید، همیشه؟

و بعد از دوردست: فریاد بلند، درشت، نزدیک. فریاد ماهی، فریاد خفاش، فریاد سوسک سیاه. فریاد جانوروار تا به حال نشنیده لوکومو تیو. آیا قطار، ترسیده از آن فریادد، روی ریل ها به حرکت در آمد؟ فریاد زرد سبز ناشناخته نو زیر صور فلکی رنگ باخته. آیا آن فریاد ستاره ها را به لرزه در آورد؟

بعد پنجره را باز کرد، چون شب با دست های سرد به سینه عریانش چنگ انداخته بود، و گفت: من باید بروم.

بمان، زرافه! دهان دختر در صورت پریده رنگش سرخی می زد.

اما زرافه با گام هایی که طنینی پوک داشت، با طمانینه از پیاده رو گذشت. و پس او خیابان مهتابی خاکستری باردیگر در سکوت فرو رفت و به تنهایی حجری اش برگشت. پنجره های چون چشم خزنده مرده می نمودند، گویی با پوسته ای شیری مات شده بودند. پرده ها، پلک های سنگینخوابی که در خفا نفس می کشیدند، آرام موج می خوردند. تاب خوران. تاب خوران، سفید، نرم، و غمگین پس او در جنبش بودند.

از پنجره کرکره ای صدای میو درآمد. و سینه دختر سرد بود. وقتی او سربرگرداند، پس جام پنجره دهانی بس سرخ بود. زرافه گریه کرد.

 

برگردان از انگلیسی:فرشته مولوی، 1372


آنتون چخوف

 

تحول

ماشنکا پاولتسکی (Mashenka Pauletsky)، دختر جوانی که تازه درسش را در مدرسه شبانه روزی تمام کرده بود، از پیاده روی که برگشت، دید که در خانه کوشکین (Kushkin) ها آشوب غریبی به پا شده است. ماشنکا معلم سرخانه آن ها بود. میخائیلو (Mikhailo)ی دربان که در را به رویش باز کرد، برافروخته و مثل خرچنگ سرخ شده بود.

از طبقه بالا صدای قیل و قال می آمد.

ماشنکا فکر کرد، "حتماً مادام کوشکین غش کرده، یا با شوهرش بگومگویش شده."

در سرسرا و راهرو به خدمتکاران برخورد. یکی شان اشک می ریخت. بعد ماشنکا دید که ارباب خانه، نیکولای سرگئیچ (Nikolay Sergetich)، مرد میانه سال خپله ای که صورتش شل و ول و سرش طاس بود، از اتاق او بیرون دوید. صورتش سرخ شده بود و سراپایش می لرزید. بی اعتنا به معلم سرخانه از کنارش گذشت و دست هایش را بالا برد و فریاد زد:

"چه وحشتناک است! چه ندانم کاری ای! چه بلاهتی!چه توحشی! چه کار زشتی!"

ماشنکا به اتاقش رفت. برای نخستین بار در زندگی اش، احساسی را به طور کامل تجربه کرد که برای مردم زیردست، کسانی که نان اغنیا و قدرتمندان را می خورند و نمی توانند حرف دلشان را بزنند، خیلی آشناست. اتاقش را به هم ریخته بودند. گویا پی چیزی می گشتند. خانم خانه، فدوسیا واسیلییفنا (Fedosya Vassilyevna)، زنی تنومند و چهارشانه و بدریخت با ابرو های پهن و سیاه، سبیلی بفهمی نفهمی چشمگیر، و دست های سرخ، که ظاهر و رفتارش درست به آشپزی بی سواد و عامی می مانست، بی کلاه کنار میز ایستاده بود و گلوله های کاموا و خرده ریزها و تکه های کاغذ را توی کیف ماشنکا می چپاند.

... ظاهراً با ورود معلم سرخانه غافلگیر شده بود، چون نگاهی به دوروبرش کرد و با دیدن رنگ پریده و صورت حیرتبار دختر یکه خورد و زیرلب گفت:

"پاردون. من ... من تصادفاً انداختمش ... دستم بهش خورد ..."

مادام کوشکین همچنان که زیرلب چیز دیگری هم می گفت، دامن بلندش را به خش خش انداخت و از اتاق بیرون رفت. ماشنکا با چشم هایی که از حیرت گرد شده بود، به دوروبر اتاقش نگاهی انداخت و چون نمی توانست سر درآورد و نمی دانست چه فکری بکند، شانه ها را بالا انداخت و از ترس سردش شد. فدوسیا واسیلییفنا توی کیف او پی چه می گشت؟ اگر واقعاً، آن طور که می گفت، دستش به آن خورده بود و آن را انداخته بود، پس چرا نیکولای سرگئیچ آن طور سرخ و برافروخته از اتاق بیرون زده بود؟ چرا یکی از کشو های میز کمی بیرون آمده بود؟ در قوطی پول که ماشنکا توی آن ده کوپک سکه و تمبر های قدیمی را نگه می داشت، باز بود. آن را باز کرده بودند، اما نتوانسته بودند ببندندش؛ گرچه قفل را دستکاری کرده بودند. جا کتابی و کتاب هایش و خرت و پرت های روی میز و تختخواب، همه، نشانی از بازرسی و جستجو داشتند. کیف کتانی اش هم همین طور. کتان را با دقت تا کرده بود، اما حالا به هم خورده بود و دیگر به آن وضعی که خودش آن را تا کرده بود نبود. پس درست و حسابی اتاق را زیرورو کرده بودند. اما این بازرسی برای چه بود؟ چرا؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ ماشنکا دربان برافروخته، آشوبی را که هنوز ادامه داشت، و دختر خدمتکار را که اشک می ریخت، به یاد آورد. همه این ها آیا با گشتن اتاق او بی ارتباط نبود؟ آیا توی مخمصه بدی نیفتاده بود؟ رنگش پرید و حسابی سردش شد و کیف کتانی را به خود چسباند.

خدمتکاری به اتاق او آمد.

معلم سرخانه از او پرسید، "لیزا، نمی دانی چرا اتاقم را این طور زیرورو کرده اند؟"

لیزا گفت، "خانم گل سینه دوهزار روبلی اش را گم کرده است."

"خب، چرا اتاق من را زیرورو کرده اند؟"

"دختر خانم، آن ها همه را گشته اند. همه چیز من را هم گشته اند. همه ما را لخت کردند و گشتند ... خدا می داند، دختر خانم، من هیچ وقت دم میز آرایشش هم نرفته ام؛ چه رسد به این که دست به گل سینه اش زده باشم. تو اداره پلیس هم همین را می گویم."

معلم سرخانه هنوز متحیر بود، "اما ... چرا اینجا را زیرورو کرده اند؟"

"گفتم که، گل سینه اش را دزد برده. خانم با دست های خودش همه جا را زیرورو کرده است. حتا خودش میخائیلوی دربان را هم گشته است. چه افتضاحی! نیکولای سرگئیچ همین طور بربر نگاه می کرد و مثل مرغ به قدقد افتاده بود. اما لازم نیست، دختر خانم، شما این طور بلرزید. آن ها اینجا چیزی پیدا نکردند. اگر گل سینه را برنداشته اید، دیگر چه دلیلی دارد این طور بترسید."

ماشنکا که از خشم و غیظ نفس نفس می زد، گفت، "اما لیزا، این شرم آورست ... توهین آمیز است، لئیمانه است، پستی است! حق ندارد که به من شک کند و خرت و پرت هایم را زیرورو کند!"

لیزا آهی کشید، "شما هم با غریبه ها زندگی می کنید، دختر خانم، هرچند شما یک خانم جوان هستید، اما شما هم ... شما هم مثل ... یک خدمتکار هستید ... توی خانه پدر و مادرتان که زندگی نمی کنید."

ماشنکا خودش را روی تخت انداخت و زار زار گریه کرد. تا به حال در زندگی اش این طور به او بی حرمتی نشده بود، تا به حال این قدر به او توهین نشده بود ... او آدمی تحصیل کرده و تربیت شده بود، به دختر معلم گمان دزدی برده بودند؛ او را مثل یک ولگرد خیابانی گشته بودند. توهین از این بزرگتر نمی شد. به این احساس بیزاری، ترسی جانکاه از آن چه پیش خواهد آمد هم اضافه می شد. هر جور فکر مهملی به ذهنش هجوم آورده بود. اگر می توانستند به او گمان دزدی ببرند، پس ممکن بود دستگیرش کنند، لختش کنند و او را بگردند، بعد با چند پلیس روانه خیابانش کنند و به زندان سرد و تاریکی که موش و خرخاکی دارد، بیندازندش زندانی درست مثل سیاهچالی که شاهزاده خانم تاراکانوف (Tarkanov) در آن حبس بود. چه کسی از او دفاع خواهد کرد؟ پدر و مادرش در ولایت دوری زندگی می کردند؛ آن قدر پول نداشتند که پیش او بیایند. در پایتخت همان قدر تنها بود که در یک بیابان بی دوست و آشنا و قوم و خویش. می توانستند هر بلایی که بخواهند سرش بیاورند.

ماشنکا لرزان فکر کرد، "به همه دادگاه ها و پیش همه وکلا می روم و برایشان توضیح می دهم، قسم می خورم ... باور می کنند که من نمی توانم دزد باشم."

یادش آمد که توی کیفش کمی شیرینی قایم کرده بود، که به عادت روز های مدرسه، وقت شام توی جیبش گذاشته بود و به اتاقش آورده بود. سرتاپایش گر گرفت، و از فکر این که راز کوچکش پیش خانم از پرده بیرون افتاده، خجالت کشید؛ این همه ترس و شرم و بیزاری ناگهان قلبش را به تپشی تند انداخت. شقیقه هایش تند می زد، قلبش تند می زد، و توی دلش می لرزید.

خدمتکار ماشنکا را خبر کرد که، "شام حاضر است."

"بروم، یا نروم؟"

موهایش را شانه زد و حوله نمداری به صورتش کشید و به اتاق غذاخوری رفت. تازه به شام خوردن پرداخته بودند. یک سر میز فدوسیا واسیلییفنا با چهره ای ابلهانه و موقر و جدی نشسته بود؛ سر دیگر میز هم نیکولای سرگئیچ. دو طرف میز هم مهمانان و بچه ها نشسته بودند. دو پیشخدمت با دستکش هایی سفید و کت هایی که پشتشان چاک داشت، غذا تعارف می کردند. همه می دانستند که اوضاع خانه ناآرام است و برای مادام کوشکین گرفتاری ای پیش آمده است؛ اما همه ساکت بودند. جز صدای جویدن غذا و تق تق قاشق و چنگال ها بر بشقاب ها صدایی شنیده نمی شد.

خانم خانه، خودش، اولین کسی بود که سر حرف را باز کرد.

با صدایی خسته و آزرده از پیشخدمت پرسید، "غذای سوم چیست؟"

پیشخدمت جواب داد، "ماهی به سبک روسی. "

نیکولای سرگئیچ دودل گفت، "من سفارش دادم، فنیا، دلم ماهی می خواست. اگر دوست نداری، شری، ردش کن. فقط برای این سفارش دادم که ..."

فدوسیا واسیلییفنا غذایی را که خودش سفارش نداده بود، دوست نداشت؛ چشم هایش پر اشک شد.

مامیکوف (Mamikov)، پزشک سرخانه او، با صدایی شیرین گفت، "خیلی خوب، نباید خودمان را ناراحت کنیم، " به نرمی دستی به بازوی او زد و با لبخندی به همان شیرینی ادامه داد، "به اندازه کافی عصبی شده ایم. بیایید گل سینه را فراموش کنیم! سلامتی بیشتر از دو هزار روبل می ارزد!"

خانم جواب داد، "ناراحتی من به خاطر دو هزار روبل نیست، " و قطره اشک درشتی روی گونه اش قل خورد. "خود موضوع منقلبم می کند! من نمی توانم توی یک خانه با دزد ها زندگی کنم. افسوس آن را نمی خورم. افسوس چیزی را نمی خورم؛ اما کسی که از من دزدی بکند، باید خیلی بی چشم و رو باشد! این طور جواب مهربانی هایم را می دهند ..."

همه به بشقاب هایشان نگاه می کردند، اما ماشنکا بعد از حرف های خانم گمان کرد که همه به او نگاه می کنند. چیزی در گلویش گره خورد؛ گریه اش گرفت و دستمالش را جلو دهانش برد.

به نجوا گفت، " پاردون، نمی توانم به خودم مسلط باشم. سرم درد می کند. می روم اتاقم."

از پشت میز بلند شد، صندلی اش را ناشیانه به زمین کشید و به سرعت، همچنان که دستپاچه تر شده بود، از اتاق بیرون رفت.

نیکولای سر گئیچ با اخم گفت، "این دیگر خیلی است! چه حاجتی بود که اتاق او را بگردی. چه کار بیجایی!"

فدوسیا واسیلییفنا گفت، "من نمی گویم او گل سینه را برداشته، اما تو می توانی ضمانتش را بکنی؟ راستش من به این بینوایان درسخوانده چندان اعتمادی ندارم."

"جداً کار نابجایی بود، فنیا ... من را ببخش، فنیا، اما قانوناً هیچ حق نداشتی اتاقش را بگردی."

"من از قوانین تو چیزی نمی دانم. تنها چیزی که می دانم این است که گل سینه ام گم شده و بالاخره پیدایش می کنم!" چنگالش را با صدا روی بشقاب گذاشت و چشم هایش از خشم برق زد، "تو هم شامت را بخور و در کاری که به تو مربوط نیست، دخالت نکن!"

نیکولای سرگئیچ به نرمی نگاهش را پایین انداخت و آه کشید. ماشنکا تا به اتاقش رسید، خودش را روی تخت انداخت. دیگر نه احساس ترس و خطر می کرد، و نه احساس شرم؛ فقط خیلی دلش می خواست که برود و به این زن سنگدل و متکبر و سبک مغز و خوشبخت سیلی بزند.

دراز کشیده بود و نفسش را به بالشش می دمید. و در این فکر غوطه می خورد که چه خوب می شد اگر می رفت و گران ترین گل سینه را می خرید و آن را پرت می کرد توی روی این زن مردم آزار. چه می شد اگر به خواست خدا فدوسیا واسیلییفنا به خاک سیاه می افتاد و گدا می شد و مزه همه جور هول و هراس های فقر و زیردستی را می چشید و ماشنکای بی حرمت شده به او صدقه می داد! چه می شد اگر پول هنگفتی نصیبش می شد و می توانست کالسکه ای بخرد و با سروصدا از جلو پنجره های اتاق او بگذرد تا آن زنک حسودی اش بشود!

اما همه این ها فقط خیالبافی بود، در عالم واقع فقط یک کار می شد کرد آن هم این بود که هر چه زودتر برود و یک ساعت هم در این خانه نماند. درست بود که بی جا و مکان شدن و برگشتن پیش پدر و مادرش که بضاعتی نداشتند، وحشتناک بود؛ اما چه می توانست بکند؟ ماشنکا دیگر نه می توانست قیافه خانم خانه را تحمل کند و نه تاب تحمل اتاق کوچکش را داشت؛ احساس خفگی و بیچارگی می کرد. چنان از فدوسیا واسیلییفنا که فکر و ذکرش بیماری و شان اشرافی خیالی اش بود بیزار شده بود که چون این زن در این دنیا زندگی می کرد، همه چیز دنیا به نظرش زشت و ناگوار می آمد. ماشنکا از تخت پایین پرید و شروع به جمع و جور کردن اثاثه اش کرد.

نیکولای سرگئیچ که بی سر و صدا پشت در اتاق او آمده بود، به نرمی و ملایمت پرسید، "می توانم بیایم تو؟ بله؟"

"بفرمایید."

وارد شد و در درگاه اتاق ایستاد. چشم هایش تیره می نمود و بینی کوچک سرخش می درخشید. بعد از شام عادت داشت آبجویی بالا بیندازد و این امر در راه رفتنش، در سستی اش، در دست های شل و ول و آویزانش نمایان بود.

به کیف اشاره کرد و پرسید، "موضوع چیست؟"

"دارم وسایلم را جمع می کنم، نیکولای سرگئیچ من را ببخشید، اما دیگر نمی توانم در خانه شما بمانم. با این گشتن اتاقم احساس می کنم که توهین خیلی بزرگی به من شده!"

"می فهمم ... اما رفتن تو غلط است ... چرا بروی؟ آن ها اتاق تو را گشته اند، اما تو ... چه اهمیتی برایت دارد؟ وضعت را بدتر نخواهد کرد."

ماشنکا خاموش بود و جمع و جور می کرد. نیکولای سرگئیچ نوک سبیلش را میان دو انگشت گرفت و پیچاند، گویی در این فکر بود که دیگر چه بگوید؛ بعد با خودشیرینی گفت:

"البته می فهمم، اما باید گذشت داشته باشی. می دانی که زنم عصبی و خودرای است؛ نباید در باره اش خیلی تند قضاوت کنی."

ماشنکا حرفی نزد.

نیکولای سرگئیچ باز گفت، "اگر خیلی بهت برخورده، خب، اگر دوست داری، من حاضرم عذرخواهی کنم. معذرت می خواهم."

ماشنکا جوابی نداد، فقط بیشتر روی صندوقش خم شد. این مرد وامانده و بی اراده پشیزی در این خانه اهمیت نداشت. او حتا در برابر مستخدمان هم در موقعیت اسفبار زیردست و کهتر قرار داشت؛ عذرخواهی اش هم بی معنی بود.

"هوم ... حرفی نمی زنی! عذرخواهی من برایت کافی نیست. پس از طرف زنم از تو عذرخواهی می کنم. به اسم او این کار را می کنم ... رفتارش ناشایست بود، به عنوان آقای خانه این را تصدیق می کنم ..."

نیکولای سرگئیچ شروع کرد به راه رفتن در اتاق و آهی کشید و به حرفش ادامه داد:

"پس تو می خواهی قلب من را بشکنی ... می خواهی وجدانم عذابم بدهد ..."

ماشنکا با چشم های درشت اشک آلودش مستقیم توی صورت او نگاه کرد و گفت، "من می دانم که تقصیر شما نیست، نیکولای سرگئیچ، چرا خودتان را ناراحت می کنید؟"

"البته، نه ... با این حال ... نرو! خواهش می کنم."

ماشنکا سر تکان داد. نیکولای سرگئیچ کنار پنجره ایستاد و با نوک انگشت روی شیشه ضرب گرفت.

گفت، "چنین سوءتفاهمی، خیلی ساده، عذابم می دهد. خب، می خواهی جلویت زانو بزنم، یا چی؟ غرورت جریحه دار شده است و اشک می ریزی و اثاثه ات را جمع می کنی که بروی؛ اما من هم غروری دارم و تو آن را جریحه دار نکن! یا این که می خواهی چیزی را برایت بگویم که در موقع اعتراف هم نخواهم گفت؟ می خواهی؟ گوش کن؛ می خواهی چیزی را برایت بگویم که در موقع مرگ هم به کشیش اعتراف نخواهم کرد؟"

ماشنکا جوابی نداد.

نیکولای سرگئیچ به سرعت گفت، "گل سینه را من برداشته ام. حالا بس است؟ راضی شدی؟ بله، من ... آن را برداشتم ... اما، البته، من روی عقل و کمال تو حساب می کنم ... تو را به خدا یک کلمه، حتا یک کلمه هم به کسی نگو!"

ماشنکا حیرت زده و ترسیده به جمع و جور کردن ادامه داد؛ وسایلش را قاپ می زد و مچاله می کرد و آن ها را توی صندوق یا کیف می چپاند. حالا، پس از این اعتراف صادقانه نیکولای سرگئیچ دیگر یک دقیقه هم نمی توانست در این خانه بماند؛ و نمی فهمید چه طور تا به حال توانسته در این خانه زندگی کند.

نیکولای سرگئیچ پس از مکثی حرفش را از سر گرفت، "تعجبی ندارد، حکایت هر روزه است: من پول لازم دارم، و او ... به من پول نمی دهد. با پول پدر من این خانه خریده شده و این دم و دستگاه چیده شده است. می دانی، همه اش مال من است؛ گل سینه هم مال مادرم بود، و ... همه اش مال من است! و او، او روی همه چیز چنگ انداخته است ... قبول می کنی که نمی توانم از او شکایت کنم ... جداً از تو استدعا می کنم که ندیده بگیری ... بمان. هرچه بیشتر بدانی، بیشتر عفو می کنی. می مانی؟"

ماشنکا که لرزش گرفته بود، با عزمی راسخ گفت، "نه! تنهایم بگذارید، خواهش می کنم."

نیکولای سرگئیچ روی چهارپایه کنار صندوق نشست و آهی کشید و گفت، "باشد، خوشبخت بشوی! باید اقرار کنم آدم هایی را که هنوز نفرت و اهانت و این جور چیز ها را احساس می کنند، دوست دارم. می توانم تا ابد اینجا بنشینم و به قیافه آزرده ات نگاه کنم ... پس نمی مانی؟ می فهمم ... سرنوشت می خواست که این طور بشود ... بله، البته ... برای تو این طور خوب است، اما برای من هو، هو، هو! ... من نمی توانم پا از این دخمه بیرون بگذارم. می توانم به یکی از املاکمان بروم، اما در هر کدام از آن ها چند تایی از اراذل زنم هستند ... مباشرها، کارشناس ها، لعنت بر همه شان! گرو می گذارند و گرو می گذارند ... نباید ماهی بگیری، نباید روی چمن ها راه بروی، نباید درخت ها را بشکنی."

"نیکولای سرگئیچ!" صدای زنش از اتاق پذیرایی می آمد، "آگنیا (Agenia)، اربابت را صدا کن!"

نیکولای سرگئیچ که به سرعت برخاست و به سوی در به راه افتاد، پرسید، "پس نمی مانی؟ جداً می توانی بمانی. عصر ها می توانستم بیایم و با تو گپی بزنم. هان؟ بمان! اگر بروی، دیگر یک آدم هم در این خانه پیدا نمی شود. وحشتناک است!"

چهره رنگ پریده و خسته نیکولای سرگئیچ به او التماس می کرد، اما ماشنکا سرش را تکان داد، و نیکولای سرگئیچ هم دستی تکان داد و از اتاق بیرون رفت.

نیم ساعت بعد ماشنکا به راه خود رفته بود.

 

برگردان: فرشته مولوی

نخستین بار در مجموعه چخوف، چخوف نازنین (به ویراستاری هرمز ریاحی، نشر قطره، 1370) چاپ شده؛ بازنگری: 1386

 

 

 

 

 

 

 

جستجو

سر خط
کتاب ها
داستان
جستار
مقاله
ترجمه
گزارش
گوناگون
گفتگو
نقد و نظر
یادداشت
سرنخ
کتاب خوانی

 


تماس

 

باز نشر این نوشته ها روا نیست، مگر با اجازه