"صدایی از آن خود"
نگاهی گذرا به زندگینامه نویسی
جستار همچون فرم ادبی
"صدایی از آن خود"
چند سال پیش در جستاری
به زبان انگلیسی (اینجا
بخوانید)
پیگیر چرایی افزایش پرشتاب شمار
نویسندههای
زن و نیز روایتهایشان شدم. در آن زمان پرسش دیگری هم ذهنم را
گرفتار خود کرده بود و آن این بود که چرا و چگونه شعر پس از
سدهها میدانداری در ادبیات جایش را به داستان سپرده. بنابراین
آن جستار به چند و چون پیوند میان این دو دگرگونی در دورهی پس
از انقلاب پرداخت. اما روی آوردن زنان به روایت، چه در گسترهی
ادبیات داستانی و چه در عرصههای دیگر، پدیدهایست که
همچنان، در میان انبوه موضوعهای سزاوار ژرفبینی، چشم به راه
نگاه تیزبین و ذهن تحلیلگر کوشندگان فرهنگیست.
بنیاد
روایت بر تجربهی انسانی استوار است. این تجربه در چارچوب
توالی زمانی و با پیوند زدن میان رویدادها خطی داستانی مییابد
و به تناسب توانایی و مهارت راوی از کشش داستانی برخوردار
میشود. راوی گاهی در دل ماجرا و خود درگیر آن است و گاه تنها
شاهد آن است. در هر دو حال او در شرح رویدادی که میتواند هم
واقعی باشد و هم خیالی، از شگردهایی -- بهویژه از شگرد وصف
دیدهها و بازگفت شنیدهها -- بهره میگیرد تا تجربه و دریافت
خود را به دیگران برساند و در آن با دیگران سهیم بشود.
روشن است که روایت شیوهی بیانیست که دامنهای بس گسترده
دارد: از گزارشی ساده و خام و روزمره از آنچه بر کسی یا کسانی
میگذرد گرفته، تا شرح خوشپرداختی از رویدادی واقعی، تا
داستانی یکسره خیالی و خوشساخت. پس روایت در انحصار ادبیات و
هنر نیست. اما نیاز به روایت سرچشمه داستان و داستانگوییست و
ریشهی هنر داستاننویسی امروزی را میبایست در داستانگویی
شفاهی جستجو کرد. این نیز پیداست که در زمانهی ما روایت هنری
از دایرهی ادبیات فراتر رفته و دلخواهی و رواج روایت دیداری
در شکلهای گوناگون، بهویژه سینما و تلویزیون، اگر از روایت
کلامی بیشتر نباشد، کمتر نیست.
روایت
یعنی شکستن سکوت، یعنی گریز از فراموش شدن و ندیده و نشنیده
ماندن، یعنی رهایی از مرگ. همین است شاید که رینولدز پرایس
داستاننویس را برآن می دارد که بگوید پس از خوراک بیش از هر
چیز و حتا پیش از عشق و سرپناه به روایت نیازمندیم؛ چرا که
نبود روایت، یعنی از خود نگفتن و خود را بیان نکردن، چنان
ناسازگار با سرشت آدمیست که به مرگ او میانجامد. پس این
روایت کردن و داستان گفتن نیازی انسانی و ازلیست که نه کسی
میتواند آن را نادیده بگیرد و نه هیچ نیرویی میتواند آن را
ازمیان بردارد.
هرچه
تجربه و دریافت و یا رویدادهای سرچشمهی این تجربه و دریافت
پررنگتر وسترگتر و یا سهمگینترباشد، نیاز به روایت بیشتر و
پرزورتر میشود. مردم ایران از مشروطه تاکنون در گذر از برزخ
میان سنت و مدرنیته چه در زندگی اجتماعی و چه در زندگی فردی
خود تنش و کشاکشی نفسگیر را تجربه میکنند. پرپیداست که این
مردم بیش از دیگرانی که زندگی را در مسیری آرام سپری میکنند،
نیازمند روایت حال و روز خود باشند.
وقتی قهری
در کار نیست، نیاز به روایت و برآورده شدنش، یعنی بده بستان
تجربهها و دریافتهای بشری، چنان طبیعی جاری و ساریست که
سروصدایی برنمیانگیزد. این سرکوب و امر به سکوت است که نجوای
شیرین را به فریاد پرهیاهو میکشاند و میرساند. هرچه امر و
نهی بیشتر باشد، میل به فریاد و فریادرس طلبیدن بیشتر میشود.
چون در
جامعهای گرفتار مردسالاری سنتی و قید و بندهای مذهبی سهم رنج
و درد زنان از سهم مردان بالا میزند، زنان ناگزیر بیش از
مردان به روایت نیازمند میشوند و به اندیشهی یافتن مفری برای
رهایی از آوار عذاب میافتند. از این گذشته سنت دیرینهی
قصهگویی شفاهی زنان که شاید بیشتر از جایگاه اجتماعیشان
برمیخاسته تا از ویژگیهای جنسیتی، راه آنان را به سوی روایت
هموارتر میکند.
آنچه این
گرایش را پرتوانتر میکند، آن است که برخلاف دورهی پیش از
انقلاب و بهرغم انبوه باید و نبایدها و سختگیریهای
طاقتفرسا بر زنان، به هر سبب، آنها اکنون نقش کلیدی در
مناسبات اجتماعی یافتهاند. این زنان دیگر مانند گذشته کارکردی
ابزاری ندارند و با پرداخت بهایی سنگین خود دگرگونی آفرین
شدهاند. زنان ایران در سی سال گذشته، برآمده از خاستگاههای
اجتماعی گوناگون و با باورها و رایهای گوناگون، بر ماندن خود
در صحنهی حیات اجتماعی و یافتن هویت فردی و به رسمیت شناختن
حقوق فردی و اجتماعی خود پای فشردهاند. این پافشاری بیتردید
بی یافتن صدایی رسا و روشن برای دیده شدن و شنیده شدن دوام
نمیآورده. برای دستیابی به صدایی فردی و اجتماعی، چه بسا،
روایت در گستردهترین شکل کارآمدترین و سادهترین و آسانترین
شیوه باشد.
روایت
نوشتاری، خواه ادبی و خواه نه، بیشترین فرصت "ازخودنویسی" را
به راوی میدهد و دستیابترین شیوهی بیان و ابراز وجود است.
این شیوه کم هزینه و شدنیست و در سنجش با دیگر شیوهها کمترین
مخالفت و یا ناخشنودی را در دیگران برمیانگیزد. بنابراین برای
دختران و زنانی که به قید و بندهای بسیار عرفی و شرعی
گرفتارند، چندان دردسرآفرین نیست. نه تنها شمار رو به افزایش
نویسندههای زن، که بیش و پیش از آن، شمار فزایندهی
روزنامهنگاران و وبلاگنویسان زن، حکایت از کارآیی و سودمندی
روایتنویسی برای زنان دارد.
اما نوشتن
بی خواندن و روایتنویسی بی روایتخوانی بیمعناست. از همین رو
هم هست که در بازنگری به پیوند میان روایت و زنان بایستی به آن
روی سکه نیز توجهی یکسان نشان داد. آن روی سکه نشان از زنانی
دارد که به تناسب میزان سواد و پسند خود به خواندن روایتهای
گوناگون روی آوردهاند و بازار مصرف را از انحصار مردان بیرون
کشیدهاند. آنچه که در پهنههای گوناگون نوشتاری، از کتاب و
روزنامه و مجله گرفته تا وبگاه و وبلاگ، تولید و عرضه میشود،
بیگمان نه تنها بیانگر حرفهای راویان، که بازگویندهی
خواستههای خوانندگان آنان نیز هست.
روایت
زنان از زندگی و جهان و خانه و خود، آینهایست که کوشش آنان
را در کشف خود و "دیگری" و در شناسایی هویت خود و تمایز آن با
هویت دیگری بازمیتاباند. این روایت خواه بازگویی سردستی آنچه
میگذرد باشد و خواه از کمال هنر بهره ور باشد، خواسته
ناخواسته به بازیابی "صدایی از آن خود" میانجامد -- صدایی که
به گفتهی فروغ تنها چیزیست که میماند و رهایی از سکوت
مرگبار را مژده میدهد.
فروردین 89، منتشر شده در زمانه
نگاهی گذرا به زندگینامه نویسی
آنچه امروز "زندگینامه" یا "سرگذشت" یا "شرح
حال" مینامیم، در گذشتهی اسلامی "ترجمهی حال" و در گذشتهی
ایرانی "کارنامه" نامیده میشد. میدانیم که پیشینهی
زندگینامه نویسی را میشود در "خداینامه" و "کارنامهی اردشیر
بابکان" دوره ساسانی پی گرفت. از این دورتر هم البته میشود
رفت تا درسنگنبشتههای هیروگلیفی پرستشگاهها و آرامگاههای
مصری، یا سنگنبشتههای میخی کاخهای آشور، و یا کتیبههای
بیستون سررشتهی این نوع از نوشتار را یافت. پرپیداست که در آن
دورههای باستانی هدف آن نوشتهها، بیش و کم، بزرگانگاری هرچه
تمامتر فرمانروایان و بزرگان میبود. بر پایهی چنین هدفی
عیار واقعیت این نخستین زندگینامهها چندان بالا نبوده است.
در پهنهی اسلام ردیابی زندگینامه ما را به
"کتب سیر" میرساند که ریشه در صدراسلام دارند و بر پایهی
اخبار جاهلیت و احادیث صحابه و تابعین رسول الله شکل
گرفتهاند. در این کتابها که در سیر تاریخی به مناقب و مقامات
عرفا و اولیا (نمونههای برجستهاش: "اسرار التوحید" در شرح
ابو سعید ابوالخیر به فارسی و نیز "تذکره الاولیا"ی عطار به
فارسی) و سیرهی سلاطین میرسند، بنا به حال و هوای زمانه، چه
زندگی انبیا و اولیا و عرفا محور میبود و چه زندگی خلفا و
حاکمان، نگارندگان روی واقعیت را به بزک افسانه میآراستند. در
میان زندگینامههای فرمانروایان کتاب "تذکرهی شاه طهماسب" (یا
"تاریخ شاه طهماسب") به روایت خودش به زبان فارسی نامآور است.
برخی از اندیشمندان و دانشمندان مسلمان ایرانی نیز به نگارش
شرح حال خود پرداختهاند. برای نمونه
میشود از "المنقذ من الضلال" محمد غزالی نام برد که از جنس
اعتراف و خویشتننگاری به شمار میآید*. همچنین ابوعبید
جوزجانی رسالهای در بارهی ابن سینا دارد که بخش نخست آن را
از قول خود ابن سینا نقل میکند.
در زندگینامههای یونانی قدیم، به پیروی از
باورهای یونانیان، این سرنوشت است که کانون میشود و نه فرد؛
با این همه، در آنها هم میبینیم که واقعیت و خیال درهم
آمیختهاند. رد زندگینامه را در کارهای ایسوکراتس و گزنفون در
سدهی پنجم پیش از میلاد میتوان گرفت و رنگ و لعاب مدیحه را
در آنها دید. از زمرهی نخستین زندگینامههای مردم عادی
میشود از "گفتگوهای افلاطون" در سدهی چهار پیش از میلاد و
"انجیلهای عهد جدید" در دو سدهی اول میلادی نام برد که گرچه
به نیت شکوهبخشی نوشته نشدهاند، از همترازی نقادانه، چندان
که باید، بهره نبردهاند.
پلوتارک یونانی در سدهی
دوم میلادی با کتابش به نام "زندگیهای همرو" -- یا به بیان
دایرهالمعارف مصاحب: "زندگیهای مقایسه شده" -- معیار تعادل
را به کار میآورد. او در این کتاب (گزیدهی آن به فارسی به
نام "حیات مردان نامی" در 1336 تا 1338 در تهران چاپ شده) به
روشی قیاسی به شرح حال بزرگان یونان و روم میپردازد و رابطهی
میان معیارهای اخلاقی و دستاوردهای دنیوی را به سنجش میگیرد
تا سر آخر به نتیجهای اخلاقی و آموزنده برسد. دو سده بعد قدیس
آوگوستینوس در "اعترافات" خود، با سنجش رفتار و کردار خود پیش
از گرویدن به مسیحیت و پس از آن، به داوری باریک بینانهی خویش
مینشیند.
در اروپای
سدههای میانی نوشتن زندگینامهی شهیدان و قدیسان رونق
میگیرد؛ اما همچنان ساده لوحی و زودباوری مبناست و اصل
باورپذیری نادیده انگاشته میشود. در این حال کژیهای انسانی و
رویدادهای واقعی ناگفته میمانند تا صحنه دربست دراختیار محاسن
و معجزات قدیسان باشد. با این همه در این دوران تک و توک شرح
حالهای نامذهبی (مثل "زندگی شارلمانی" اثر آینهارد در سدهی
نهم) یافت میشوند که با بیان زنده از شخصیتها و رویدادها به
کالبد این نوع از نوشتار جان میبخشند. در سالهای پایانی
سدههای میانی زندگینامههای شاهان و سلحشوران و جباران هم
بازاری مییابند. از زمرهی این کارها میتوان به "شهسواران
میز گرد" اثر تامس مالوری اشاره کرد.
رنسانس (کم و بیش از سده چهارده تا شانزده یا
هفده) با خود دلبستگی به قدرت دنیوی و میل به ابراز وجود را به
ارمغان میآورد. نوشتن در بارهی شاعران و هنرمندان باب میشود
و جورجو وازاری، نقاش ایتالیایی، "زندگی هنرمندان" (1550) را
مینویسد. در همین دوره "خود زندگینامه"ی بنونوتو چلینی،
Benvenuto Cellini، پیکرساز و فلزکار و
نویسندهی سدهی شانزده فلورانس، نمونهای بارز از بیان و
نمایش خویشتن به شمار میآید. "خاطرات سن سیمون" با پرداختن به
دربار لویی چهاردهم در ورسای در سدهی هفدهم بیانگر تاًثیر
قدرت مطلق سلطنت بر زندگی مردم میشود. در همین سدهی هفده در
انگلستان نیز آثار نویسندگانی چون سمیوئل پیپس (Samuel
Pepys) و جان اولین (Evelyn)
و آیزک والتن (Izaak
Walton) بیان
نارسمی و خودمانی را در شرح حال نویسی به کار میبندند.
به این ترتیب با فرارسیدن سدهی هفده و هژده و
دمیدن سپیدهی عصر روشنفکری یا روشنگری که سنجههای دقت و
درستی را به کار میآورد، کار زندگینامه نویسی دگرگونی چشمگیری
به خود میبیند. این دگرگونی در کارهای برتر آن زمان، چون
"زندگی سمیوئل جانسن" (1791 میلادی) اثر جیمز بازول (Boswell)
که نخستین زندگینامهی مدرن به شمارمیآید ، یا در
خودزندگینامهی بنجمین فرانکلین امریکایی که واقع بینی آن
چشمگیراست، و یا "اعترافات" ژان ژاک روسوی فرانسوی (برگردان
فارسی در 1328) که رک گویی آن زبانزد است، به چشم میآید.
در سدهی نوزده روند زندگینامه نویسی شتاب
میگیرد و نوشتن زندگینامههای گروهی هم رواج مییابد. از میان
انبوه کارهای این سده میتوان به "شعر و حقیقت" گوته، یا
کارهای تامس کارلایل انگلیسی، و یا "زندگی عیسا"ی ارنست رنان
اشاره کرد. بد نیست یادآوری شود که کارلایل زندگینامه را بخشی
از تاریخ میانگاشت و نگرش او بر کار نخستین زندگینامه نویسان
امریکایی تاثیرگذار بوده است. در آغاز سدهی بیست به برکت حضور
فروید که بحث ناخودآگاه را پیش کشید، روانکاوی به زندگینامه
نویسی راه مییابد. کار خود فروید به نام "لئوناردو داوینچی"
(1910) و نیز "روزنوشتها"ی آنائیس نین،
Anais Nin،
(1944-1931) از همین مقوله به شمار میآیند. در این حال لیتن
استریچی (Lytton Strachey)
با نوشتن آثاری جنجال برانگیز چون "ویکتوریاییهای برجسته"
(1918) و "ملکه ویکتوریا" (1921) انقلابی در کار زندگینامه
نویسی تاریخی پدید میآورد و آن را از قید مدیحه گویی و شلخته
گری میرهاند. گفتنیست که در این سده شمار شاعران و
نویسندگانی که به نوشتن زندگی دیگران و یا خود پرداختهاند،
بسیار است -- برای نمونه: کارل سندبرگ، لوئیس آنترمایر (Louis
Untermeyer، یکی
از کتابهایش به نام "آفرینندگان جهان نو" در 1372 در تهران
چاپ شده)، آندره موروا، اشتفن تسوایگ، امیل لودویگ، ایروینگ
استون، رومن رولان، سیمون دوبوار، آندره مالرو، و رولان بارت.
توان دگرگون سازی سدهی بیست، روشن است که، در
ایران هم به کار میافتد و تکانی به سنت زندگینامه نویسی
میدهد. همراه با وزش نسیم بیداری از خواب غفلت و آگاهی یافتن
از دستاوردهای جهان مدرن، سالهای پایانی دورهی قاجار و
دورهی مشروطه خواهی شاهد روی آوردن فرهیختگان و دست به قلمان
ایرانی به تاریخ و تاریخ نگاری و ثبت رویدادهای اجتماعی
سیاسیست**. روشن است که این توجه از اقتضای زمانه و نیاز به
کوشش در بازشناسی خود به انگیزهی دستیابی به هویت اجتماعی و
ملی آب میخورد. جلوهای از این گرایش آشکار و تازه در فزونی
سرگذشت نویسی و یاد نگاری بازمیتابد و کتابهای بسیاری به قلم
دولتمردان و اندیشمندان در قالب زندگینامه و یا یاد نگاشت
(خاطره) نوشته میشوند***. برخی از پرآوازهترین این کتابها
چنیناند: "خاطرات اعتماد السلطنه"، "خاطرات تاج السلطنه"، "شرح
زندگانی من"
به قلم
عبدالله مستوفی (1255-1329 ش)،
و "
زندگانی من" از
احمد کسروی (1324 ش).
سپس نیز، چنان که افتد و دانید، زمینه و انگیزه برای گرایش به
یاد نگاری زندان و جنگ جریانی را به راه میاندازد که همچنان
رو به گسترش دارد. اما سوای انگیزههای اجتماعی سیاسی که
مایهی رونق بازار زندگینامه و یاد نوشت میشوند، بیتردید
سوکسهی جهانی زندگی نگاری و به ویژه شاخهی یاد نگاری آن نیز
در رواج این گونه کتابها در بازار کتابهای فارسی سهمی به سزا
دارد. بر این روال شمار کتابهایی که برچسب زندگینامه، خود
زندگینامه، و یاد نوشت میخورند -- چه آنها که در ایران منتشر
شدهاند و چه آنها که در بیرون از ایران -- بسیار است و
بسیارتر نیز میشود. روشن است که کیفیت این آثار یکسان و یکدست
نیست. در حالی که بسیاری از آنها از هرگونه ارزش ادبی بی
بهرهاند، برخی نیز بر پایهی اصول مدرن زندگی نویسی نوشته
شدهاند و در میان آثار معتبر پژوهشی و یا حلقهی آثار
ناداستانی آفرینشگر جایگاهی یافتهاند. از زمرهی پرآوازهترین
کتابها در این زمینه میشود از "خاطرات علم"، "معمای هویدا"
(عباس میلانی) ، "لولیتاخوانی در تهران" (آذر نفیسی)، "داد
بیداد" (ویدا حاجبی)، "پرسپولیس" (مرجان ساتراپی)، "زندانی
تهران" (مارینا نمت)، و "دا" (خاطرات سیده زهرا حسینی به قلم
سیده اعظم حسینی) نام برد.
ناگفته پیداست که در پی دگرگونیهای بنیادی
سدهی بیست در زمینههای گوناگون، سنت زندگینامه نویسی نیز
چند و چونی بس دیگرگون یافته است. سوای افزایش پرشتاب شمار
زندگینامهها، میبایست به رواج زندگینامههای مردم پسند و بی
بهره از ارزش ادبی اشاره کرد. این دسته از زندگینامهها،
برآمده از زمانهی تولید انبوه کالا و فراگیرشدن خواندن، به
نیت پاسخگویی به کنجکاوی عوامانهی خوانندگان نوشته و روانهی
بازار میشوند تا در کتابفروشیها و کتابخانهها در کنار
زندگینامههایی که ارزش ادبی دارند، خودنمایی کنند. دگرگونی
چشمگیردیگر روی آوردن زنان به زندگینامهنویسی و نیز حضور
پررنگ آنان در زندگینامههاست که بی تردید با گسترش و رشد
فمینیسم پیوند دارد. همچنین از ویژگیهای برجستهی زندگینامه
نویسی این زمان تحول و تنوع شکل و قالب ارائهی آن است که به
یمن پیشرفتهای فنآورانه صورت میگیرد و امکان زندگینامهی
چندرسانهای را فراهم میآورد. سینما و تلویزیون با عرضهی
فیلمهای مستند و نیمه مستند در بارهی شخصیتهای نامدار
تاریخ و ادب و هنر و یا حتا بتهای مردمی چهرهی تازهای به
زندگینامه بخشیدهاند. چه بسا بشود گفت که پیدایی و پرهواخواهی
شبکههای تلویزیونی ماهوارهای "کانال سرگذشت" و "کانال
تاریخ" نشانهی پیش افتادن زندگینامهی چندرسانهای از
زندگینامهی کتابیست. بازار فیلمهای سودآور و پرفروش پیرامون
زندگی نامآوران نیز پیداست که گرم است. شکل دیگری که رایج است
و بیشتر در قالب گفتگو یا مصاحبه صورت میگیرد، به جای پرداختن
به واقعیتهای زندگی فرد، بر ارائهی تصویری از سرشت و شخصیت و
آثار او تکیه میکند. گسترش پروژههای تاریخ شفاهی نیز نوع
دیگری از زندگینامهی مدرن را رقم میزند. تازهترین فرم
زندگینامه را هم در این زمانهی چندرسانهای در دیسکهای فشرده
و در شبکهی جهانی به صورت مجموعهای از متن و تصویر و نماهنگ
(= نماآهنگ) میتوان یافت.

یادداشتها:
* احمد
اشرف در مقالههای پژوهشی خود در این زمینه (منتشر شده در
نشریهی ایراننامه) به تفاوت میان خودزندگینامههای اعترافی
غربیان با حدیث نفس در فرهنگ اسلامی-ایرانی میپردازد و آن را
در رویکرد اولی به اعتراف به گناهان و رویکرد دومی به "سیر و
سلوک عرفانی و یا گذار از شریعت به طریقت و حقیقت" میبیند.
همچنین، دوایت رینولدز (ِDwight
F. Reynolds)،
استاد مطالعات دینی دانشگاه کالیفرنیا، در پیشگفتار کتابش
("ترجمهی خود: خودزندگینامه در سنت ادبی زبان عربی")، بر
پایهی آنچه جلال الدین سیوطی در مقدمهی خودزندگینامهاش
("التحدث بنعمه الله"، سدهی پانزده میلادی) میگوید، از تفاوت
نگرش سیوطی و پیروان روش او با نگرش نویسندگان غربی به
خودزندگینامهنویسی سخن به میان میآورد. رینولدز میگوید در
حالی که برخی از خودزندگینامههای اروپایی سدههای میانی و
دورهی پیش مدرن بیانگر رویکردی اعترافی به نیت افشای گناه و
خطای نگارنده در برابر دیدگان دیگرانند، جریانی از سنت
زندگینامهنویسی در زبان عربی که سیوطی نمونهی آن است، هدف از
نگارش را شکر نعمتهای الاهی و ارائهی سرمشقی ازیک زندگی
متعالی میداند. به بیان روشنتر در جایی که گروه اول شرمسار
کژیها و کاستیهای نگارندهی خودزندگینامه است، گروه دوم
حکایت از سربلندی نگارنده از برخورداری از زندگی نمونهای دارد
که میبایستی از سوی آیندگان تقلید شود -- همانگونه که هدف
از نقل و روایت احادیث نیز به دست دادن الگویی از زندگی رسول
الله بود.
**یک
نمونهی درخور اشاره از این کتابها کتاب "تاریخ معاصر" یا
"حیات یحیی" است که در چهار جلد منتشر شده و نگارندهی آن،
یحیا دولت آبادی، در جلد نخست از دورهی نوجوانی و تحصیل خود
نیز سخن میگوید.
*** رینولدز در کتاب
نامبرده (در نخستین یادداشت)، با تاکید بر تفاوت سرچشمههای
خودزندگینامهنویسی اروپایی با حدیث نفسهای عربی، یادآور
میشود که تاروپود سنت خودزندگینامه نویسی به زبان عربی در
پیش از سدهی بیست از جنس پرسوجویی تاریخیست. این در حالیست
که در غرب خودزندگینامه پس از تالی داستانی خود، یعنی رمان،
است که در مقام یک ژانر ادبی جا میافتد و خواستار فراوان
مییابد. به بیان دیگر رینولدز بر این باور است که در غرب
نوشتارهای داستانی در شکلگیری مفهومهای "خود" ادبی پیشگام
بودهاند.
2009، منتشرشده در بخارا
جستار همچون فرم ادبی
(یادداشت: این جستار برای "کارگاه جستارنویسی"
که در دانشگاه تورنتو در بهار 2009 میلادی برگزار کردم، نوشته
شده.)
 |
گرچه دست کم صد
سالی از آشنایی و آمیختگی همه جانبه و روزمره با فرهنگ
غربی میگذرد، هنوز در میان فارسی نویسان حرفهای دقت
در کاربرد واژهها واصطلاحها، پرهیز از ابهام، و روشن
نویسی برای رساندن کارآمد مفهوم و معنا به خواننده به
اصلی از اصول نوشتن بدل نشده است. منظور من از "فارسی
نویس حرفهای" در اینجا هر آن کسی است که برکنار از
خیال پروری داستانی دست به قلم میبرد تا پیام یا
مفهوم یا رای و یا رویداد و تجربهای عینی را به
خوانندهای بیرون از دایرهی آشناهای شخصی خود برساند؛
خواه از این کار مزدی مادی نصیبش بشود و خواه نه. ما
در فارسی کلمهی "نویسنده" را میتوانیم
|
|
به معنای عام به کار
ببریم و آن را دربرگیرندهی همهی کسانی بدانیم که
مینویسند؛ چه آنان که کاری خیالی میآفرینند (چون
شاعر یا داستان نویس و نمایشنامه نویس و از این دست) و
چه آنان که در چارچوب واقعیت قلم میزنند. با این همه،
این واژه پیش وبیش از هر چیز معنای داستان نویس را به
ذهن میآورد و به خودی خود ابهام دارد، مگر آن که متن
معنای دقیق آن را روشن کند. "فارسی نویس حرفهای" در
سنجش با "نویسنده" عامتر و کمی روشنتر است؛ اما این
هم نیاز به تعریف و تحدید دارد. گسترهی آن در
گزارهی بالا همهی نویسندهها جز آفرینندگان داستان
و شعر و نمایش را دربرمیگیرد؛ از ناقدان گرفته تا
روزنامهنگاران، تا پژوهشگران و وبلاگنویسان. |
پریشانی و
نایکروندی در کاربرد اصطلاحها نه تنها در رسانهها ازهر
قماش، که حتا در نوشتههای گروه اندکشمار اهل هر رشته هم
چشمگیر و مایهی سردرگمی خواننده است. چرایی این نابسامانی اگر
در رسانهها روشن است، در میان اهل یک میدان مایهی شگفتیست.
این شگفتی از اینجا میآید که به حکم عقل سلیم دست اندرکاران
یک رشته برای روانی در دریافت و بده بستان معنیها و
مفهومها بیش از هر چیز نیازمند یکروندی و یکدستی در به
کارگیری واژهها و اصطلاحها هستند؛ اما گویا جدا از
بازدارندههای بیرون از اختیارشان، خود نیز یا از روی
بیاعتنایی به زبان یا از روی بی میلی به پذیرفتن پیشنهادی
مناسب از سوی دیگری کوششی در فراهم آوردن یکدستی و پیوستگی
نمیکنند. به هر رو این ماجرا کم و بیش دامنگیر همهی رشتهها،
از علمی و فنی گرفته تا رشتههای علوم انسانیست.
بخواهیم
نخواهیم، زبان انگلیسی حالا مرکز و محور زبان علمی، فنی، و
فرهنگی جهان است. بنابراین در گرهگشایی دشواریهای برابریابی
و یا واژه سازی فارسی برای آنچه که در بنیاد ارمغان تمدن غرب
است، رجوع به زبان انگلیسی برای دریافت معنی دقیق واژهها و
اصطلاحها در چارچوب زمان کنونی و نیز تفاوتهای کوچک اما مهم
آنها راهگشاست. بار سنگین این کار روشن است که بر دوش
نویسندهها و مترجمانی است که مسئولیت نوشتن و یا ترجمه در
زمینهای خاص را میپذیرند. نمونهای ساده از نایکدستی در
واژههایی با بار معنایی مشخص را میتوان در برابرنهادهای
فارسی سه واژهی انگلیسی
article ،
essay ، و
paper دید. در حالی که
"مقاله" برای article
درفارسی جا افتاده است، برای essay
گاهی "مقاله" و گاهی "جستار" به کار میرود. به این ترتیب
خوانندهای که دانش رشتهای و زبانیاش محدود است، با خواندن
نوشتههای فارسی این دو را برابر هم میگیرد. نه آنچه که در
گذشته "مقاله" نامیده میشده، و نه "مقاله" به معنی برابر
نهاد article
، هیچکدام با مفهوم essay
همخوانی ندارد. در موردpaper
گیجی بیشتر است؛ چون در نوشتار "رساله" و در
گفتار روزمره در میان دانشگاهیان شاید بیشتر "پیپر" به کار
میرود. پیشنهاد من
برای paper
که در واقع نوشتهای درسیست، "درسنامه" یا "درسآزمون" است
که گاه ممکن است رساله یا تز باشد و گاه مقاله یا جستار در
چارچوب درسی.
حرف اول
در پاسخ به "جستار چیست؟" این است که جستار مقاله نیست -- گرچه
که قدمت اصطلاح "مقاله" در زبان فارسی و کم اعتنایی به دقت در
کاربرد اصطلاحها مایهی آن شده که برخی از معدود کسانی که به
فارسی جستار مینویسند، نوشتهی خود را "مقاله" یا "رساله" یا
"مقاله-رساله" و غیره مینامند. مقاله یا
article
در معنای امروزی آن نثرنوشتهای ناداستانی و معمولاً کوتاه در
باره ی موضوعی معین است که در اصل برای انتشار در روزنامه یا
مجله نوشته میشود. جستار یا essay
، گرچه مثل
مقاله نثرنوشتهای معمولاً کوتاه پیرامون موضوعی خاص است، با
سه عنصر تفکر، تحلیل، و تفسیر از آن متمایز میشود. به بیان
بهتر، مقالهای که در آن نویسنده از اندیشه و توان تحلیل و
تفسیر خود بهره میگیرد و از پس پرداخت موضوعی به تفسیر آن
میرسد، به جستار بدل میشود. این به آن معنا نیست که مقاله از
فکر و رای نویسنده بریست؛ اما مقاله نویس پیش از قلم بر کاغذ
دواندن میداند که چه میخواهد بنویسد -- به این معنی که در پی
طرح موضوع یا شرح رویدادی باور شخصی و از پیش معلوم خود را
میآورد. برای جستار نویس اما موضوع آغاز اندیشه و ژرف نگری و
یافتن ایده و پی جویی چند و چون و رسیدن به تعبیر یا تفسیریست
که از پیش بر او روشن نیست. به بیان دیگر جستار نویس
رهنوردیست که میگذارد راه او را به مقصد برساند. معنی این
حرف آن نیست که جستار نویس کورکورانه ره میسپارد. برعکس او
مجهز به استعداد یا عادت به اندیشه ورزی، مهارت در تجزیه و
تحلیل قضایا، و توان تفسیر و تعبیر است و به یاری این ابزارها
مقصدی را مییابد که هیچکس، حتا خودش، از پیش برایش تعیین
نکرده است.
آنچه
آمد حرفی کلی در بارهی جستار است؛ چه جستار رسمی- پژوهشی و چه
جستار نارسمی که میشود آن را جستار ادبی یا شخصی نامید. این
نوع جستار که در برابر جستار نوع اول قرار میگیرد، هر چند
سرشتی هم ادبی و هم شخصی دارد، بهتر است نه "جستار ادبی"، که
"جستار شخصی" نامیده شود تا با جستاری در بارهی ادبیات اشتباه
نشود. تعریف "جستار همچون فرم ادبی" آسان نیست. آنچه در اینجا
دربارهی آن گفته میشود، بیش از آن که بازگویی گفتههای
دیگران باشد، فشردهای برآمده از تجربه در جستارنویسی و رای
شخصی مبتنی بر این تجربه است. درعین حال حرف دیگران با محک
همین تجربه سنجیده شده و با باور به این که هر کس که کار
میکند به اندازهی کار و توان خود چیزی به اندوختهی معرفتی
میافزاید، به رای دیگران ارج نهاده شده است. معیار دیگری که
از نگاه من در به دست دادن تعریف از جستار بیشترین سهم را
دارد، آنیست که از نمونههای خوب جستار برمیآید. به بیان
روشن هر فرم نوشتاری تعریفش را در بنیاد از نمونههای عالی آن
فرم میگیرد.
جستار
شخصی شاخهای یا فرمی از ژانر ادبیات ناداستانی ( یا ناداستان
ادبی یا ناداستان روایی)ست که ژانری کم و بیش نوپا به شمار
میآید. همهی فرمهای این ژانر، از جستار شخصی گرفته تا خاطره
یا سفرنامه یا شرححال یا روزنامه نگاری ادبی و حتا خوراک
نویسی (نمونهی این نوع کار در فارسی "کتاب مستطاب آشپزی" نجف
دریابندری است)، بر دو پایهی واقعیت و سبک ادبی استوارند. به
بیان دیگر این فرمها برای آفرینش روایتی واقعی از فن و سبک
ادبی بهره میگیرند. نوشتهای که به نوعی به موضوعی عینی
بپردازد و در بند ادبیت نباشد، از دایرهی این ژانر بیرون است.
اگر اصل را آنچه که از متن برمیآید -- و نه ادعای نویسنده و
انگی که او بر کار خود میزند -- بگیریم، شرح حال یا سفرنامه
یا خاطرهای که به زبان و شکل روایت و ساختار نوشته
بیاعتناست، نمیتواند کار ادبی به شمارآید. به همین روال
جستاری که فارغ از دغدغهی سبک است، نه از مقولهی ادبیات که
از جنس پژوهش است. روشن است که در عالم واقع حد و مرزها هرگز
نمایان و قاطع نیست؛ به این معنی که بسیاری جستارها بسته به
دانش و توان و خواست نویسنده در فاصلهی میان این و آن
شناورند. این به کنار، در زبان و ادبیات فارسی، نو بودن این
فرم به مفهوم امروزی آن و همچنین کمخبری یا کم اعتنایی برخی
از نویسندههایی که کارشان در دایرهی جستار میگنجد و یا به
آن نزدیک میشود، به شمار نوشتههای شناور در فاصلهی پژوهش و
جستار و مقاله یا به بیان عامیانه "شتر، گاو، پلنگ" افزوده
است.
در
ادبیات غرب هر گفتاری در بارهی جستار با نام میشل دو مونتنی(Michel
de Montaigne )، فیلسوف و عالم اخلاق
سدهی شانزدهم فرانسه، آغاز میشود. مونتنی در پی کوشش خود
برای طرح اندیشههایش و ترکیب آنها با حکایتهایی از اینجا و
آنجا رشته نوشتههایی را بر کاغذ آورد که نام
essai (که در زبان
فرانسه از فعل "کوشیدن" میآید) بر آن نهاد. با انتشار
مجموعهی این نوشتهها (گزیدهی این اثر به نام "تتبعات" به
ترجمهی احمد سمیعی به فارسی درآمده است) اصطلاح "جستار" در
ادبیات باب شد. مونتنی خود را وامدار ادبی جهان یونانی- رومی
میداند؛ به این ترتیب پیشینهی جستار را در غرب میشود در
خطابهها و رسالهها وتاملات و تتبعات فیلسوفان و نویسندگان
یونانی- رومی جستجو کرد. در ادبیات انگلیسی هم نخستین کسی که
کتابی به نام "جستارها" (ٍEssays 1597)
منتشر کرد، فرانسیس بیکن، فیلسوف سدهی شانزده
و هفده، است.
اما نوشتههای بیکن لحنی رسمی، خشک، وناشخصی دارند؛ در حالی که
اهمیت کتاب "جستارها"ی مونتنی (1580) بیش از هر چیز از لحن
بیپیرایه و شخصی آن مایه میگیرد. همین است که جستار مورد بحث
در اینجا را در زبان انگلیسی "جستار شخصی" میخوانند و کار
نخستین جستارنویس، مونتنی، راهگشای جستارنویسان بعد از او
میشود. "جستارها"ی میشل دو مونتنی نمونهای از توازن میان
معرفت روشنفکرانه و هنر داستانگویی را مینمایاند؛ چرا که
نویسنده میکوشد به ریز و درشت جهان و سرشت بشری از دید شخصی و
با نگاه شک آمیز خود بنگرد. با این همه او نه در پی تحمیل رای
خود بر خواننده، که در اندیشهی گفتگویی آزاد و نرمش پذیر با
خواننده است. این روش و ترفند پرداختن به چیزهای گوناگون و
پریدن از موضوعی به موضوع دیگر، همراه با لحن و زبانی خودمانی
و شوخ طبع، کششی به کار داده است که آن را برای خوانندههای
امروزی هم خواندنی میکند.
در حالی
که جستار شخصی به سبب سرشت جستاری خود رهروی راهیست که
اندیشه را به تحلیل و تحلیل را به تفسیر میرساند، از
ویژگیهای دیگری هم برخوردار است که از نیمهی دیگرآن یعنی
"شخصی" بودنش مایه میگیرند. برجستهترین این ویژگیها همان
شخصی بودن است. برداشت سردستی از این تعریف آن است که
جستارنویس در بارهی خود مینویسد. اما شخصی بودن در اینجا
گسترهای پردامنهتر دارد؛ به این معنی که نویسندهی جستار چه
در بارهی زندگی خودش بنویسد یا ننویسد، درهر حال از خود شروع
میکند. به گمان من هستهی شخصی بودن جستار در آن است که
نویسنده دیدگاه شخصی خویش را مبدا میگیرد و از دریچهی خود به
بیرون از خود مینگرد. همچنان که در نیمهی نخست، یا یک روی
سکهی "جستار شخصی"، سه گانهی تفکر و تحلیل و تفسیر را داریم،
در روی یا نیمهی دیگرهم سهگانه دیگری میتوان یافت. به این
قرار میشود گفت در این نوع جستار نویسنده از زاویهی دید خود
و خویشتن خود میآغازد و از این روزن به جهان عینی بیرون از
خویش راه مییابد و از پس آن به جستجوی حقیقتی فراگیر
برمیآید. این دو "سهگانه" در دو روی سکهی جستار را من در
تجربهی شخصی جستارنویسی ده سالهی خودم که مسیری پیوسته اما
نه از پیش برنامهریزی شده بوده ، خرده خرده نمایان دیدهام.
به بیان بهتر آن را از کار آموختهام تا از کتاب. برای روشنتر
کردن حرفم باید بگویم که راستش من از قضای روزگار و بد حادثه
که فراغت داستان نویسی و امکان پژوهش را از من دریغ میکرد،
دست به کار نوشتنی شدم که کم کم دریافتم چیزی جز جستار نیست.
ناگفته پیداست که در این کار پشتم به پیشینهی دراز نوشتن و
به ویژه خواندن مدام گرم بود. به هرحال نویسندههایی که در
گسترهی ژانر خاصی قلم میزنند، در روند کار نوشتن که بی تردید
بر دو پایهی تجربه اندوزی و آموختن از دیگران استوار است، به
یافتههایی میرسند که کم و بیش مشترک است. بیان این یافتههای
همگوهر اما میتواند یکسان نباشد. تعریف و تعبیر من از جستار
بر پایهی درکنارهم نشاندن و یا با هم دیدن این دو "سهگانه"
است که به گمان من در دو وجه متمایز میگنجند: یعنی در یک وجه
اندیشه و تحلیل و تفسیر را داریم که همچون ابزار به کار
میآیند، در وجه دیگر دیدگاه شخصی و عینییت پیرامونی و تجرید
فراگیر را داریم که روش جستارنویس را مینمایانند. این تعریف و
تعبیر آن چیزیست که من -- اول نادانسته و از روی کشش، و سپس
دانسته و از روی کوشش همراه با کشش -- در جستارنویسی در پیاش
بودهام.
در میان
تعریف و تعبیرهایی که تا به حال در بارهی جستار خواندهام،
آنچه که آلدوس هاکسلی (Aldous
Huxley ) گفته است، بیش از همه به دلم
مینشیند -- شاید چون به دریافت خودم نزدیکتر است. اما چون
گفتهی جستارنویسی پیشتاز و پرآوازه مثل هاکسلی خریدار بیشتری
دارد، بهترست که "سر" جستار را "در حدیث" او بیابیم. هاکسلی در
پیشگفتار کتاب "مجموعهی جستارها"یش (Collected
Essays, 1958 (
میگوید که جستار فرمی یا نوعی ادبیست که دگرگونیپذیری
گستردهاش را میتوان دریک قالب یا چارچوب سنجش بررسید. این
چارچوب سنجش سه قطب دارد: قطب اول شخصی و شرح حالی، قطب دوم
واقعی وعینی و جزیی و خاص، و قطب سوم انتزاعی و عام است. به
باور او بیشتر جستارنویسان در دوروبر یکی از این سه قطب و یا
دست بالا دو تا از آنها قلم میزنند و سیر میکنند. هاکسلی
نویسندهای را که بیشتر در خود و زندگی خود باریکاندیشی
میکند و به دنیا از سوراخ کلید حکایت و وصف مینگرد،
جستارنویس شخصی مینامد. به همین روال نویسندهای را که
یکراست از خود نمیگوید و به درونمایههای ادبی یا علمی یا
سیاسی میپردازد، جستارنویس عینی (objective
یا واقع اندیش یا واقعنگار) میداند. سرآخر هم تاکید میکند
که بهترین و خوشایند ترین جستارها آنهایی هستند که نه فقط به
یک یا دو، که به هر سه قطب و جهانی راه مییابند که جستار توان
هستن در آنها را دارد.
گنجایش
جستار برای دربرگرفتن سه قطب یا جهانی که هاکسلی مطرح میکند،
توانمندی ویژهای به آن میبخشد تا به هر موضوع و درونمایهای
بپردازد. از این جهت شاید فقط رمان بتواند با جستار رقابت کند.
اما رماننویس که بستهی چارچوب روایت است، در پرداختن به آنچه
در میدان اندیشه ورزی میگنجد، آزادی عمل جستارنویس را ندارد.
جستار پهنهی آزادی و امکان و نرمشی است که مایهی یکتاییاش
در میان دیگر فرمهای ادبی میشود. جستار به تبع توانایی و
اختیار در روند و آیند میان جهان خصوصی و جهان عمومی، همگانی و
ناهمگانی، فردی و جمعی، و خود و دیگری از چنین موهبتی
برخوردارمیشود. این آزادی و نرمشپذیری و پیشآیندی هم دست
جستارنویس را در گزینش موضوع ومضمون باز میگذارد، هم دامنهی
زبان و سبک را برایش فراختر میکند. در زمینهی زبان تنها قید
آن است که زبان جستار را باید همه بتوانند بخوانند و بفهمند.
پس جستارنویس با پرهیز از خشکی و کسالت و پیچیدگی یا نامانوسی
زبان پژوهش، رو به بیکرانگی و تازگی و گوشآشنایی زبان همگان
دارد. او نه تنها از ترکیب زبان نوشتاری و زبان گفتاری واهمه
ندارد، بلکه به مصلحت آن را به کار میگیرد و نیز این آزادی را
دارد که مثلاً گاه زبانی شاعرانه و گاه زبانی روزنامهای را به
کار بندد. همچنین با تکیه بر دانش و شم زبانی و ادبی خود از
ترفندهای گونهگون ادبی و حتا سینمایی هم میتواند بهرهمند
شود.
لحن در
جستار هرچه -- از مثلاً بدبینانه گرفته تا شوخآمیز-- بنماید،
در بنیاد شخصی، و پس صمیمیست. این صمیمیت از رابطهی خاص
نویسندهی جستار با خود و خوانندهی خود آب میخورد. جستارنویس
نویسندهایست که میخواهد به جای گفتن چیزی به خواننده، چیزی
را با او سهیم شود. او خواننده را در گفتگوی درونی خود، در
گفتگوی با خود، شریک میکند. پس روال خطابی یکسویهی مرسوم
میان نویسنده و خواننده جای خود را به روالی میدهد که حال و
هوای دوسویگی گفتگو را دارد. هم جستارنویس در وقت نوشتن و هم
خواننده در وقت خواندن میپندارد با دیگری در بده بستان است.
جستارنویس بنای تحکم و تحمیل رای خود را ندارد و با آگاهی و
درایت از ندیدن یا پوشاندن پیشداوریها و کاستیهای خود
میپرهیزد تا خواننده راستی و بیریایی او را باور کند. او که
یکرنگی و یکرویی با خود و خواننده را اصلی مسلم یا گوهر
جستار میداند، از اعتراف و نشان کردن و نشان دادن روی تاریک و
عیبناک خود ابایی ندارد. از این گذشته چون انگیزهاش
خودشناسیست، نمیتواند از فاش کردن خود بپرهیزد. او همان
اندازه که از دانستههایش میگوید، ندانستههایش را هم بروز
میدهد. این روش و رویکرد گیرایی و شگفتیای دارد که با طلسم
باورپذیری خواننده را شیفته میکند.
از
زمرهی گزینگویه (aphorism
) ها یا بازگفت (quotation
)های مونتنی یکی این است: "من هرگز در جهان معجزه یا غولی
بزرگتر از خودم ندیدهام." میل مونتنی به خودنگری و خودشناسی
را باید در کنار باورش دید. او برآن بود که، "هر آدمی در نهاد
خود صورت کامل اوضاع و احوال بشری را نهفته دارد." جستار شخصی
بر مدار فرد باوری میگردد و صدای اول شخص مفرد است؛ با این
همه "من نوشتی"ست که سر "منستایی" ندارد. پس پشت جستار این
حکمت نهفته است که تجربهی انسانی یا تجربهی انسانها در گوهر
یگانه است؛ بنابراین جستارنویس از "من" میگوید تا به "ما"
برسد. او به درون خود نگاه میکند و با کشف و شناخت خود و
پیرامونش پی کشف و شناخت دیگری و دنیا میرود. نویسندهی جستار
به هر مضمون و موضوعی بپردازد، از دیدگاه خود آن را زیر ذره
بین میگذارد. به همین سبب هم تازگی نگاه خود را به کهنههای
جهان میبخشد. همچنین چون از خود میآغازد، از خلاف جریان آب
شنا کردن و یا به بیان روشن از ابراز رایی خلاف رای مردم باکی
ندارد. این یکههنجاری (idiosyncracy)
سوای این که از استقلال رای فردی مایه میگیرد، نشانهی میل به
نوآوری و نوگویی و یا ترس از کهنهپردازی و کلیشه و تکرار
مکررات هم هست.
تئودور
آدورنو جستار را فرمی درخور روزگار مدرن میداند، چون جستار از
"خشونت جزم میپرهیزد." فیلیپ لوپات (Phillip
Lopate)،
جستارنویس و جستارشناس برجستهی امریکا هم در پیشگفتار کتابش،
"هنر جستار شخصی"، میگوید که حق به جانب بودن دشمن جستار
شخصیست؛ نه فقط چون کار زشت و ناپسندیست، بلکه به این دلیل
که دیالکتیک خود را زیرسوال بردن و شک کردن به خود و کار خود
را کند میکند. بیان دیگر این حرف آن است که جستارنویسی وجدانی
بیدار میطلبد. جستارنویس به حکم اصل صداقت با خود و با دیگران
ناگزیرست که با خود و با پیشداوریهای خود دربیفتد و این کار
ممکن نیست، مگر آن که او از آگاهی به خطاهای احتمالی یا
نهفتهی خودش نترسد.
حرف آخر
این که با این نشانهها و تعریفها که از جستار داده شد، روشن
است که در فرهنگهایی که یا به سبب سنت قومی-قبیلهای یا
سلطهی ایدئولوژی "من" محلی از اعراب ندارد، "مننویسی" نیز
نمیتواند پا بگیرد. این به این معنا نیست که در فرهنگ و
ادبیات ما سخنی از "من" نبوده است. "من" در گذشتهی ادبیات
ایران بیشتر در شعر تجلی مییافته است. ادبیات اسلامی و عرفانی
گرچه نمونههایی مشهور از "مننویسی" -- مثل "المنقذ من
الضلال" (The
Deliverer from Evil)
غزالی یا "رسائل فارسی" سهروردی -- دارد، نمیتوانسته بستر
مناسبی برای شخصینگاری باشد؛ چرا که غایت مقصود غرق شدن خود
در خدا و یا فنا فی الله بوده است. از مشروطه به بعد هم هرچند
مقاله و جستار جدلی سیاسی-اجتماعی رواج و رونق یافت، عرف و
اخلاقی که سخن گفتن از خود را ناپسند میداند، به هر حال
بازدارندهی "مننویسی" به هر شکل بوده است. با این همه اقتضای
زمانه که پرزورتر از قید و بندهای فرهنگ سنتیست، ما را حالا
به انفجار "مننویسی" عام در وبلاگها رسانده است. از این
مهمتر آن که شکل خاص آن در فرم "جستار شخصی"، به رغم جا
نیفتادن نام و نشان این فرم در ادبیات فارسی، بیش از آن
هویداست که نادیدنی باشد. با این که ما هنوز به خویشتن نگاری
عادت نکردهایم، جستار شخصی رفته رفته در کار نویسندههایی
شکلی روشن و صریح میگیرد که به ضرورت زمان و میل و نیاز خود
به خویشتننگری و خود شناسی پاسخ میدهند -- چه کسانی که به
جستارنویس بودن خود آگاهند، و چه آنهایی که کار خود را مقاله
مینامند. اینها میدانند که تامل در روزگار بی یقینی و گذار
فرمی را میطلبد که گنجایش تردید و تجربه را داشته باشد.
آبان
87،
منتشر شده در شمارهی بهار سال 88 "نگاه نو"